Fereshta-a.JPG

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شکست انحصار قدرت پایان بحران درافغانستان

 فرشته حضرتی  

22 مارچ 2009

پیشینه ی تاریخی:

انحصار قدرت درافغانستان یکی ازپدیده های بحران ساز وبحران پرور دراین سرزمین است که به قدامت تاریخ ونام این کشور پیشینه ی تاریخی دارد. این پدیده در امتداد تاریخ سیاسی این سرزمین، همیشه بسترحوادث تلخ و رخدادهای خونین قرار گرفته و برای ساکنان آن مرگ ومصیبت آفریده است. نسل کشی ها، قتل عامها، ناهنجاریها و تضادهای گسترده قومی، شکاف های عمیق اجتماعی دراین کشور و درنهایت عقب افتادگی از سیر تکامل صنعت وتکنولوژی، فرایند انحصار قدرت دانسته میشوند.

انحصارقدرت اما به عنوان یک پدیده ی تاریخی، ریشه درماهیت نخستین دولت درانی دارد که باهویت قوم محور شکل پذیرفته وسرآغاز انحصار قدرت درتاریخ سیاسی افغانستان قرار گرفت و پس ازآن در تسلسل حاکمیت سدوزایی ها و محمد زایی ها تبلور یافت. این پدیده که در نخستین فرصت تولد آن، بستر قتل عامها و لشکر کشیهای خونین قرار گرفت، همیشه در مدار منافع وعلایق یک قوم چرخیده و به عنوان یک سنت وباور نیرومند مانع سعادت مردم افغانستان گردیده است. از آنجاییکه انحصار قدرت به عنوان یک نگرش در رگ ورفتار قوم حاکم ریشه دارد، حتی حوادث معاصر بین المللی مانند جنگ اول ودوم جهانی، انقلاب صنعتی و توسعه سوسیالیزم که تحولات شگرفی را در جهان معاصر پیکرسازی کردند، نتوانستند که براندام واره تفکر عظمت طلبی قومی درافغانستان اثر گذاشته وماهیت آن را دستخوش تغیر وتحول نمایند.

البته بعضی ها موقعیت ویژه ی جغرافیایی افغانستان را یکی از دلایل عدم تاثیر پذیری این منطقه از حوادث بین المللی میدانند، اما درواقعیت انحصار قدرت به عنوان یک سنت میراثی، چنان با خوی وخصلت های رفتاری قوم حاکم تنیده است که به سادگی نمیشود درآن تغیر وتحول ایجاد کرد. این پدیده در یک گردش محوری وبااهداف سرکوب دیگران چنان به یک سنت وباور نیرومند تبدیل گردیده است که آهنگ هر تغیر وتحول مثبت وسازنده را با شمشیر وتفنگ پاسخ میگوید. تلاشهای ناموفقی که درنیمه ی دوم قرن اخیر برای شکستن این پدیده صورت گرفته اند، به دلیل عدم انسجام سیاسی وفقدان شناخت و رفتار مناسب وهمچنان به دلیل عدم مدیریت کارآمد، گره ازمعضل نگشوده اند وحتی درخیلی موارد علایق انحصار قدرت را بیشتر تشدید کرده اند.

 

پیامدهای انحصارقدرت

انحصار قدرت، در اشکال وابعاد متفاوت برای مردم افغانستان مصیبت وفاجعه آفریده است که تحلیل و بازشناسی تمام ابعاد این فجایع، در حوصله این نوشتار نمی گنجد. اما واقعیت این است که پاره ای بزرگی از مصیبت و سیاه بختی مردم افغانستان با انحصار قدرت گره خورده است. اولین پیامد انحصارقدرت استبداد میباشد. انحصارقدرت درکشورهای چندقومی وبرمبنای علایق قومی، نابرابری وشکافهای اجتماعی را توسعه بخشیده و زمینه را عملا برای شکل گیری بحرانهای خشن سیاسی ـ اجتماعی فراهم می نماید. درافغانستان انحصار قدرت و تمرکز بی رویه ء آن در دست دوخاندان رقیب (سدوزایی ومحمد زایی) متعلق به یک قوم، تاریخ این کشور را بافقر، مصیبت، و کشتارهای دسته جمعی رقم زده است. بامراجعه به رفتار و کردار حاکمیت سدوزایی ها ومحمد زایی ها، روشن میگردد که ناهنجاریهای معاصر افغانستان دریک بستر تاریخی شکل گرفته اند و انحصار قدرت اولین بستر تولید وپرورش این ناهنجاریها قرار داشته است. تحمیل سنت های حاکمیت پسند بر اندام تمام جامعه، تمویل خشونت باامکانات دولتی، به حاشیه راندن سایر اقوام از مرکز قدرت، وسیله قرار دادن ارزشهای دینی درخدمت منافع سیاسی ـ اقتصادی، تجویز سرکوب و کشتار اقوام بیرون از دایره قدرت ازجمله پدیده هایی اند که قبل ازهمه چیز با دلایل وانگیزه ی انحصار قدرت صورت گرفته اند. علی الرغم حوادث خونین و مصیبت های بی شماری را که انحصارقدرت به عنوان یک فاجعه ملی، برسرنوشت مردم افغانستان تحمیل کرده است، در یک روند تاریخی احساسات وباورهای کاذبی را به وجود آورده است که ازچشم انداز روان شناختی موانع جدی در برابر رشد باورهای همگرایی مردم افغانستان تلقی میگردد.

افغانستان از جمله معدود کشورهایی است که از نخستین سال تولد آن درجغرافیای سیاسی جهان، تاهنوز درمدار فقر، مصیبت، و فاجعه چرخیده است. انحصارقدرت اولین عامل نیرومند این چرخش فاجعه پرور میباشد که متاسفانه هنوز هم برتداوم آن به عنوان یک سنت تاکید میشود. پیامدهای انحصار قدرت به تناسب ظرفیت و خلاقیت فرهنگ ونگرش فرهنگی که انحصارقدرت فرایند آن میباشد، برسرنوشت جامعه تاثیر میگذارد. درافغانستان اما عمق فاجعه به این دلیل بیشتر است که انحصارقدرت با نگرش عصبیت برانگیز قومی و با پشتوانه ی فرهنگ ناشکفته ء قومی صورت گرفته است.

افغانستان علیرغم اینکه سرزمین واحد ودارای نظام سیاسی واحدبوده است اما نظام سیاسی به دلیل انحصار قدرت، هیچ گاهی تبلور وحدت ملی ونماد علایق سیاسی تمام اقوام ساکن دراین سرزمین نبوده است. انحصارقدرت به پشتوانه فرهنگ ناشکفته، برای قوم برسر اقتدار، احساس برتربینی آفریده است که درنتیجه همین احساس پدیده هایی به نام هویت ملی، فرهنگ ملی، خویشاوندی ملی و مشارکت ملی دراین سرزمین ناشکفته باقی مانده اند.. تجزیه قومی درپایتخت افغانستان نماد عریانی ازعدم اعتماد ملی میباشد که درنتیجه انحصار قدرت شکل گرفته است.

 

شکست انحصارقدرت وتغیر مدیریت سیاسی

باتوجه به داده های فاجعه بار انحصار قدرت، شکست انحصارقدرت مهم ترین حرکت منطقی به سمت همبستگی ملی و مهم ترین اقدام برای پایان بخشیدن مصیبت های مردم افغانستان دانسته میشود. کسانی که انحصار قدرت را برمبنای اکثریت واقلیت قومی توجیه می نمایند، یا دشمنان سعادت مردم افغانستان اند ویا رشد ناقص ذهنی دارند که از درک تغیر واقعیت ها درجهان معاصر، عاجز اند. افغانستان متشکل ازاقلیت های قومی است و هیچ قومی به تنهایی دراکثریت قرار ندارد. ادعای اکثریت قومی دراین سرزمین ، یک باور کاذبی است که از مجرای سیاست های انگلیس بر اندام تفکر پشتونها تزریق شده است تا دراشکال متفاوت شکافهای اجتماعی را توسعه بخشیده ومانع ترقی وخوشبختی مردم این سرزمین گردد. وقتی که بارک اوباما با نژاد افریقایی اش و با آراء میلیونها سفید پوست برمسند قدرت نیرومند ترین کشور جهان تکیه میزند، چرا یک هزاره، یک ازبک، یک بلوچ ویک هندو نتوانند ممثل اراده سیاسی مردم افغانستان قرار بگیرند؟ همانگونه که یک واقعیت تلخ تاریخی درسرزمین پهناورامریکا تغیر کرد، دلیلی ندارد که این واقعیت تلخ تاریخی درافغانستان تغیر نکند.پشتونهای افغانستان که دریک تسلسل خونین و فاجعه برانگیز براین سرزمین حکم رانده اند، اکنون باید شهامت پذیرش یک زعامت سیاسی غیر پشتون را برخود هموار نموده و بگذارند که بعدازاین یک هزاره، یک تاجیک، یک ازبک ویا یک بلوچ اراده ء سیاسی مردم افغانستان را تمثیل نمایند. ناگزیر به این واقعیت باید اعتراف کرد که دست آورد مدیریت سیاسی پشتونها درافغانستان بحران زندگی براندازی است که سرنوشت مردم افغانستان را به بازی گرفته است. پایان این بحران از شکست انحصار قدرت آغاز میگردد وتغیر مدیریت سیاسی زمینه های سعادت وهمبستگی ملی را فراهم می نماید. لذا باتوجه به این واقعیت، اکنون وقت آن فرا رسیده است که ملیت های درحاشیه قدرت با نگرش ورفتار عقلانی دست دردست هم داده وبرای نجات افغانستان از پرتگاه سقوط در دامن سیاه بختی های بیشتر، مدیریت سیاسی این کشور را دستخوش تغیر وتحول بنیادی نمایند.

تغیر قومی درمدیریت ورهبری سیاسی این سرزمین، عقلانی ترین گزینه برای تامین سعادت مردم افغانستان دانسته میشود که ازیک سو ارزشهای دموکراتیک را به نمایش میگذارد وازسوی دیگر زمینه را برای استفاده از استعدادهای شگرف انسانی فراهم می نماید. به نظرمیرسد که جامعه جهانی و در راس آن ایالات متحده امریکا نیز تاحدودی به درک این واقعیت نایل آمده اند که مدیریت سیاسی افغانستان توسط پشتونها، صلح ، امنیت و مبارزه علیه تروریزم بین المللی را به چالش جدی مواجه کرده است. هرچند که این سخن تلخ می نماید اما واقعیت این است که سیاه بختی ومصیبت های مردم افغانستان فرایند مدیریت سیاسی پشتونها دراین سرزمین میباشد. ترویج خشونت و گسترش فرهنگ انتحار به جای تقابل اندیشه، از گزاره های اعتقادی این مدیریت میباشد که هستی قوم حاکم را درنیستی دیگران جستجو می نمایند.

لذا باتوجه به مدیریت سیاسی بحران ساز وناکارآمد پشتونها و همچنان با توجه به ریشه های عمیق تروریزم بین المللی درجنوب افغانستان وخطرات ناشی از آن برای امنیت بین المللی، قبل ازهمه چیز جامعه بین المللی مسئولیت دارد که برای جلوگیری از گسترش فرهنگ ترور و تریاک، برای تغیر مدیریت سیاسی قومی درافغانستان، با مردم افغانستان کمک وهمکاری نماید. آقای بارک اوباما که خود با شعار "تغیر" به کاخ سفید رفت، توقع میرود که مردم افغانستان را نیز برای یک تغیر بنیادی درمدیریت سیاسی افغانستان مساعدت نماید تا زمینه های عملی برای ترویج ارزشهای دموکراسی فراهم آمده و درمبارزه علیه تروریزم بین المللی گامهای عملی برداشته شود. اما درعرصه ء تعاملات داخلی از روشنفکران و رهبران سیاسی اقوام درحاشیه قدرت، انتظار میرود که با روشنگری ورفتار قاعده مند سیاسی زمینه های این تغیر را فراهم نمایند. هرچند که این تغیر به حاشیه راندن پشتونها از مدیریت سیاسی افغانستان تعبیر میگردد، اما اولین داده های این تغیر میزان خشونت، فقر وبی سوادی را در مناطق پشتون نشین کاهش می بخشد که تاهنوز هیچ حاکم سیاسی پشتون به آن همت نورزیده است.

آن عده از روشنفکران پشتون که نسبت به سلامتی افغانستان وسعادت مردم پشتون تقید وتعهد اخلاقی دارند، می باید بیشتر از دیگران در ایجاد این تغیر همت گمارند تا این اقدام ملی درجهت سعادت وخوشبختی مردم افغانستان و بالاخص درجهت سعادت مردم پشتون به ثمر بنشیند. درواقع تغیر یا شکست انحصار قدرت درافغانستان یک تعامل ملی میباشد که فرایند آن افغانستان با ثبات وشریک مناسبات سیاسی و فرهنگی دنیای معاصر خواهد بود.

فرجام کلام اینکه ازکنار این واقعیت نباید به سادگی گذشت که اگر تغیر درمدیریت سیاسی افغانستان با شرایطی که به آن پرداخته شد صورت نگیرد، نه تنها مبارزه علیه تروریزم بین المللی به شکست نمی انجامد، بلکه سلامتی افغانستان نیز دچار جراحت های درمان ناپذیر خواهد گردید.

 

 

 

 

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home