|
|
گذری
در ورای اندیشه
ها یا سخنی با
خوانندگانِ
ارجمند نوشته
یی از: مهندس
شاه امیر
فروغ در
این زمانه که
کسانی به
کِذب و نه از
روی حقیقت،
ادعای میهن
دوستی و تعهد
در مقابلِ
مردم را مینمایند
ولی طریقِ
شان از راهِ
روشنفکران،
مبارزین،
پژوهشگران و
نویسندگانِ
واقعی جدا
است، بی
اراده بیادِ
دوبیتی یی از
خودم می افتم
که در آن گفته
ام: در این
دوران، شرف
بس سوگوار
است ریـــا
کاری، دریغـــــا
رویِ
کــــار است جـــوانمردی
به جــز در
قصه هـــا نیست ولیـــکن
مدعی، صد
هـــا هــــزار
است آری
کسانی از این
قماش
مردمانند که
به دروغ خود
را محقق،
پژوهنده،
مؤرخ و مبارز
جا زده و بیجا
و از روی بخل و
حسد، تزویر و
ریا، کینه و
عداوت، روان
پریشی و... به
محققین،
مبارزین، نویسندگان
و
پژوهشگرانِ
واقعی،
تهمتِ ناروا
می بندند و بیمار
گونه با این و
آن سرِ پرخاش
و ستیز دارند. طوری
که در قبل
گفته ام، باز
هم تکرار میکنم
که اینان بیماراند
و قابلِ ترحم
ومعالجه، از
اینان نباید
رنجید که
گفته اند: بیمار
را باید
معالجه کرد
نه سرزنش و من
با همین
رسالت وبا همین
تعهد و بدونِ
کمترین رنجشی،
در جوابِ
صحبت های یکی
از این بیماران
و هذیان گویانِ
قابلِ ترحم «
آقای نعمت
الله ترکانی »
نه با ایشان «
که ایشان بیمارند
و کم طاقت و
زود رنج » بل با
شما که در پی
حقیقتید، به
بحث می نشینم
و از صحبت با این
گونه مردمان
برای همیش می
پرهیزم چون
گفته اند: «هر
کهِ را نیست
ادب، لایقِ صحبت
نَبُوَد». چندی
قبل از آقایی
که در بالا از
ایشان نام
برده شد،
نوشته یی در
ذمِ خود
خوانده و چنین
اندیشیده
بودم که شاید
ایشان را از
تاریخ،
فرهنگ و ادب،
سررشته یی نیست
ولی «میدانند
که در این
موارد چیزی
نمی دانند »
چون بزرگان
گفته اند «
آنکس که
نَدانَد و بِدانَد
که نَدانَد -
لنگان
خَرَکِ خویش
به منزل
برساند ». از همین
روی خواستم
با نوشته یی،
این بیمارِ
در بندِ مالیخولیا
را درمان نمایم
ولی دریغ که بیماری
این برادرِ
مریض از اینها
گذشته و
حملاتِ شدیدِ
عصبی، چنان ایشان
را از پا در
آورده که
مجالِ
هرگونه تفکر
را از این
روان پریشِ
دردمند سلب
نموده است.
برای اثباتِ
حرفم توجه کنید
به فرمایشاتِ
نابخردانۀ ایشان
در دومین
اعتراضِ بیمارگونۀ
شان به حقیر: شخصِ
موردِ نظر در
پاراگرافِ
اولِ دومین
مذمتِ شان با
عنوانِ « یکبار
دیگر با
مهندس شاه امیر
فروغ » چنین مینویسند:
«... اما
فرهنگ شان
هنوز هم همان
فرهنگ سر چوک
سپاه گمنام و
کوچه پس کوچه
های دیار
ماست،... » از نوشتۀ
فوق پیداست
که این آقا،
از جملۀ
نوکرانِ آن
دسته از
دزدان و کاخ
نشینانی میباشد
که فرهنگِ
والا و بالایِ
کوچه پس کوچه
های سرزمینِ
مان را که
زادگاهِ بسی
از بزرگ
مردانِ کشور
است، انکار و
آنانرا به
بادِ تمسخر میگیرند.
ضمناً در
پاراگرافِ یازدهمِ
این پریشان
گویی ها، چنین
میگوید: «... دزد،
رهزن، گادیوان
و قمارباز... » که
باز هم یکی از
طبقاتِ شریف
و زحمت کشِ
کشور یعنی «
گادیوان » را
هم ارزِ دزد و
راهزن و
قمارباز می
شمارند. از
اینها که
بگذریم، به
برداشتِ ایشان
از شخصیتِ
مثلاً علمیِ
آقای « سیستانی
» میرسیم که در
این مورد، چنین
اظهارِ نظر میکنند:
« میخواهم به
صراحت بگویم
که از دهنم زیاد
است که در
موردِ تحقیقاتِ
تاریخی اعظم
سیستانی چیزی
بگویم.» که با این
ابرازِ نظر،
موقف و شخصیتِ
خود را برای
مردم روشن
نموده اند. خوشبختانه
ایشان در
پاراگرافِ
دوم این
نوشته، ناشیانه
و نه از روی
تفکر، به این
نکته اعتراف
مینمایند که
نه از فرهنگ و
ادب چیزی میدانند
و نه از تاریخ
سررشته یی
دارند و
خلافِ صحبت
های مقالۀ
اول شان که
مردم را تشویق
به
فراگرفتنِ
صحیحِ زبان و
ادب از طریقِ
رادیو و تلویزیون
می نمودند، این
بار ازطرزِ
گفتارِ رادیو
و تلویزیون
هم انتقاد
دارند ولی
افسوس که خود
همچنان در
نوشتنِ املا
و انشا و صحبت
با
مردم،گرفتارِ
اشتباه
ومتأسفانه
از این
گرفتاری بیخبر. در
پاراگرافِ
چهارم این
نوشته، اگر
باز هم اغلاطِ
املایی ایشان
را که « کرده اید
» را « کردیده اید
» و «
ترجیح » را « ترجیع
» مینویسند،
نادیده
انگاریم، میرسیم
به یکی از
افتخاراتِ ایشان
در روز های
آخرِ حکومتِ
سرسپردگانِ
شوروی که
بگفتۀ خودِ
شان، از ترسِ
مرگ، در زیر
زمین منزلِ
خویش «
سنگردارِ
کابل بودند !! » و
منتظرِ اینکه
اگر فَرَجی
شود و حکومتِ
دست نشانده
سرنگون
نگردد باز هم
به لاشخواری
و جنایت، در
کنارِ دیگر
هم پیمانانِ
خویش ادامه
دهند ولی چنین
نشد و این رژیم
مضمحل گشت. جای
تعجب در این
است که این
شخص هنوز هم
با پُررویی و
وقاحتِ هرچه
تمام تر، فرهیختگان،
منورین و
روشنفکران
را به
سرسپردگی،
نوکری و فرار
از کشور متهم
می نماید و از
آنان میپرسد
که چرا بعد از
این همه سال
زندگی در
خارج از
کشور، به
فکرِ دفاع از
مظلوم و افشای
ظالم افتاده
اند و نمیداند
که این
بزرگان برای
جلوگیری از
تکرارِ این
جنایات،
مردانه درتلاش
اند. در
پاراگرافِ
پنجمِ این
نوشته، دلیلِ
گرفتاری های
سیاسی حقیررا
با سردار
داوود جویا میشوند
و نمی دانند
که اینجانب
در سالِ 1355 خورشیدی
و پس از
اتمامِ دورۀ
مقدسِ سربازی
( به دلیل اینکه
سردار داوود
سرسپردگی
شوروی را
قبول کرده و
توسط
سرسپردگانِ
همین کشورِ
شوروی یعنی
تره کی ها، امین
ها، کارمل ها
و نجیب ها به
قدرت رسیده
بود، از طرفی
من نه سرسپردۀ
شوروی بودم و
نه همکاری با
رژیمِ دست
نشانده را می
پذیرفتم )
اجباراً
ترکِ دیار
کردم و خوب بیاد
دارم که از
فرطِ ناراحتی
این دوبیتی
را سرودم: از
آنـــرو من
به غربت رو
نمودم کـــه
دانـــم، یـــارِ
نامردان
نبودم اگر
چه ظاهرم،
رام است و
آرام بــه
باطن، در
تلاطم همچو
رودم در
ضمن نمی
دانند که من
با هیچ گروه و
دستۀ سیاسی یا
نظامی همکار
و هم پیمان
نبوده ام « از
جمله با شهید
مسعود » و ای
کاش در آن
دوران این شهیدِ
بزرگوار را
طوری که
اکنون ایشان
را میشناسم،
میشناختم تا
در کنارِ این
ابر مرد در
راهِ دفاع از
میهن جانم را
فدا میکردم. اگر
از پاراگراف
های دیگرِ این
نوشتۀ سراپا
تهمت، افترا
و فحاشی « که
انسان از به
زبان آوردنِ
واژه های
بکار گرفته
شده در آن،
ننگ میکند » به
فرهیختگان و
منورینِ
کشور بگذریم،
باز هم در
پاراگرافِ
دهم این
مقاله که
همچون گذشته
در آن از املا
و انشا خبری نیست
مثلاً « ضجه » را
« زجه » و «
الاَزهَر » را «
الا ازهر » مینویسند،
یک بارِ دیگر
به دفاع از
سردار داوود
و خانوادۀ
حکمران میپردازند
و چون از تاریخ
بدِشان می آید
و از آن چیزی
نمی دانند،
هنوز خبر
ندارند که در
زمانِ
صدارتِ شاه
محمود خان و
در روز هایی
که تازه
نظامِ
دموکراسیِ
نسبی در حالِ
شکل گیری بود
و انتخابات
در حالِ
برگزاری، همین
سردار داوود
به همراهِ
برادرش
سردار نعیم
که در آن زمان
بعنوانِ سفیر
در کشور های
انگلستان و
فرانسه
مشغولِ بکار
بودند، جهتِ
جلوگیری
ازبرقراریِ
همین
دموکراسیِ
هرچند ناقص،
وظایفِ
شانرا رها
کرده و به
کشور
برگشتند تا
در کابینۀ
شاه محمود
خان وارد شده
و با نیرنگ او
را در حاشیه
قرار دهند که
همین کار را
کردند چون اینان
که کشور را
ملکِ شخصی و
صدارت را حقِ
مُسَلَمِ
خود میدانستند،
نمی خواستند
که مردمِ
کشور، خود
حاکم بر
سرنوشتِ خویش
باشند وهدفِ
شان هم این
بود که
آنانرا
همچنان برده
و
فرمانبردار
و کشور را عقب
افتاده و
محتاجِ به
اجانب
نگهدارند که
در این
برنامه تا
زمانی که در
رأس قدرت
قرار داشتند
مؤفق هم
بودند و
اخلافِ شان
هم در این سی
سال راه و
رسمِ آنان را
در پیش
گرفتند که نتیجۀ
آن جز ویرانی
کشور و دربدریِ
مردم چیزِ دیگری
نیست. این
آقا در
پاراگرافِ
دوازدهمِ
هجویۀ شان،
به تظاهر
آرزو میکنند
که کاش
شادروان
غبار چند دهۀ
دیگر زنده میبود
ومیدیدیم که
حقایقِ این
دوره را
چگونه مینوشت.
افسوس که این
بیخبر از تاریخِ
واقعی نمیداند
که زنده یاد
غبار در صفحۀ 271
جلدِ دومِ
کتابِ
ارزشمندِ
«افغانستان
در مسیر تاریخ»
چنین نوشته
اند: (پس از پایان
دورۀ این
«دموکراسی
نمایشی» که
منظور آن بد
نامی و ناکامی
دموکراسی در
افغانستان
بود، باز هم یک
نفر از اعضای
خانوادۀ شاهی
«محمد داود
خان کاکا زادۀ
ظاهرشاه» رژیم
جمهوری را از
«بالا» اعلام
کرد «1973» و
استبداد شدید
سابق را بار دیگر
آشکارا آغاز
کرد و تا تاریخ
تحریر این
کتاب عاقبت
کار کشور
کمافی
السابق
مبهم، مظلم و
مجهول است... ). در
پایان با آرزوی
مؤفقیتِ
روزافزونِ
همه نویسندگان،
شعرا، محققین،
روشنفکران،
آزاد اندیشان
و تک تکِ هم میهنانِ
عزیزم که
خارِ چشمِ «این
یاوه سرایان
و دشمنانِ
آزادی و
آزادگی»
هستند، با بیتی
از حضرتِ
حافظ که میگویند:
بر
بساطِ نُکته
دانان، خود
فروشی شرط نیست یا سخن
دانسته گـــــو،
ای مردِ عاقل یا
خموش به
این مقال
خاتمه میدهم. با
عرضِ ادب مهندس
شاه امیر
فروغ اولِ
مارچِ 2009 میلادی |
|