|
|
أسماء
عنايت الله
بهيج 01/01/2008 سه
شنبه ، 23 ذو الحجة،
1428 چرا تو؟! چرا
تو يگانه
تو هميشه
تو تنها
تنها تنها
تو ؟! در
دل صافم تو در
خون پاكم تو در
تك تك قلبم تو در بَل
بَل چشمم تو يار
وديارم تو كابل
ومزارم تو عيد
و برادم تو نوروز
ولاله زارم
تو در
خوابم .. در
بيداريم تو در
جوري ام .. ناجوري
ام تو در
لب پر خندم تو در
أشك پر دردم
تو در
قصه هاي
تاريخانه .. من
و تو در
غزل هاي
شاعرانه .. من و
تو در
آهنگ هاي
عاشقانه .. من و
تو در
أميد هاي
جاويدانه ام .. من
و تو در
غروب آفتابم .. در
نور مهتابم ..
تو در
أوج قهرم .. در
ناز دلم تو شاه
خيالم .. ماه به
خوابم .. تو أي
همه روز و روزگارم
..تو آن
راز كه بين من
و دلم.. تو آن
قصه كه بين من
وشبم.. تو آن
أشك كه بين من وبسترم..
تو آن
زمزمه كه بين
من لبم .. تو من
آن طفل كه
مادر وپدر ام
تو من
آن مسافر كه منفى
و وطنم تو من
آن صحرا كه هلهله
وبارانم تو من
آن راز كه سرّ
زنده بودن ام
تو مجنون
وشيدا كه شدم .. سببش
تو مسافر
صحرا كه شدم .. بخاطر
تو نامم
كه از يادم
رفت .. أز دست تو هوشم
كه از سرم رفت ..
أز جمال تو در
كتاب مدرسه
ام .. نام تو در
ميان كتابچه
ام .. عكس تو در
ديوار خانه
ام .. اسم من وتو در
كف دستم
نوشتم .. من + تو به
ياد كودكي
شدم ز مهر بي
دريغ تو همچو
مجنون شدم ز
عشق با صفاي
تو أي
خود من ، روح
من ، آشناي من نميدانم
من چطور زنده
بودم .. بدون تو !
|
|