Fereshta-a.JPG

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

افغانستان در آتش اندیشه های فاشیزم

 (بخش نخست)

 فرشته حضرتی

14 نوامبر 2008

فاشیزم هرچند که به عنوان یک نگرش ورفتار سیاسی توسط بینیتو مو سولیینی 43ـ 1922 وارد ادبیات سیاسی گردیده وبصورت یک جنبش سیاسی توسط او رهبری گردید اما باتوجه به مفاهیم چند بعدی فاشیزم وتعریفی که از این پدیده صورت گرفته است، ریشه ها ونمونه های این رفتار ونگرش را درسالهای خیلی دورتر ازآن میتوان سراغ گرفت (1) .

نژادپرستی، نظامیگری، ضد عقل وخردبودن، انکارآرمانهای انسان دوستانه وضدیت با باورهای انسان برابری ازجمله تعاریفی است که برای فاشیزم نوشته شده است (2) . اگر این تعاریف را پاره ی ازصفات وخصوصیات فاشیزم قبول نماییم، نشانه ها والگوهای این رفتار ونگرش را درافغانستان، در قرن 17 میلادی مشاهده می نماییم. اما اینکه این باور ورفتار بصورت رسمی توسط موسولینی در قرن 19 میلادی وارد ادبیات سیاسی گردید، نوع تکامل یافته ی ازفاشیزم تاریخی میباشد که درتعامل بانشنلیزم وسایر پنداره های همسان، فرصت جولانگری یافت. باتوجه به پس منظر تاریخی فاشیزم، درحقیقیت موسولینی بنیانگذار و مروج باور و رفتار فاشیستی نبود بلکه این رفتار باگونه های متفاوت وناتعریف شده از قرنها قبل بدینسو وجود داشت که بصورت یک آیدیولوژی دراندیشه ورفتار موسولینی تجلی یافت. به عبارت دیگر، آنچه را که رهبر فاشیست ایتالیا به آن معتقد بود، یک رفتار تاریخی بود که خود کاشف ومتبکر آن نبود.

پژوهش درتاریخ افغانستان وتحلیل وتفسیر رفتار واندیشهء شاهان وحاکمان این سرزمین، فاشیزم را به عنوان یک رفتار تاریخی، با اعمال ورفتار احمد شاه درانی (1747 میلادی) گره میزند که پدیده های مانند نژادپرستی، نظامیگری، ضد عقل وخردبودن و ضدیت با باورهای انسان برابری را درعمل به نمایش گذاشته است. احمدشاه درانی افغانستان امروز را با انگیزهء کشورگشایی وعلایق نژادی ازپیکرهء خراسان بزرگ جدا کرد و نظام سیاسیی را بنیان نهاد که نژادپرستی و ضدیت با خرد ازمشخصات بارز آن بود. هرچند که رفتار واندیشه های احمدشاه درانی را با فرضیه های ناسیونالیسم بهتر میتوان تعریف وتحلیل کرد، اما شیرازه ء باورفاشیزم به عنوان یک رفتارتاریخی درافغانستان، باآغاز حاکمیت وی شکل گرفته است. آنچه را که او انجام داد و قواعدی را که به عنوان رفتار سیاسی ازخود به یادگار گذاشت، درحقیقت پاره ای ازاخلاق ونگرش فاشیزم معاصر بود که در اوایل قرن بیستم توسط موسولینی رسمآ وارد ادبیات سیاسی گردید. هرچند که مارکسیست ها فاشیزم را نتیجهء گریزناپذیر نظام سرمایه داری میدانند (3) اما این نظریه با تعریفی که ازفاشیزم صورت گرفته است، فرضیه دیالکتیک تاریخی را نفی می نماید.

نژادپرستی، نظامیگری، ضد عقل وخردبودن، انکارآرمانهای انسان دوستانه وضدیت با باورهای انسان برابری که پاره ای ازتعریف فاشیزم است، هویت وشناسنامهء نظامهای سیاسی افغانستان از زمان احمدشاه درانی تا اکنون میباشد. افغانستان امروز که بعد از احمدشاه درانی میدان رقابت های خونین حاکمان سدوزایی ها ومحمد زایی ها بوده است باهمان نشانه ها و تعریفی که برای فاشیزم نوشته اند، ثبت تاریخ گردیده است. اگر ادعا شود که مردم افغانستان گروگان اخلاق ورفتار خرد ستیز این دوخاندان بوده اند، برای ثبوت این ادعا هزاران سند تاریخی موجود است. این دوخاندان حاکم چنان در رقابت های خونین وخانمان برانداز گرفتاربوده اند که برای تصاحب قدرت برادر به خون برادر، پدر به خون فرزند وفرزند به خون پدرتشنه بوده اند که آخرین نمونهء آن غازی امان الله خان میباشد (4) . هرچند که امان الله خان با کشتن پدرش اصلاحات ارزشمندی را در رفتار نظام سیاسی انجام داد اما این امر ممکن نگردید مگراینکه خود به کشتن پدرش همت گمارد. بدون تردید، تسلسل نظام خانوادگی بارقابت های خونین ازعمده ترین دلایل برای بدبختی وسیاه بختی مردم افغانستان شناخته میشود که سیاه ترین دوره ئ آن توسط امیر عبد الرحمن به نمایش گذاشته شده است. امیر عبدالرحمن برای تحکیم وگسترش حاکمیت، بیشتر ازنصف جمعیت هزاره ها را قتل عام کرد، جمعیت کثیری از ازبک ها وتاجیکها را نابود کرد وزمین آنها را به ناقلین نوار مرز خیبر سپرد. این رفتار که ظاهرا نظام دولتی را تقویت بخشید، مجموعه ی از کینه ها وعصیبت های تاریخی را درافغانستان ترویج کرد که پاره ای از ریشه های بحران ومصایب امروز مردم افغانستان در سیاست ورفتار آن امیر گره میخورد. نادرخان یکی دیگر از نمونه های بارز ترویج خشنونت وضدیت باعقل وخردانسانی میباشد که اخلاق ورفتار فاشیستی را تمثیل کرده است. عهد شکنی نادرخان با امیر حبیب الله کلکانی و به دنبال آن حمله برمردم شمالی و تاراج زمین و دارایی آنها، یکی ازسیاه ترین برههء تاریخ افغانستان میباشد که هنوزهم خاطرات آن مصیبت تلخ درسینه ء تاکستانهای شمالی خط افتاده است و باهجوم وغارت طالبان تازه گردید. افغانستان در اسارت فاشیزم، جهنم سوزان برای ساکنان آن بوده است که هنوزهم این تجربه تلخ ادامه دارد. فاشیزم دولتی درافغانستان سبب گردیده است که مردم این سرزمین هیچ گاهی نتوانند به نام ملت و دارای فرهنگ ملی عرض اندام نمایند (5) .

فاشیزم افغانی که بصورت یک رفتار تاریخی درسیاست و اخلاق حاکمیت تجلی گر بوده است درمرور ایام به یک نگرش مقدس تبدیل گردیده است. این نگرش مقدس دراشکال وابعاد متفاوت عرصهء عمل یافته است که درنهایت مصائب تلخ وسنگینی را دراین سرزمین بسترسازی کرده است. بسیاری ازرخدادی های خونین و خانمان براندازی که دراین سرزمین به وقوع پیوسته است ریشه درهمین نگرش فاشیستی دارد. این نگرش به حدی نیرومند بوده است که حتی اسلام وکمونیزم به عنوان دو باور اعتقادی نتوانسته است برآن فایق آید. طالبان آخرین مدل ازتولیدات نگرش فاشیستی میباشد که اعضای حزب دیموکراتیک خلق، فرماندهان جهادی وطالبان تعلیم یافته ء پاکستان را به نام تحریک طالبان وارد تعاملات سیاسی افغانستان کرد. هرچند که تئوری پردازان فاشیزم مانند آقای اسمعیل یون، طالبان را محصول باورهای مذهبی معرفی می نمایند، اما واقعیت این است که باورها ی فاشیستی بستر اصلی زایش وپرورش طالبان می باشد. انسجام سیاسی طالبان درگیرو گرایش ها وباورهای فاشیستی می باشد. گرایش های نژادی آمیخته با رفتار ارزش ستیزی ازخصوصیات بارز طالبان می باشد که ساختار قدرت درتشکیلات طالبان این واقعیت را به نمایش میگذارد (6) .

درگستره ی رفتار سیاسی، فاشیزم به عنوان یک باورمقدس بالاتر از گرایش های دینی ومذهبی قرار میگیرد و افراد را باگرایش های متفاوت اعتقادی بخود کشانیده وسپس علایق وباورهای نژادگرایانه را بستر تلاشهای مشترک می سازد که نمونهء برجستهء آن در ائتلاف خلقیها، طالبان مدارس پاکستان و اعضای مجاهدین تجلی یافت. اما درحال حاضر این واقعیت را رفتار تیم آقای کرزی، افکار افغان ملتی ها و نظریات بعضی نظریه پردازان سیاسی مانند اسمعیل یون، واعمال طالبان به نمایش میگذارند. همبستگی نظری ازبستر حاکمیت با طالبان و همنوایی ذهنی وفکری عناصر تحصیلکرده مانند رهبران افغان ملت درهیچ چارچوبهء نظری نمیتواند قابل توجیه باشد مگراینکه با نگرشهای فاشیستی به آن پرداخته شود.

دویمه سقاوی، ازتراوشهای ذهنی وتولیدات فکری افغان ملت می باشد که خیلی ها آن را به آقای اسمعیل یون نسبت میدهند. اما آنچه که دویمه سقاوی به آن تاکید میورزد، درواقعیت ممثل باور وگرایش های فاشیستی می باشد که تفاوتی با رفتار و آرزوهای طالبان ندارد. هرچند که طالبان وافغان ملت ازدو آدرس متفاوت سیاسی وارد تعاملات سیاسی گردیده اند، اما به دلیل اشتراک باورهای فاشیستی، درمسیر آرزو های مشترک قدم بر میدارند. پس جای تعجب نیست که کریم خرم خبرنگار تلویزن محلی مزارشریف را به جرم استفاده از واژه ء دانشگاه مجرم می شمارد وآقای اسمعیل یون طالبان را محصول گرایش های مذهبی میداند. اما به این واقعیت کسی اعتراف نمیکند که دربستر گرایش فاشیستی باورهای سیاسی ـ مذهبی وسیلهء بیش نیست. باتوجه به آنچه که گفته آمد، فاشیزم بامشخصات، نژادپرستی، نظامیگری، ضد عقل وخردبودن، انکارآرمانهای انسان دوستانه وضدیت با باورهای انسان برابری، رفتار تاریخی نظامهای سیاسی درافغانستان بوده است که تهداب آن توسط احمدشاه درانی گذاشته شده است. اما اینکه این رفتار فاقد چهارچوبهء نظری بوده است، تعریف رسمی آن با داده های فاشیزم امکان پذیر گردیده است. همانگونه که اشاره شد، فاشیزم یک رفتار تاریخی است که توسط بنیتو موسولینی به عنوان یک نگرش و رفتار درماهیت یک جنبش سیاسی وارد تعاملات وادبیات سیاسی گردید.

 

چه باید کرد؟

 آنچه که گفته آمد، تصورو تصویر نگارنده از فاشیزم، وفاشیزم به عنوان یک رفتار تاریخی در سیاستهای سلسلهء استبداد درافغانستان میباشد. شاید دراین نگارش خیلی ازواژه ها بامفاهیم سنگین تر وغیر متعارف به کار رفته باشد که برای بعضی ها شاید عصبیت برانگیز باشد، اما واقعیت همین است وناگزیر باید به آن اعتراف کرد. افغانستان خانهء مشترک تمام مردم این سرزمین است. این مردم زمانی میتوانند خوشبخت باشند وهمزیستی صلح آمیز را تجربه نمایند که ارزشهای انسانی وکرامت بشری، ملاک ومعیار قضاوت وسنجش درمناسبات سیاسی واجتماعی باشد. اما واقعیت این است که افغانستان جامعهء تضادها وعصیبت ها است. این عصبیت ها وتضادها که ازمجرای ارگانهای دولتی با رفتار و باورهای فاشیستی ترویج وتبلیغ گردیده است، هنوز هم برای تبلیغ وترویج آن سرمایه گزاری میشود. بحرانی که امروز زندگی مردم این سرزمین را به خاکستر تبدیل میکند ریشه در رفتار وباورهای دیروز دارد. بحران امروز افغانستان در حقیقت معضل پیچیده ی تاریخی است که باید با داده های تاریخی مورد تحلیل وارزیابی قرار بگیرد. اما متاسفانه تاهنوز راهبرد و راهکارهای که به عنوان راه حل به کار رفته است، عمدتآ تهی از پشتوانه عقلی ومنطقی بوده است. عصبیت های قومی، تفرق مذهبی، نگرشهای سکتاریستی، جدا افتاده گیهای قومی، وهویت چند پارچه ازجمله معضلات پیچیده ای است که درقدم نخست باید به آن اعتراف گردد و درقدم بعدی باید برای حل این معضلات گزینه ها و راهکارهای منطقی فراهم گردد. اما برای حل این معضل قبل ازهمه چیز باید، سیاست ورفتار سیاسی انسانی شود. لذا تازمانیکه سیاست ورفتار سیاسی از آبشخور فاشیزم وگرایش های نژادی ویا عصیبت های قومی تغذیه گردد، گرهی ازمعضل گشوده نخواهد شد. انسانی شدن سیاست ممکن نمیگردد مگراینکه احزاب سیاسی بامعیار و رفتار دیموکراتیک وارد تعاملات سیاسی شود. اما متاسفانه شرایطی که این پدیده را فرصت عملی شدن می بخشد هنوزهم مردم افغانستان با آن فاصله ء طولانی دارند.

 

رویکردها:

http://politik.pal.pp.se/politik/ideologi/fasc.html 1 ـ

 http://www.sarnavesht.com/farsi/index.php?art=682 2 ـ

 http://www.sarnavesht.com/farsi/index.php?art=682 3 ـ

 

4 ـ افغانستان درپنج قرن اخیر نوشته میرمحمد صدیق فرهنگ چاپ مشهد

5 ـ سازه های ناقص هویت ملی درافغانستان، نوشته حمزه واعظی چاپ تهران

 

http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article2509

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home