FroughShahAmir.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ghobar.JPG

 

حقایقی از مبارزاتِ سیاسیِ غبار در آیینۀ تاریخ

 

نوشته یی از: مهندس شاه امیر فروغ

 

بنامِ آنکه انسان را فکرت آموخت

 

از هم میهنِ گرامی جنابِ اکادمسین دستگیر پنجشیری، مقاله یی خواندم زیرِ عنوانِ (رسالۀ خراسان غبار فقید، راه تاریک شهروندان میهن را روشن و هموار میکند).

 

این بزرگوار در آغازِ مقاله و بعد از ارج نهادن به مقامِ والای زنده یاد غبار چنین مینویسند: (ایشان خلاف تبلیغات زهر آگین نظامات پوسیدۀ قبیله سالاری و زمینداری - اربابی تمام زنده گی آگاهانه و پر بار خود را در داخل، خارج در زندان های سیاه استبداد و تبعید وقف کار و مبارزات ترقیخواهانه مشروطه طلبانه و آزادیخواهانه کردند.)

 

در موردِ پاراگرافِ فوق، به تأییدِ گفته های این بزرگوار، به عرض میرسانم که:

آری غبار برخلافِ تبلیغاتِ زهر آگینِ نظام های پوسیدۀ قبیله سالاری، زمینخواری و ارباب - رعیتی، تمامِ زندگی آگاهانه و پربارِ خود را، چه در داخل و چه در خارج از زندان های سیاهِ استبداد و تبعیدگاهای بی آب و علفِ کشور، وقفِ کار و مبارزاتِ ترقیخواهانه، مشروطه طلبانه و آزادیخواهانه کردند.

 

 جنابِ اکــــادمسین پنجشیری از مبارزاتِ شاد روان غبار بصورتِ مجمل یاد نموده و میگویند: (در جنبش جوانان دوران شاه امان الله، در کار پژوهشی انجمن ادبی کابل، در شورای ملی دورۀ هفتم، پایه گذاری جمعیت وطن [حزب وطن] و نشر جریدۀ ندای وطن [ منظورِ نویسندۀ گرانقدر از جریدۀ « ندای وطن » جریدۀ « وطن » میباشد وجریدۀ « ندای خلق » ارگان نشراتی « حزبِ خلق » به ریاستِ مرحوم دکتر عبد الرحمن محمودی بود. ] و مبارزات انتخاباتی و پارلمانی دورۀ هفتم شورای ملی اشتراک فعال ورزیده اند.)

 

در ادامه ایشان ادعای نادرستی دارند مبنی بر « همکاری » زنده یاد غبار با نور محمد تره کی و ببرک کارمل و چنین مینویسند: (در شرایطی که خاندان سلطنتی در دو راهه تاریخ قرار گرفته بود آرایشگران آشکار پنهان نقاب دار و بی نقاب دربار، بویژه مدیحه سرایان، مزدوران خانه زاد، مبلغان برجسته بیروکرات های کهنه کار و دستگاه های تبلیغاتی نظام فرتوت سلطنتی، طبل کهن و گوشخراش سازش کاری فرصت طلبی و آستان بوسی را می نواخته اند، زنده نام میر غلام محمد غبار، نور محمد تره کی، ببرک کارمل، استاد میر اکبر خیبر، استاد علی محمد زهما، زنده نام محمد طاهر بدخشی و روانشاد محمد صدیق روهی کمیته تدارک کنگره اول « کنگره مؤسس » جمعیت دموکراتیک خلق را در 18 سنبله 1342 خورشیدی، درست یکسال و یکماه پیش از انفاذ قانون اساسی « 9 میزان 1343 خورشیدی » در جمال مینۀ شهر کابل، تشکیل کردند.)

 

ادعای نادرستِ ایشان چنین ادامه می یابد: (در تـــرکیب این کمیتــه میر غلام محمد غبار« رهبر جمعیت وطن » دوران دموکراسی نیم بند حکومت شاه محمود صدر اعظم، نور محمد تره کی، عضو هیأت اجراییه ویش زلمیان « جوانان بیدار »، ببرک کارمل یکی از فعالان جنبش محصلان دانشگاه کابل، استاد میر اکبر خیبر و نماینده گان برجستۀ همه نسلهای وطن اشتراک فعال داشته اند. کهن سال ترین عضو کمیتۀ تدارک کنگرۀ جمعیت دموکراتیک خلق روانشاد میر غلام محمد غبار هفتاد و اند سال عمر و جوان ترین آن، زنده نام محمد طاهر بدخشی دارای سی سال و روانشاد صدیق روهی احتمالاً جوان تر از محمد طاهر بدخشی بوده اند.)

 

و باز هم ایشان چنین ادعا می نمایند: (... در جریان طرح اساسنامه، تفاوت نظر میان میر غلام محمد غبار و ببرک کارمل آشکار گردید و این اختلاف نظرات در حوزه ها،تعبیر های گونه گون شد..)

 

با توجه به مطالبِ پاراگراف های فوق الذکر، جهتِ ردِ این ادعا های نادرستِ برادرِ گرامی، آقای دستگیر پنجشیری و قضاوتِ خوانندگانِ ارجمند، مواردِ زیر به عرض میرسد:

 

الف - زنده یاد میر غلام محمد غبار در سال 1342، شصت و شش سال سن داشتند نه هفتاد و اندی

چون تاریخِ تولدِ ایشان، سالِ 1276 و تاریخ وفات این بزرگمرد، بهمن ماهِ سالِ 1356 خورشیدی در سنِ هشتاد سالگی میباشد.

 

ب - در موردِ « همکاری » زنده یاد غبار با تره کی و کارمل با توجه به ادعای نادرستِ آقای پنجشیری که در فوق به آن اشاره نموده اند، به مطالبِ زیر توجه فرمایید:

 

شاد روان غبار در صفحۀ 252 از جلدِ دومِ کتابِ پُر محتوای افغانستان در مسیر تاریخ چنین مینویسند:

[ محمد داود خان صدراعظم، اینجانب « میر غلام محمد غبار » را نیز بعد از رهایی از حبس سیاسی در سال 1335 در صدارت خواسته و هنگام ملاقات، دعوت به همکاری با حکومتش کرد. من این دعوت را رد کرده و گفتم:... ]

 

جهتِ مطالعۀ کاملِ متنِ فوق رجوع شود به نوشتۀ قبلی ام زیرِ عنوانِ (« غبار » خورشیدِ همیشه تابان، در آسمانِ تاریخِ کشور) ضمناً با عرضِ پوزش، در نوشتۀ فوق الذکر نشانی صفحۀ موردِ نظر بجای 252 اشتباهاً صفحۀ 235 ذکر گردیده بود.

 

غبار در صفحۀ 239 این کتاب، در موردِ معرفیِ « نور محمد تره کی » و حزبِ « ویش زلمیان » چنین میگویند: [... در همین سال 1326 (1947) یک حزب علنی بنام ویش زلمیان بوجود آمد. اشخاص ذیل مؤسسین و رهبران عمدۀ حزب را در کابل، قندهار و ننگرهار تشکیل میدادند: عبد الروف خان بینوا، گل پاچا خان الفت، فیض محمد خان انگار، نور محمد خان تره کی، غلام حسین خان صافی « این دو نفر اخیر از دستۀ عبد المجید خان زابلی بودند »، محمد رسول خان پشتون،... ]

 

در صفحۀ 241 همین جلد از کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ در موردِ حزبِ دولتی « دموکرات ملی » از زبانِ زنده یاد غبار، میخوانیم: [ وقتیکه حکومت، جریانات تازۀ سیاسی روشنفکران افغانستان را در پارلمان و حلقه های سیاسی و اتحادیۀ محصلین و غیره بدید، بغرض تضعیف و جلوگیری از نشو و نمای شان، خواست ابتکار را بدست خود بگیرد، لهذا به تشکیل یک پارتی دولتی در سال 1950 پرداخت.

این پارتی که برای عوام فریبی نام « دیموکرات ملی » بخود نهاده بود، مستقیماً با اجازه شاه از طرف سردار محمد داود خان عموزاده و یازنه شاه و وزیر حرب، عبدالمجید خان زابلی سرمایه دار و تاجر بزرگ و وزیر اقتصاد، سردار فیض محمد خان زکریا ممثل اریستوکراسی و وزیر معارف، علی محمد خان بدخشانی سمبول محافظه کاری و معاون صدراعظم، تأسیس گردید. ]

 

در ادامۀ این بحث از زبانِ غبار، میشنویم: [ مقر پارتی در کابل عمارتی در شهر نو ملکیت سردار غلام فاروق خان عثمان (سابق وزیر داخله) بود که نام « کلوپ ملی » بخود گرفت. مصارف لوکس پارتی از خزینۀ عبدالمجید خان زابلی تمویل میشد. ]

 

 در موردِ تشکیلِ اتحادیۀ محصلینِ کابل، در صفحۀ 260 از جلد دومِ کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ، چنین آمده: [ در طی جنبش های سیاسی که در کشور بعمل آمد، محصلین یونیورستی کابل حصۀ فعالی گرفتند. اینها با حلقه های سیاسی، مطبوعات آزاد و دست چپ پارلمان مناسبات سیاسی برقرار کردند، و بلاخره خود در سال 1329 (اپریل 1950) به تشکیل اتحادیۀ محصلین پرداختند. ]

 

و اما در مورد معرفی چهرۀ ببرک کارمل، در ادامۀ همین بحث و در صفحۀ 261، میخوانیم: [ اعضای کمیتۀ اجرائیه اتحادیه اینها بودند: میر علی احمد خان شامل، محمد یونس خان سرخابی، سید محمد خان میوند، محمد نعیم خان قندهاری، اسعد حسان غبار، محمد عارف خان غوثی، ببرک خان « در آن زمان ببرک کارمل هنوز کارمل تخلص نمیکرد »، محمد حسن خان شرق (ببرک خان و محمد حسن خان شرق مربوط به دستۀ سردار محمد داود بودند)، محمد یحی خان ابوی،... ]

 

با خواندنِ مطالبِ فوق به این نتیجه میرسیم که کسیکه برای دفاع از استقلال، آزادی، عدالت و مردم سالاری، در مقابلِ سفاکانی همچون نادر شاه و سردار داوود می ایستد و رنجِ زندان، تبعید و حتی اعدام را با جان و دل میپذیرد و هرگز تسلیم نمی شود، ضمناً از دورۀ هفتمِ شورا، میداند که آقایان تره کی و کارمل از عواملِ سردار محمد داوود میباشند،هرگزدستِ دوستی و همکاری بطرفِ گماشتگان و جاسوسانِ آشکار و پنهانِ خانوادۀ حکمران، دراز نمی نماید.

 

در صحبتِ تلفنی که با جنابِ حشمت خلیل غبار یکی از فرزندانِ زنده یاد غبار « که از خوردسالی حتی سن هفت سالگی در مجالسِ پدرِ بزرگوارِشان حاضر میبودند و از موضوعاتِ این نشست ها یادداشت تهیه میکردند » داشتم، در رابطه با این موضوع، چنین فرمودند:

 

[ طوریکه بر همه مبرهن و آشکار است، دربِ خانۀ غبار به روی همه باز بود و دوست و دشمن، صادق و خاین، وطنخواه و جاسوس، و... برای رسیدن به اهدافِ خود، نزدِ مرحوم پدرم می آمدند. ]

 

ایشان در ادامۀ این صحبت گفتند: [ در سالِ 1342 خورشیدی، روزی درب منزلِ ما به صدا در آمد، من « حشمت خلیل غبار » در را باز کردم، پشتِ در آقایان نور محمد تره کی، ببرک کارمل، دستگیر پنجشیری، کریم میثاق، طاهر بدخشی، میر اکبر خیبر و عدۀ دیگر ایستاده بودند و تقاضای ملاقات با پدرم را داشتند. با تعارفِ من، واردِ منزل شدند و مرحوم پدرم آنها را پذیرفت. صحبت ها آغاز گردید و نور محمد تره کی، ببرک کارمل و طاهر بدخشی با هیجان از تشکیلِ حزبِ جدید صحبت نموده و اظهار داشتند که شما در گذشته ها همیشه با جوانان همکاری میکردید و راه و چاهِ مبارزه را به آنان نشان میدادید، اکنون ما میخواهیم در این قسمت با ما همکاری نمایید. پدرم در جوابِ آنان گفت: من تمامِ عمرِ خود را همراه با جوانان، صرفِ مبارزه بر ضدِ استبداد، ضدِ ارتجاع، ضدِ استعمار و ضدِ استثمار نموده ام. اما هیچ وقت با گروهی کار نخواهم کرد که در آن دسته، جاسوسانِ حکومتِ افغانستان یا جاسوسانِ قوت های خارجی، در رأس آن قرار داشته باشند. اکثریتِ اعضای گروهِ شما را جوانانِ صادق تشکیل میدهد اما در رأسِ شما چند نفری است « نه همه » که هم با حکومتِ خاینِ افغانستان و هم با قوت های استعمار گرِ خارجی رابطه دارند و برای آنان کارمیکنند، لهذا نمی توانم با گروهِ شما همکاری نمایم. ببرک کارمل اعتراض کرد و خواست به دفاع از خود بپردازد ولی غبار به او فرصتِ صحبت کردن را نداد و گفت: ساکت باش و از من بشنو: در زمانِ سلطنتِ امان الله خان، وقتیکه یکی از جاسوس های حکومت، افشا شد از شرمِ زیاد خودکشی کرد (تفصیلِ این موضوع در جلدِ اولِ کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ آمده) ولی شما حتی به اندازۀ او هم اخلاق و شهامت ندارید که بعد از افشا شدن، انتحار کنید. بدین ترتیب دسته با عصبانیت و بدونِ خداحافظی، منزلِ ما را ترک کردند و از این تاریخ به بعد تبلیغاتِ سؤِ خود را علیه شادروان غبار آغاز نمودند. به هر صورت، چند ماه بعد از این دیدار، حزبِ دموکراتیکِ خلق تشکیل گردید و این حزبِ وابسته به حکومتِ خودکامه، جریدۀ خود را در مطبعۀ حکومتی چاپ و نشر کرد. ]

 

بعد ها این حزب به چند دسته تقسیم گردید و اکثریتِ اعضای آن که جوانانِ صادق و میهن دوست بودند یا از آنها جدا شدند و یا گولِ عده یی از رهبرانِ خاین و جاسوسِ این احزاب را خوردند « در میانِ رهبرانِ این احزاب، انسان های آزاده، شریف و میهن دوست هم وجود داشت » که بعد ها به اشتباهِ خود اعتراف کردند. در کودتای بیست و ششم سرطان « تیر ماهِ » سالِ 1352 خورشیدی، همین خاینین بودند که داوودِ غدار را به قدرت رسانیدند و در کودتای خونینِ هفتمِ ثور « اردیبهشت ماهِ » سالِ 1357 باز هم همین وطن فروشان بودند که کشور را به بیگانگان تسلیم نمودند.

 

با شکستِ قوای اشغالگرِ شوروی بدستِ فرزندانِ آزادۀ این سرزمین و از هم پاشیدنِ گروه های « خلق » و « پرچم » و متواری شدنِ بازماندگانِ این گروه ها از کشور، عدۀ محدودی از آنها بجای اعتراف و عذر خواهی از اشتباهاتِ گذشتۀ خویش، برای پوشانیدنِ این اشتباهاتِ و بدست آوردنِ وجهه، خود را همرزمِ زنده یاد غبار، معرفی می نمایند.

 

در پایانِ به عرضِ خوانندگانِ ارجمند و دوستدارانِ تاریخِ واقعی سرزمینِ مان میرسانم که اگر جلدِ سومِ کتابِ افغانستان در مسیر تاریخ (که در بر گیرندۀ وقایعِ پنجاه و پنج سالِ اخیرِ کشور یعنی از سالِ 1953 میلادی تا به امروز میباشد) انتشار یابد، هم مانندِ جلدِ اول و دومِ این کتاب بطورِ مستند، چهرۀ واقعیِ صادقین و خاینینِ به کشور را معرفی خواهد کرد.

 

 جهتِ حسنِ ختامِ این مقال، شعری را که زینت بخشِ صفحۀ 153 جلد دوم کتاب افغانستان در مسیر تاریخ میباشد واین شعر در زمانِ حکومتِ نادرشاه سروده شده و بچاپ رسیده است و به فرمایشِ آقای حشمت خلیل غبار، سرودۀ زنده یاد غبار میباشد، تقدیمِ خواننگانِ ارجمند نموده و میگویم که: هر که فکرت نکند، نقش بُوَد بر دیوار.

 

 با عرضِ ادب

 مهندس شاه امیر فروغ

 چهاردهمِ فبروری 2009 لندن

 

دستِ اتحاد

سروده یی از: زنده یاد میر غلام محمد غبار

 

ز ظلم جــان بلب آمد، چـــه انتظـــار کشیــد

 بیـــاد سوختـــگان، شمع سان، شرار کشــید

 

 کنـــید معرکـــه بــر پـــا، بضدِ ظلم و ستــــم

 ز خـــاکِ مرتجعان، بـــر هوا، غبـــار کشید

 

 در ایـــن زمانــه، بگیتی کسی نــدید و شنیــد

 حـــکومتـــی کــــه وطن را به چاله زار کشید

 

 ستمــــگری کــــه بسودِ کلیــک و فـــامیـــلش

 بــصد شکنجــه، زما و شمــا، دمــــار کشیـد

 

 جنـــایتی کــه بملک، این وطن فروشان کرد

 خمیــد چرخ، چو آن بارِ ننـــگ و عار کشید

 

 مظــــالمی کـــه ازوشان کشیــــد، نسلِ جوان

 گمـــان مبـــر کــه توان دوشِ روزگـــار کشید

 

 چنـــان بخلق « مســاوات و عدل » برپا کرد

 کـــه کل زیان، به جز اشراف و پولدار کشید

 

 نـــه یـــکه مـــا و تـــو از ایـــــن فساد مینالیم

 فــــغـــان و نـــالــه ز هر تیره و تبــــار کشید

 

 ازاینـــگروهِ کـــفن کش، کـــه تـــا زپـــا نفتد

 گمــــان مبـــر ز فجـــایع، کنون کنـــار کشید

 

 نشستــــه دست به پـــهلو، امیدِ خیر و صلاح

 چســان تــوان، ز چنیــن بانــدِ نابـــکار کشید

 

 نجـاتِ هموطنــــان، بستـــه بر جهادِ شماست

 کـــمـک ز غیــر نشـــاید کــــه انتظار کشیـــد

 

 بـــپـا شـــویـــد و بـــهم دستِ اتــــحاد دهیــــد

 کـه داد از ایــن حکومتِ بــی بند و بــار کشید

 

 گــذشت دورِ شــکیــب و رسیـــد فرصــتِ آن

 چــه خوش ز حرف، عمل را بـکارزار کشید

 

 شویـد در پـــی تشکیـــلی، ای ستـــم زدگـــان

 کــه جانِ سلامت، از ایــن وضعِ بیقرار کشید

 

 بـایـــن و آن نــــشود رفعِ قـــهرِ خلـــق، مگر

 کــه انـــتــقام بـــه شمشیــــرِ آبــــدار کــشیـــد

 

 زنیـد دست به یـــک انــــقــــلابِ ظلم شـــکن

 کـــه یــک یـک سرِ این خاینـــان به دار کشید

 

 ز مـــن مپــــرس ز بیـــدادِ ایــن رژیمِ خبیــث

 چــــه دیـــد دیـــده و ایـــن قلبِ داغدار کشیـــد

 

 چها گذشت بما، زین « سه گانه » دشمنِ نوع *

 گداخـــت صبـــر و فـــغان از دلِ فـــگار کشید

 

 کنیـــــد روی وطن پـــاک، ازایـــن پلیــدان تا

 بـــرویِ از خـــود و بیـــگانه، افتـــخار کشیـد

 

 

* در این شعر، منظور از واژۀ « سه گانه » کنایه از نادرشاه و دو برادرش میباشد.

 

 

 

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home