|
|
نویسنده:
مهرالدین
مشید دورنمای گفت
وگوی تمدنهادرفرازوفرودبحرانهای
سیاسی، اقتصادی
ونظامی جهان قسمت
اول گفت
وگوی
تمدنهاوفرهنگهاپس
ازآن
آغازشدکه اندیشۀ
سیکولریزم
بعدازرونسانس
دراروپاعطش
ناقراریهای
روحی، آشفتگیهاوالتهابات
درونی انسان
مغرب زمین راتلطیف
نتوانست.این جنبش
باترویج
اندیشۀ
نوآنچه
راکهنه
پنداشت، به
بادانتقادگرفت
وادعاداشت
که آنچه
درقالب سنت
وکلاسیک است،
اعم ازهنر، ادبیات
نظم اجتماعی
وزنده گی
روزانه همه
کارآیی خویش
راازدست
داده
اندوازنظرآنهاساختارهای
یادشده
بایدخودراباپدیده
های جدیدوفق
دهندکه
بعدهاازدل
این اندیشه
نسبت به
انسان
وطبیعت مکتب
هایی چون
اومانیزم
جامعه شناسی،
روانشناسی و...
سربرآوردند. جنبش
مدرنیستهای
معاصرپیشاپیش
این قافلۀ فکری
بحرکت درآمد.
به
باوراینهاجنبش
نامبرده بلوغ
فکری ییکه
داشت، میتوانست،
مایه های
نیرومندی
رابرای
رشدباورهاواعتقادات
انسانمدارانه
ازطریق
استدلال
وبرهان مطرح
نمایدوذهن
روشنگررااززیربارموهوم
پرستی هاونادانیهارهایی
ببخشد.
چنانچه
"کامران پارسی
نژاد"(1)دراین
رابط نوشته
است:"به اساس
نظریۀ
مدرنیستها، بلوغ
فکری
اعتقادات
وباورهای
پیروان
انسانمداری
ازطریق
استدلال
هاوبرهانهای
مطرح شده
اثبات
شدوذهن
روشنگرباعث
شدتاانسان
آزادگرددوازدست
موهوم پرستی
هاونادانیهارهایی
یابد." سنت
ومدرنیته ازنظرشماری
دانشمندان
غرب
آرزوداردتاباپیش
کشیدن بحث
سنت
ومدرنیته
آرمانهای
جنبشهای
مترقی
وعدالت
طلبانۀ شرقی
راباچوگان
بینادگرایی
بکوبدوبه
نحوی باپیشکش
کردن
نوگرایی
دربرابربنیادگرایی
وسنت
ارزشهای
فرهنگی شرق
رازیرسوال
ببرند. شماری
ازدانشمندان
شرقی هم
درجای پای
غرب گام میگذارندوباتلاشی
دنباله
روانه فرهنگ
وارزشهای
اصیل تاریخی
واجتماعی
شرق
راخواسته
یاناخواسته
قربانی
آرزوهای غرب
میکنند. بدین
وسیله
مبارزۀ حق
طلبانۀ
ملتهارابرضدزمامدارهای
دیکتاتوردرمنطقه
به قربانی
میگیرندتاآنهاراقربانی
گفت وگوهای
سنت
ومدرنیته
نمایندو
باحرکت
دنباله
روانه نه
انتقادی
وسازنده
باجاری کردن
آب درآسیاب
دشمن
آرزوهای
مظلومترین
انسانهای
شوریده
وعصیانگروافتاده
درخون وخاکسترراقربانی
خواستهای
آزمندانۀ
مستبدان
وجباران
تاریخ بگردانند.
بایدتوجه
کردتانبایدچنان
درلاک سنت چسپیدکه
ارزشهای
مدرنیته
رابویژه
درحوزۀ علم وتکنالوژی
بدورازبرخوردهویتی
قربانی سنت کرد
ونه
آنقدراین
لاک راشکست
وبدورریخت
که همه
ارزشهای
تاریخی وملی
راکنارزدوبه
مثابۀ موجودی
تازه تولید
شده دردامن فرهنگ
مدرنیته
برمصداق
تقلید"کبک
ازمار"چنان
آسیب
پذیرشدکه
سالهای
زیادی هم
آنرانتوان
جبران کرد.
درحالیکه
هرگونه تحلیلی
پیرامون سنت،
بنیادگرایی
ومدرنیته
بدون تفکیک
سنت ومدرنیته
وتحلیل مشخص
ازجنبشهای
بنیادگرایی
درکشورهای
مختلف
اسلامی خام
وناستوده
است وممکن
نیست که سنت
ومدرنیته
رادرکنارجریانهای
گوناگون
بدون تحلیل
عمیق ازشرایط
وظرف خاص
آنهادریک
تحلیل عمیق
استقرایی طوری
تعمیم
بخشیدکه
بدون رسیدن
به ملاکهای قابل
دقت
وپذیرفتنی
درنیم راهان
تحلیل پادرگل
ماند.
بجاخواهدبوداگرعلت
شکست
مدرنیته رادرکشورهای
گوناگون
درچهارچوب
نظریه
پردازی یی به
تحلیل گرفت
تا باتوجه به
نظریه های
جامعه شناسی
سیاسی، فرهنگی
واقتصادی
جوامع مختلف
به صورت
بیطرفانه به
نتیجۀ مهم
ولازمی نایل
آمد. کارشناسان
حرکتهای
فکری
معاصربدین
باوراندکه
تحلیل های
روایتگرانۀ
وتاریخی
نمیتوانندکمکی
برای گفت
وگوهای
تحلیلی برای
شکست
ویاموفقیت مدرنیته
درکشورهایی
چون
افغانستان
نمایند؛
زیرااین
تحلیل هاکلی نگرانه،
غیرروشنگروفاقدچهارچوب
برای درک
حوادث وتاریخ
است. برای
تحلیل درست
این موضوع
نویسنده نبایددردام
شرح وقایع
تاریخی چنان
گیرماندکه
ازیک تحلیل
بنیادین
جدیدوروشنگرانه
صرف نظرکند. برای
تحلیل
بهتراین
موضوع بایست
ازمنظریکی ازرشته
های علوم
انسانی بدان
عمل کرد، یادرقالب
گفت وگوی
آگاهانه
ومسلسل
ازواقعه نگاری
صرف تاریخی
فراتررفت
وبحث رابه
ساختارهاوسازوکارهای
درونی سنت
کشاند وپاسخ
روشن آنرا
درقالب
بنیادگرایی
وشکل گیری
نخبگان سنتی
وروحانی به
عنوان یک
طبقۀ قدرت
باویژه گی
های مشترک
سیاسی
ومنافع گوناگون
آنهادریافت
تابتوان علت
شکست
نیروهای نوگراراازمنظرتحلیل
ایده
ئولوژیکی
وعملگرایی
موثرویاغیرموثراین
نیروهادرکشورهایی
چون
افغانستان
بخوبی
پیداکرد.
برای اینکه
بتوان
گفتمان
نوگرایی
وسنت رابه
عنوان یک
مبحث جدی
درحوزۀ اندیشه
مطرح ساخت.
این مباحث
رابایست
ازعمق
بیشتربرخوردارگردانید.
درست
نیست تابنام
نوگرایی
بحران
مشروعیت رادرنظام
سنتی خلق کرد.
بدون اینکه
مناسبات مدرن
رادربسترتحولات
مادی
جایگزین
مناسبات سنتی
کردوبااین
بهانه سنت
رادربست
بحیث یک نظام
خرافاتی
ارایه داد.
درحالیکه
سنت یک نظام
زنده گی است، چیزی
بیشترازاعتقادویانظام
اسطوره یی
جمیع
مناسبات
اقتصادی، سیاسی
واجتماعی یک
جامعه
رااحتوامیکندکه
افرادبه
اساس
مناسبات
نامبرده
شوروعواطف
انسانی
خودرابسیج
میکنند
وزنده گی
خودراسامان میدهند.
درحالیکه
مدرنیته
بدون
ایجاددگرگونی
اجتماعی
واقتصادی
خارج
ازشهرهانتوانست
درتعیین
سرنوشت
تودههانقش
مسلط رابازی
کند. بااین
کارخودگروه
های رادیکال
رابیشتربه
سوی قدرت
متمایل
گردانید. درکشورهایی
چون
افغانستان
دولتهای
نوگرادرزیرشعارنوگرایی
دوپهلوعمل
میکند. دراین
کشورها
گروههای
نوگراکه
وفاداری خودرابه
ارزشهاوساختارهای
تباری وایده
ئولوژی های
جدیداعلام
میدارند؛ولی
درعمل ازمحافظه
کاری
ومناسبات
قبیله یی
برای
مشروعیت سیاسی
خودحمایت میکنند. نهیلیلزم
مدرنیست
هادراروپا
نتوانستند، نسخۀ
سالمی
رابرای
رهایی بشریت
عرضه
نمایندوپس
ازرویارویی
باتمام
رویدادهایی
چون انقلاب
صنعتی، انقلاب
فرانسه، انقلاب
روسیه، ظهورکمونیزم،
جنگهای اول
ودوم
وظهوراستعمارنوو...
بالاخره ناگزیربه
دام ناامیدی
ونهیلیزم
افتادند. امیدواربودندتاباتوسل
جستن به
نهیلیزم روح
آشفته
وسرگردان
انسان غرب رادرمان
کنندوازفاجعۀ
تمدن غرب
اوراارهایی
ببخشند.
دراین دوره
نوسنده گان
وهنرمندان
مدرنیست دست
به خلق
آثارپوچ
انگاری
نهلیستی زدندوادبیات
پوچ انگاری
بازاریافت
وادبیات برآن
شدتاانسان
رابی هویت
نشان
بدهدوچهره
عصیانی
وناآرام
ازاوجلوه
بدهد. اصطلاح
نهیلیستی
اولین باربوسیلۀ
تورگنف
نویسنده
روسی به
کاررفت. وی
این اصطلاح
رابرای آن
گروه
ازروشنفکران
روسی
بکاربردکه
ازکندی
اصلاحات
دراین کشورسرخورده
شده بودند
وهوادارنابودکردن
نظام موجودباهروسیله
یی بودند.
مهمترین
نظریه پردازاین
اندیشه "د.ای
پسارف "بودکه
دررمان "تورگنف
"بنام
"بازاروف"
تصویرشده
است. وی نام
نهیلیست راباافتخاربرای
خویش
پذیراشدوبسیاری
ازانقلابهای
نسل بعدی
ازوی پیروی
کردند. (@) این
گرایش
بعدهاشاخص
اندیشه های
کافکا نویسنده
آلمانی زبان
واهل
چکسلواکی
سابق راتشکیل
داد.دراندیشه
های اووجه
نیست
نگریهای
بارزی دیده
میشودکه
میتوان
اوراپیشتازاندیشه
های نیست
نگرانه دانست.
پس
ازسال 1970 این
اندیشه
دچاردگرگونی
شدوبیان مدرن
که باپیدایش
تفکرات مدرن
وظهورنسانس
به وجودآمده
بودوداعیۀ
گرآن بودکه
بشرمیتوانددرک
کند، بیاموزد،
بهترباشدومیتوانددربارۀ
سرنوشت
خودتصمیم
بگیرد.
باوجودشعارهای
پرزرق وبرق
جذبۀ
خودراازدست
داد، به
نهیلیزم جای
خودراخالی
کردوانسان
رابه عصیانگری
بی هویت
معرفی نمود.
ازهمین
روشماری اندیشه
های
کافکاراچون
برهوتی نیست
انگارانه به
عنوان آیندۀ
تمدن غرب نام
میبرند.
کتابهای
اوآثاردیگری
ازاین دست
خواننده
رابه درون
دنیایی
فرومیبردودرتجربه
های سهیم
مینمایدکه
به صورت عموم
یک نوع
آرمانزدایی
میکند، هرچنددرپس
این نوشته
هایک
ناخشنودی
نهفته است
واین
ناخشنودی
راهرآدمی که
دراین جهان
مدرن زنده گی
میکند، حس
میکند.
دردنیای
مدرن هرآدمی
این تلخی
وسردی
حاکمیت
تکنوکراسی
راباباری
ازسیطرۀ بی
عاطفگی
جامعه مدرن
ودرهاله یی
ازخودبیگانگی
هاحس وتجربه
میکند. پس
ازآنکه تمدن
غرب باروح
مادی وسردش
یخبندانهای
روانی انسان
غرب راذوب
کرده
نتوانست، عطش
بیقراربهای
روحی وجاذبه
های عاطفی
اوراسیراب
نگردانیدوگرهی
ازالتهابات
درونی اونگشود.
گرایش های
گوناگون
فکری
درچوکات
تمدن وقرهنگ
غرب بن
بستهای فکری
انسان غرب رانگشودوباهرقدمی
که درموازات
این تمدن گام
گذاشت، هنوزهم
پادرگل
ماندوپای
استدلالش
چوبین گردید.
ازسویی هم
عظمت
طلبیهای
فرهنگی
شماری ازدانشمندان
غرب چون
هانتینگتون
هاهرچه بیشتربربن
بستهای فکری
مردم آن
افزود.
اکثردانشمندان
غرب بی آنکه
علت اصلی بن
بستهای فکری
درغرب
رادرست
تشخیص بدهند.
خواستندتاباتوجه
به درون مایه
های تمدن غرب
راهی
راازدرون
این تمدن
برای رهایی
انسان آن
جستجونمایند؛
ولی این گونه
تلاشهابجایی
نرسید
وفریادهای
سارترهاهم
درچوکات
اصالت
وجودی"اکزیستنسیالیزم
"رهایی انسان
مغرب زمین
راچندان
تضمین نکرد.
تاآنکه
شماری
اندیشمندان
غرب نجات
بشریت
رافارغ ازهرگونه
وابستگیهادرگفت
وگوی
تمدنهاوفرهنگهاتشخیص
دادند.دانشمندان
شرقی باتوجه
به جاذبه های
معنوی فرهنگ
شرق دراین
راه پیشی گرفتندوبه
نحوی
سرکلافۀ
آنراگشودند. گفت
وگوی تمدنهاوفرهنگهابرای
باراول
دراواخرقرن
بیستم ازطرف
یک
دانشمندمصری
مطرح شدکه
بعدهابوسیلۀ
خاتمی رییس
جمهورسابقۀ
ایران به
مثابۀ فراخوانی
برای گشودن
باب گفت
وگوهامیان
تمدنهاوفرهنگهای
گوناگون
گیتی براه
افگنده شد. به
اساس
پیشنهادخاتمی
بودکه
یونسکوسال سال
گفت گوی
تمدنهاوفرهنگهانامید.
درگذشته هم
دانشمندانی
دراین
موردباب بحث
هاییراگشوده
بودندکه
چندان
رشدنکردوبه
گونه یی عقیم
ماند. درجهان
معاصرگفت
وگوی
تمدنهاوفرهنگهاباب
تازه یی است
که پیشاپیش
قافلۀ
تجددبحرکت
درآمده است
تادریچۀ
آگاهی
انسانرابه
سوی
نورمعرفت راهیاب
نمایدوفصل
تازه یی
ازآگاهی های
بشری
رابباروبرگ بنشاند.
گفت
وگوی
تمدنهاوفرهنگیهادرواقع
نسخۀ تازه یی
است که
شایدبتواندبه
کشمکش
هاومنازعات درونی
میان
ملتهاودولتهاراپایان
بدهدوباربی
عاطفگیهاوخودبیگانگیهاراازشانۀ
تمدن غرب
فروافگندتاباآمیزش
عناصرزندۀ
فرهنگ روح پروروانسان
سازشرق
باعناصرجامعه
سازوزنده گی
سازفرهنگ
غرب راهی
برای رهایی
انسان بلاکشیده
وآشتفتۀ
گیتی
میسرگردد. گفت
وگوی
فرهنگهاوتمدنهادراعصارگوناگون
به نحوی
آثاروافکاردانشمندان
و عرفای شرق انعکاس
یافته است.
این فراخوان
بزرگ
رادراشعارعرفای
شرقی چون مولانای
روم، سعدی
شیرازی، حافظ
شیرازی
ودیگران
بوضوح
میتوان دید.
چنانچه لسان
الغیب
شیرازدراین
باره پیام
آشکاری داردکه
میگوید: جنگ
هفتاددوملت
همه
راعذربنه چون
ندیدندحقیقت
رۀ افسانه
زدند پیام
حافظ درواقع
فراخوانی
است، برای
همه جهانیان
که راۀ
اندیشیدن رافراترازمرزهای
ملی برای
ملتهاوفرهنگهابازکردوخردگرایی
رادربرابرعقل
زدایی به نمایش
گذاشت. حافظ
سودایی مابی
هراس
وباجرئت تمام
دراین راه
قدم گذاشت، گرچه
اوازجنگ
مذهبی
ابرازخستگی
کرده است؛ولی
به گونه یی
جهانیان
رابه آشتی
وهمسویی فراخوانده
است. وی
باسعدی بزرگ
همصداشده
است که چنین
سروده
است"گرعضوی
بدردآوردروزگار
دگرعضوهارانماندقرار"و
بال اندیشه
راچنان
گسترده
ترازهرزمانی
به
پروازدرآوردکه
جدال
ملتهاوفرهنگهارابرای
رسیدن به
حقیقت نفی کردوتنهاراۀ
رسیدن به
حقیقت
رادرشناخت
درست ازویژه
گیهای
فرهنگی
ملتهاارایه
نمود. وی جدال
وکشمکش
هارادلیل
ناآگاهی
وعدم شناخت درست
ازحقیقت
عنوان
نمودوازاین
هم پافراترنهادواین
منازعه
راافسانه یی
بیش ندانسته
است. وی دراین
پیام خود
تاکیدکرده
است که
ملتهاازکرسی
نزاع
واختلاف
فرودآیندودرسکوی
گفت وگوراۀ
رسیدن به هدف
رادرسرزمین
ملتهاوفرهنگهادریابند؛زیرااوباورداشت
که گفتمان
فرهنگهاوملتهاآگاهی
انسان
رادراوجی
ازباورهایش
محک میزندتادرمعراج
آگاهی رسیدن
به کمال
رادربلندای
یقین
فراترازمرزبندی
ملتهاوفرهنگهاتجربه
نمایند؛زیرارسیدن
به آگاهی های
بزرگ علمی
وفرهنگی است
که به
مرزبندی
افکارواندیشه
هانقطۀ
پایان میگذارد.
درنتیجۀ
چنین
روندمعقول
است که ماومن
درنزدیک
ترین فاصله
هابایکدیگرملاقی
میشوند، بالاخره
درسرحدمشترکی
به هدف معین
دستیاب میگردندودرسرزمین
"ما"گوهرشهسوارآگاهی
رابه آغوش
جان
پذیرامیگردند.
ارباب
معرفت درشرق
وغرب
دریافته
اندکه بارسیدن
پای آگاهی
آدم به این
مرزهابسیاری
ازتضادهای
فکری حل
میشوندوباسنگین
شدن
بازارارزشهای
معنوی بال
اندیشه درشاهراههای
سرشارازباورویقین
به پروازمی
آیندویاچنان
ازارزشهای
مادی
خودرامستغنی
مییابندکه
حقیقت
رافراترازدایرۀ
تفکرادیان
به مثابۀ
نوری
درنورچون
اشعۀ درخشان
درقاب
وقوسین
اگاهی های
برتردرنزدیکترین
صدرۀ تکامل
بشری به تماشامیگیرند.
بارسیدن
انسان دراین
مقام آگاهی است
که مجال
رهایی
ازهرگونه
بندهاراپیدامینمایدومفاهیم
خدامحوری
وانسان
محوری درمرزهای
کرانمنداصالت
وجودوناکرانمنداصالت
فطرت به گونۀ
شفافتروسیالترارگذشته
تفسیرمیگردند.
درنتیجه جایگاۀ
انسان
درهستی به
مثابۀ
موجودی
هدفمندبه
اثبات میرسد. دانشمندان
بدین
باوراندکه
گفتمان
تمدنهاوفرهنگهاراه
رابرای
همزیستی
فرهنگی
تاسطح وحدت
فرهنگی
درجوامع
گوناگون
فراهم
خواهدکردواین
روندرادرآخرین
تحلیل زمینه
سازمحوتقابل
وتضادفرهنگهاوتمدنهامیدانند.
دراین حال
پرجاذبه گی
وکشش
فرهنگهامیتوانندخوبترمحک
بخورندودرفراراۀ
این
فرایندبه
پیش بتازند.
یعنی
بادستیابی
انسان به
آگاهی های
بیشترومتنوعترتضادهای
دینی وایده
ئولوژیکی کاهش
قابل ملاحظه
یی مییابند.
دراین حال
ظرفیت تحمل
پذیری
فرهنگی
ودینی
افرادهم
بلندترمیرود.
بازدوده شدن
خرافات
واوهام
ازپیکردین
وفرهنگ هردوبالنده
تروپویاترمیشوندوشفافیت
آنهاآشکارتروفهم
دینی
ازسیالیت
قابل توجهی
بهره مندمیگردد.
ازاینکه فهم دینی
بنابرعلل
گوناگون
سیاسی، اقتصادی
وفرهنگی مسخ
میگرددوبه
تحریف کشانده
میشود. این
مسخ محدودبه
دین
نمانده؛بلکه
فرهنگهاراهم
احتوامینمایدوسیمای
اصلی فرهنگهاوادیان
راچنان
میپوشاندکه
اصالت های
تاریخی وملی
آنهارانیزبه
شکل
بیرحمانه یی
زیرسوال
میبرد. فقربه
مثابۀ
خطرناکترین
دشمن
درهربرهه یی
اززمان
دربرابرشگوفایی
دینی وفرهنگی
قربرمی
افرازدوازهمین
رویکی ازعوامل
عدم رشد
فرهنگ شرقی
هماناناتوانیهای
اقتصادی
میباشدوهرگزنتوانسته
است
تادربرابرتهاجم
فرهنگی
سربرآوردویاازروی
ناگزیریهاونابخردیهادردام
تقلیدکورکورانه
خورد
وخمیرشده
است. ازآنچه
گفته
آمدبرمی
آیدکه گفت
وگوی فرهنگهاوتمدنهادرحوزههای
گوناگون
سیاسی، اقتصادی
واجتماعی
قابل بحث
اندوتوسعه
اطلاعات
وارتباطات
هم درروندآن
تاثیرمهمی
بجامیگذارند.
بیرابطه
نخواهدبود، اگرابعادمختلف
گفت
وگوهاموردمطالعه
قراریگیرند
تااثرات
مثبت ومنفی
وعومل منوط
برآن آشکارگردد.
نقاط ضعف
وقوت این
دوکتورین
فرهنگی
خوبترنشانی
شودوفایده
وزیان آن
درحوزههای
مختلف سیاسی،
اقتصادی، اجتماعی،
اطلاعاتی
وارتباطاتی
واضح گردد.
بادرک قوت وضعف
آن چگونگی
عبورازبن
بستهای آن
فراهم میشودودیوارهای
ناشکننده
میان
فرهنگهاوتمدنهاشکننده
وعبورپذیرمیگردند.
هرگاه بدون
درنظرداشت
مسایل
بالاگفتمان
فرهنگهاوتمدنهاپیگیری
شود، دراینصورت
نه
تنهااصطکاک
هاودیوارهای
فراوان
برسرراۀ
ملتهاایستادمشود؛بلکه
جلورشدوپیشرفت
راهم دراین
موردمیگیردکه
بحرانهای
ناشی ازآن
نابسامانیهای
بزرگ
اجتماعی، سیاسی
واقتصادی
رانیزدرپی
خواهدداشت. گفت
وگوهاراچگونه
بایدآغازکرد هرگونه
بحث مقطعی
پیرامون گفت
وگوی
فرهنگهاوتمدنهانه
تنهارهگشاه
نیست؛بلکه
اینگونه بحث
هابه صورت کل
به مثابۀ
جادۀ یکطرفه
هرگونه
پیشرفت
احتمالی
رانیزمانع میگردد.
این
خلازمانی
بیشترآشکارمیشودکه
بدون شناخت
عمیق ودقیق
ازفرهنگ
ملتی به سراغ
گفت وگوی
فرهنگ آن
رفت؛زیرابرای
درک ضعف وقوت
یک فرهنگ سره
وناسره کردن
عناصرآن
لازمی است
وباتوجه به
شناخت وسیع
فرهنگی
میتوان به درک
زوایای
ناپیداوپنهان
آن نایل آمد. بدون
شناخت
فرهنگی
وتاریخی
ملتی
نمیتوان فرودوفرازگذشتۀ
زنده گی مردم
آنرادرک
کردویاآیندۀ
آنراپیش بین
شد. عدم شناخت
درست ازفرهنگی
ازسویی
سابقه، حالیه
وگذشتۀ
تاریخی ملتی
درپردۀ ابهام
باقی
میماندوازسویی
هم
برخوردانتقادی
نسبت به آن
جزعمل شتاب
آلودوناشیانه
چیزدیگری
نخواهدبود. برای
نایل شدن به
چنین هدفی
لازم است
تااول روابط
فرهنگی
کشورهارادرسطح
ملی
وبعددرسطح منطقه
یی
وفرامنطقه
یی وقاره یی
موردمطالعه
قرارداد. به
گونۀ مثال
مابایدبدانیم
که کشورماباکشورهای
همسایه های
ماچه
اشتراکات
فرهنگی
وتاریخی
داردوچه
نقاط
بارزاشتراکات
فرهنگی وشباهتهای
تاریخی میان
ماوهمسایه
هاوجودداردواول
باتوجه به
درک نقاط
اختلاف
فرهنگی
راههای وفاق
فرهنگی رابه
کاوش گرفت.
بعدتراین
شباهتهاواختلافات
رادرمحورتفاهم
منطقه یی
وبعدتردرمستوای
روابط
فرامنطقه یی
موردبحث
وگفت
وگوقرارداد.بایددریافت
که فرهنگ
کشوری چون
افغانستان
چه جایگاهی
دربسترفرهنگ
منطقه یی
وجهانی داردوچه
شباهتهای
عناصرفرهنگی
میان آن فرهنگهای
منطقه یی
وبعدترجهانی
موجوداست.
بادریافت
وجوۀ تشابه
میان
فرهنگهادرسطح
منطقه وجهان
میتوان
بربخشی ازبن
بستهای
اختلافات
فرهنگی فایق
آمدوباکشف
ریشه های
مشترک فرهنگی
زمینۀ تفاهم
مشترک وآشتی
پذیری میان
فرهنگهاراپیداکرد.
باتوجه به
ویژه گیهای
فرهنگی
ملتهاوشناخت
عناصرگوناگون
آنهانه
تنهامیزان
درک حساسیتهای
خاص فرهنگی
بالامبرود؛بلکه
نحوۀ برخوردمسالمت
آمیزفرهنگهارابایکدیگرنیزهموارترمیگرداند.
آنچه که
درسطح جهانی
مایۀ امیدواری
آشتی پذیری
فرهنگهارابیشترمیسازد،
هماناموجودیت
رگه های
مشترک
عناصردینی
درفرهنگهای
سراسرجهان
میباشد؛زیراهرفرهنگی
درجهان
آمیزه یی
ازعناصر
دینی چه
ادیان ابراهیمی
وچه ادیان
غیرابراهیمی
رادرخوددارامیباشد.
عناصردینی
فرهنگهاباوجودگذشت
زمان وظرفیت
تحول پذیری
آنهاهمراه
باانحراف
ورشدبه
مثابۀ چراغ
روشنی
دربستراصلی
فرهنگهادرتلولواست
که
عناصریادشده
باوجودیک
سلسله
اختلافات
بیشترسرآشتی
وهمسویی رابایکدیگردارند؛زیرامایه
های اصلی
دینداری یکی
وریشه های
آنهامشترک
اند.
اکثراختلافات
فرهنگی هم
درتاریخ
بشری رنگ
دینی داشته
است واین
اختلاف هم
ریشه
درانحرافات
دینی دارد
تادراصول
ومنابع اصلی
دین. دراین
شکی نیست که
فرهنگهادرفرازونشیب
تحولات
تاریخی
دگرگونیهای
زیادی
راپذیراشده
اند. پیشرفت
بشردرحوزههای
گوناگون اعم
ازفناوریهای
صنعتی، اطلاعاتی
وارتباطاتی
جهان
رادرمنصۀ
تحولات بزرگ
انقلابی
درهردورانی
قرارداده
است که
تحولات
نامبرده
درغنای فرهنگهاوحتاایجادانقلاب
درفرهنگهانقش
ماندگاری
داشته است.
گرچه تحولات
یادشده گاهی
چنان سریع
بوده که
حتامسیراصلی
فرهنگهارابه
چالش کشانده
است ویک باره
هویت فرهنگی
رامتحول گردانیده
وروحیۀ
آنرادگرگون
نموده
است؛ولی باآنهم
نمیتوان
برمبنای
اینگونه
تحولات میان
فرهنگهادیوارهای
آهنینی
رااتصورکردوبه
هرگونه روابط
فرهنگی درجهان
خط بطلان
کشید. پس
ازمطالعۀ
عمیق فرهنگ
اسلامی ودرک
اشتراکات
فرهنگی
کشورهای
اسلامی
وپیونددیرینۀ
فرهنگی میان
شرق وغرب
وروابط
فرهنگهای
شرقی وغربی
اززمان های
کهن بدینسوبه
خوبی
آشکارمیشودکه
چگونه تمدن
یونان قدیم
درون مایه
های خویش
راازمدنیت
های قدیم
فلسطین، مصر،
کلده
وآشوروبین
النهرین
گرفته
بودوبعدهامدنیت
اسلامی چه
تاثیراتی
راازمدنیت
یونان قدیم
پذیرفت
وآثارفیلسوف
هاودانشمندان
یونانی چون
فیثاغورث، طالس،
سقراط، افلاطون
وارسطورادرافکاردانشمندان
وفلاسفه اسلامی
چون فارانی، الکندی،
ابن ماجه، ابن
رشد، ابن
سینا، البیرونی،
ذکریای رازی
وغیره به
وضاحت
میتوان
دریافت. بعدهااین
اندیشه
هاازطریق
اندلس
اسلامی وارداروپاشدودرایجادرنسانس
درآنجانقش
سازنده
ییرابازی
کردودرتن
مردۀ تمدن
غرب دوباره
روح حرکت
وشادابی
دمید. ازهمین
رواست که
گفته اند.
هرتمدن
زوالی دارد، پس
ازاوج.
چنانچه ابن
رشد فیلسوف
بزرگ اسلامی
وبنیانگذارعلم
تاریخ
برمبنای
دیدگاههای
فلسفی بدین
باوراست که
هرتمدن پس
ازاوجگیری
وبالنده گی
دوباره گراف
نزولی راطی
مینمایدوجایش
راتمدن
دیگری
میگیرد.
ازاین گفته
آشکارمیشودکه
تمدنهاوفرهنگهاهرکدام
درغنای
یکدیگر نقش داشته
اندواین نقش
درطول تاریخ
غنامندترگردیده
است. برای
دستیابی به
روابط
جدیدفرهنگی
میان شرق وغرب
وبه صورت خاص
میان
کشورهای
اسلامی وکشورهای
غربی
بهترخواهدبودتابدانیم
درآنزمان چه
عناصرفرهنگی
یی ظرفیت
ونیروی
ورودبه فرهنگ
یکدیگررادارابودندوعناصریادشده
رابایست
شناسایی
کردوازآنها
برای گفت
وگوی تمدنهاوفرهنگهامددگرفت.
برای نایل
آمدن به چنین
هدفی
مسلامانها
وغربیها پیش
ازهمه
بایدازحیث
علایق
تاریخی، فرهنگی
وجغرافیایی
یکدیگررابشناسند.ویژه
گیهای مشترک
اخلاقی، فرهنگی
واحساسات
انسانی
وبشردوستانۀ
یکدیگررابفهمندوازروابط
دیرپاوسابقۀ
سیاسی، فرهنگی
واقتصادی
یکدیگرآگاهی
حاصل کنندتابدانندکه
شرق وغرب
دربسترزمان
دارای روابط استواری
بوده است
وملتهای
شرقی وغربی
هیچگاهی
باهم
درنیفتاده
اند، صرف
سیاست مداران
بوده که این
ملتهارادربرابریکدیگر
ناخواسته
مواجه
گردانیده
اند. درحالیکه
اندیشمندان
هردوقلمروجغرافیایی
دربرهه های
متفاوت
تاریخی
درغنای
فرهنگ یکدیگرنقش
داشته
اندواسکندریۀ
مصرازگذشته
هابدینسوبحیث
پل ارتباط
تمدنهای شرق
وغرب بحساب
می آید. پس زمانیکه
گذشته های
مردمان شرق
وغرب یکی
بوده است پس
چگونه ممکن
است آینده
های
هردوازیکدیگرجداباشند.
بویژه
زمانیکه
مشاهده
میکنیم که
افکاراندیشمندانی
چون افلاطون،
ارسطو، کانت،
هیگل وفلسفۀ
"ویتکنشتاین"همزمان
بافلسفۀ فارانی،
کندی، ابن
سینا، سهروردی
وملاصدرادرتاروپودفرهنگ
اسلامی راه
دارندوهمۀ
اینهادربزگترین
دانشگاههای
کشورهای
اسلامی تدریس
میشوند. به
خوبی
دریافته
میشودکه
چگونه دیروزاسلام
به مثابۀ
ایینه یی
برای غرب
وغرب آیییه
برای اسلام
وشرق بوده
است. درگذشته
هاچنان
پیوندهای
فرهنگی میان
هردوازاستحکام
خاصی
برخورداربوده
که جدایی هردوراازیکدیگرناممکن
مینماید. برای
گفت وگوهای
بهتربایدگذشتۀ
فرهنگی خویش
راشناسایی
درست وعمیق
نمود، بعدتراروپاوویژه
گیهای
فرهنگی
آنرادرک کرد،
افکاردانشمندان
وفلاسفۀ
آنراشناخت
وتاثیراندیشه
های اسلامی
رادرافکارآنهاوتاثیرمتقابل
اندیشه های
آنهارادرافکاراندیشمندان
اسلامی
دریافت
تاخویشاوندی
میان
اندیشمندان
دوفرهنگ
رابه خوبی
درک کرد.
دراینصورت
است که رفتن
به سکوی گفت
وگوی
فرهنگهاوتمدنهاآگاهانه
صورت می
پذیردواین
گفت
وگوهامیتواندهدفمندورهگشانیزباشند.
هرگاه
شخصی بدون
آگاهی کامل
ازگذشتۀ
تاریخی خودوبدون
درک درست
ازویژه گیهای
فرهنگ غرب به
گفت وگوی
تمدنهاوفرهنگهامیرود.
دراینصورت
نه
تنهاتوانایی
گشودن باب تفاهم
میان
دوفرهنگ
ازمیان
میرود وآشتی
پذیری
فرهنگهاراناممکن
میگرداند؛بلکه
فرهنگ شرق
بصورت
ناآگاهانه
بصورت
تدریجی
درفرهنگ غرب
به تحلیل
خواهدرفت.
اینگونه
تلاشهاکه
گرهگشای
دشواریهامیان
دوفرهنگ
نمیتوانندباشند؛بلکه
دشواریهای
بیشتررانیزدرفراراۀ
آشتی پذیری
دوفرهنگ
نیزفراهم
خواهندکرد.
گفت وگوی تمدنهاوفرهنگهازمانی
میتوانندراۀ
مطلوب راطی
نمایدکه
دانشمندان
هرکشوری پس
ازدرکی ژرف ازتاریخ،
فرهنگ وهویت
خویش برای
شناخت
فرهنگهای
موردگفت
وگوبه ویژه
فرهنگ غرب
تلاش جدی
کنندوبعدازشناخت
عمیق وهمه
جانبه
ازفرهنگ
خودوفرهنگ
دیگران باب
گفت وگوی
فرهنگهاوتمدنهارادق
الباب نمایند.
بازشدن باب
گفت وگومیان
ملتهازمینه
سازخودانگیختگی
میان
ملتهامیباشدکه
به نوبۀ خودتحرک
فکری
بزرگتری
رادرسطح
کشورهاایجادمینمایدوتحرک
نامبرده
دربسیج
افکارعمومی
تاثیرات
ناگزیریراببارمی
آورد. گفت
وگوی
تمدنهاوفرهنگهانشانۀ
خردگرایی انسان
است که آگاهی
های تازه به
تازه
درحوزههای
گوناگون عطش
ناقراراو
رابرای
دستیابی به شناختهای
جدیدتربیشترتحریک
مینماید. این
تحرک چنان
انسان
راواداشته
است تابرای
دریافت
عناصرجدیدفرهنگی
جدی ترگام
برداردودرسایه
وروشن
عناصرگوناگون
فرهنگی نه تنهایکدیگررابهتردرک
کنند؛بلکه
باتبادل آگاهیهابه
غنای فرهنگی
خودافزوده
وپویاتروبالنده
تربه پیش
بروند. گفت
وگوی
تمدنهاوفرهنگهاکشورهاوملتهارابرای
شناخت منطقی
یکدیگرآماده
میگرداندواین
پروسه
میتواند، درکاهش
دادن
منازعات
منطقه یی
وجهانی
تاثیرمثبت
بجابگذاردوزمینه
سازهمزیستیهای
مسالمت
آمیزمیان
ملتهاوکشورهای
جهان شود. عدم
شناخت دقیق
فرهنگی
ازیکدیگر
اصطکاکهای
فرهنگی
راببارمی
آوردکه
درواقع
سرآغازتقابل
فرهنگهارافراهم
مینمایدکه
بیشترازسؤتفاهم
منشأ
منشأمیگیردودراینصورت
دیوارهای
ضخیمی میان
فرهنگهااحساس
میگرددوضخامت
دیواریادشده
زمانی
افزایش
مییابدکه
این دیوارناشکننده
تلقی شود. گفت
وگوی
تمدنهاوفرهنگهامیتواندگام
مهمی درراستای
احیای
ظرفیتهای
فرهنگی
کشورهاباشدوباایجادزمینه
های رقابت
مثبت تحرک
ملی آغازواین
تحرک مردم
رابسوی
دریافتهای
جدیدفرهنگی
میکشاند، روند
یادشده
خودسازیهای
انقلابی
راغنامندترودیگرسازیهای
ودیگراندیشی
های مفیدرابارورترمیگرداندوجامعه
سازی
راواردروندی
شکوه یابی
وشکوه
پذیریهای
درخشانتر
مینماید. تمدنها
وفرهنگهای
بزرگ بشری
دارای روح
مشترکی
میباشند هرگاه
فرهنگهاوتمدنهای
بشری درطول
تاریخ به
خوانش گرفته
شوند، بزودی
دریافته
میشودکه
فرهنگ بشری
منشأواحدی
دارد، ملکیت
تمام بشریت
است، ریشه
های مشترکی
درفرهنگ
بشری
وجودداردکه
این نقاط
مشترک
دربسامواردحیثیت
شاخص رادرفرهنگهاوتمدنهای
بشری
دارااند.این
شاخص
هارامیتوان
به مثابۀ روح
واحدی
درفرهنگهاوتمدنهای
بشری
خواندکه
درهربرهه یی
اززمان برتارک
فرهنگهامیدرخشد.
این روح
مشترک بیان کنندۀ
همگونی های
فرهنگهاوتمدنهای
بشری است که
میزان کشش
وجاذبۀ این
روح
واحددرهرفرهنگ
وتمدنی
متفاوت است.
همین
تفاوتهامیتوانندبیانگراشتراکات
فرهنگی
ملتهانیزباشند.
موجودیت
روح
واحددرفرهنگهانه
تنهادلالت به
ریشۀ مشترک
فرهنگهادارد؛بلکه
گواۀ آن است که
فرهنگ بشری
ازخانۀ
واحدی
آغازیافته
واز قبیلۀ
واحدبه
قبیله های
گوناگون
وبعدترمیان ملتهای
گوناگون
منقسم شده
است وپس
ازمهاجرتهای
بشری
ورویدادهای
بزرگ تاریخی
وطبیعی
پیاپی
حوزههای
بزرگ وکوچک
فرهنگی
تشکیل شده
وتمدنهای
گوناگونی
رابوجودآورده
اند. ازهمین
روشماری
ازجامعه
شناسان
مهاجرتهاراسرآغازایجادتمدنهای
جدید خوانده
اندومهاجرتهای
بشری
دربسترجغرافیاحوزه
های فرهنگی
وقلمروهای
واحدفرهنگی
راببارآورده
اند. باآنکه
درتشکل
فرهنگهاعناصرمختلفی
دخیل بوده اند؛ولی
دین چه
درآوان
اقامتهای
دوامداریامهاجرتهای
پی درپی بحیث
عنصرپایداروشکل
دهندۀ
عناصراصلی
فرهنگ
هاتبارزکرده
است ودراکثردگرگونیهافرهنگی
درراستای
بالنده گی وپویایی
فرهنگهاهم
سهم بسزایی
داشته است. دراین
شکی نیست که بشرپس
ازتحول
اجتماعی
درآغازین
حیات خوددارای
فرهنگ بدوی
وابتدایی
بود، بااولین
برخوردآگاهانه
اش
بااشیاگویی
حماسه آفرید،
به عظمت
اسطورههای
بزرگی برای
اشیاروح
بخشیدوبه
اشیاچنان
نزدیک شدکه
گویاخودرادراشیاواشیارادرخودبه
تماشاگرفت
وازاین هم
پیشتررفت
وروح
خودرادرآن دمیدوبانامیدن
آن اسطورۀ
زمان
خودرادریافت.
امروزهمان
اسطورههای
اولی بشراست
که به مانندسمبولهای
ابدی
ازآنسوی
زمان بسوی
ماچون سنگ
شناوری درحرکت
اندوازنسلی
به نسلی
وازعصری به
عصری به پیش
میتازند.
اسطورۀ
دیروزحیات
آفرین وچون "انائیتا"باران
آفرین
بود؛ولی
برای بشرامروزباران
آفرین نه؛بلکه
علامۀ باران
است. آدم
بااولین
عصیان خودحماسۀ
زمان
خودراآفریدوتاسرحدنفی
به پیش رفت
تاخودرادراسطورههای
خویش به
تماشاگرفت وبه
کشف
خوددرهستی
پرداخت
تارسیدن
بدرجۀ الوهیت
اشیاوازآنجابه
الوهیت الهی
پی برد. این
اسطورههای
بدوی
باانگیزههای
دینی
درساختارفرهنگ
بدوی انسان
نقش بزرگ وحتاابدی
رابجاگذاشت
که به نحوی
ازویژه گی
باورهاواعتقادات
آنهاپرده
برمیدارد.
ازهمان آغازین
حیات
تاامروزباورهای
بشردرتاروپودفرهنگهاریشه
دوانیده است
که روح
واحدفرهنگی
راتاسرحدیگانگی
فرهنگی
درروح تاریخ
بشری تداعی
میدارند. گفتنی
است که
پیرامون
ریشۀ
واحدفرهنگی
دوگونه
نظراست.
شماری ریشۀ
واحدفرهنگی
رابرمبنای
باورهای توحیدی
وعده یی هم
برمبنای
باورهای شرک
وتوحیددرموازات
هم به مطالعه
گرفته اند.
شماری هم به
گونۀ دیگری
می اندیشند، البته
بدین نظرکه
منشأاعتقادات
شرک آلودعدم
آگاهی درست
انسان به
باورهای
سالم دینی
شده است؛زیرابه
باوراینهاانسان
بصورت فطری
موحدآفریده
شده است؛ولی
عطش
ناقراراوبرای
پرستش سبب
شده است که درچالۀ
ناآگاهیهای
شرک
آلودبیفتد.
به هرحالیکه
باشد، شرک
درآخرین
تحلیل پدیدۀ
عدمی
میباشدکه
درصورت عدم
آگاهی
توحیدبه
ظهورمیرسد.
فرهنگ بشری
برمبنای
اعتقادات
اولی انسانها
تشکل یافته
است، خواه
شرک
آلودبوده
یاتوحیدی.
آنانیکه به
جنبه های
توحیدی تمدن
بشری می
اندیشند، بدین
باوراندکه
ریشۀ
تمدنهای
بشری
واحدودرآیندههاآشتی
پذیری
آنهاحتمی
میباشد. ازگفته
های بالاآشکارمیشودکه
باورهای
ادمی درطبیعت
تارسیدن به
مثلث خدا، انسان
وطبیعت ریشۀ
واحدی داشته
است. عده یی ازاندیشمندان
بدین
باوراندکه
انسان به
صورت طبیعی
ازآغاززنده
گی بدوی
تاامروززیبایی،
عدل، نیکویی
وخیررابه
مثابۀ
چیزهای
گمشده یی بصورت
خستگی
ناپذیرجسته
ومیجوید.
تنهاتلاشها
زمانی به
کندی مواجه
گردیده اند
یاازتاثیربازمانده
اند که نیروهای
طاغوتی
وستمگربرسرراۀ
این
تلاشهامانع ایجادکرده
اند. پس
زیبایی
وکمال خواست
فطری انسان
بوده که
تاآخرین
مراحل تکامل
زنده گی اوتارسیدن
به رفاۀ مادی
ومعنویش
ادامه
خواهدداشت. ازاین
تحلیل برمی
آیدکه
درمستوای
فرهنگهاومدنیتهای
گوناگون یک
ناگوناگونی
که
هماناحاکم
بودن روح
بالندۀ
سرشارازمعنویت
درهمۀ
فرهنگهااست،
موجودمیباشد.
فرهنگهایی
درروندتکامل
جامعۀ بشری
پایامانده
اندکه روح
نامبرده به
شکلی ازاشکال
درآن
فرهنگهاحاکم
بوده است
ومیزان قوت
وپایداری
فرهنگهاراهم
درموجودیت
همین روح
ارزیابی
میکنند. به
گونۀ مثال
ازفرهنگهای
بزرگی چون
بودایی، موسی
یی، عیسایی
واسلامی
میتوان
یادآورشدکه
درتمام فرهنگاهای
بشری به نحوی
ازانحاتاثیرواردکرده
اندوحتابرشماری
ازفرهنگهامسلط
میباشند. پس
ازانقراض
تمدنهای
بزرگ قدیم
چون تمدن فلسطین،
مصر، کلده، آشور،
بین النهرین
وبلخ، روح
این
مدنیتهابه
تمدن یونان
باستان
دمیده شدوبعدازاضمحلال
تمدن یونان، روح
این تمدن به
تمدن اسلامی
دمیدودردوربعدی
پس ازانقراض
تمدن اسلامی
روح این تمدن
درمدنیت
اروپاییهادمیده
شدوتمدن
کنونی
اروپاراشکل
داد.
روندیادشده
ادامه دارد، دیده
شودکه همای
تمدن
جدیدباردیگربرفرازکدام
مدنیت بزرگ جهان
سایه
خواهدافگند. ازگفته
های
بالافهمیده
میشودکه که
فرهنگهای
بزرگ بشری
دارای روح
واحدی اندکه
درهریک ازآنهابه
گونه یی
تبلوکرده
است. هرگاه
فرهنگهابصورت
واقعی
پالایش
گردندوبه
شفافیت
واقعی نایل
ایند. باتجلی
یافتن روح حقیقی
درهرفرهنگ
نه تنهاآشتی
پذیری میان
فرهنگهابیشترمیشود؛بلکه
دیوارهای به
ظاهرشکست
ناپذیرمیان
فرهنگهابرای
همیش
فروخواهدریخت
وافسانۀ
رویارویی
فرهنگهاجای
خودرابه
واقعیت
همزیستی
مسالمت
آمیزخالی
خواهدکرد.
بااین تحلیل
پدیده های
عارضی به
مثابۀ تارهای
عنکبوت
فرهنگهاراطوری
بهم
پیچانیده
است که برای
نزدیکی فرهنگهامجال
نمیدهد. این
بحث واضح
میسازدکه
تمدنهای
بزرگ ازعهدباستان
بدین سویکی
پی دیگری
ظهورکرده
اندوپس ازمرحلۀ
اوج دوباره
زوال یافته
اندوبازوال یک
تمدن، تمدن
دیگری
پابعرصۀ
وجودگذاشته
است که ازتمدن
رو بزوال
گذشته متاثرگردیده
است. چنانچه
درطول تاریخ
تمدنهاوفرهنگهای
زیادی
بوجودآمده
اندوازمیان
رفته اندودراستحالۀ
تازه یی تمدن
وفرهنگ
جدیدی رابوجودآورده
اند. ازهمین
رواست که
ظهوروزوال
تمدنهادرطول
تاریخ واقع
شده ونه
درعرض آن.
تمدنهای
بزرگ
کمتردرعرض
یکدیگرقرارداشتندودرحوزههای
مختلف
رشدوارتقایافته
اند. رشدحوزه
یی مدنیت
هادرتاریخ
ازجمله علت
هایی بوده
است که
تمدنهای
بزرگ درعرض
یکدیگررشدنکرده
اند. دراین
روندتمدن
نیرومندبه
گونه یی تمدن
ضعیف
رادرخودبه
تحلیل برده
است وتمدن درحال
انقراض
زمانی فرصت
رشد رایافته
است که تمدن
اصلی
روبزوال
رفته است.
روندزوال
وظهورتمدنهاوفرهنگهاازیکسوگواه
برحاکم بودن
روح مشترک
درتمدنها بشری
وازسویی هم
گواۀ این
امیدواری
است که دریک
چشم
اندازاسترتیژیک
به گفت وگوی
تمدنهاوفرهنگهامیتوان
خوش بین بود. |
|