Mashid Mehruddin.JPG

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: مهرالدین مشید

هنردریچه یی بسوی روشنایی وآنچه بایدبودهای بزرگ

قسمت دوم

روح آزاده وسرکش آدمی درهرمقطعی اززمان اورابه گونه یی بی خیال به کرانه های آنچه بایدبودهاسیرمیدهد ودراین حرکت خیال انگیزوعقل گسترهرآن لحظه یی بهترازلحظۀ دیگریافته های تازۀ هنری وادبی رابرای همنوعان خود به ارمغان می آورد. بااین تعبیرهنروادب بمثابۀ جریان پایایی بوده است که انسان درهربرهه یی اززمان بخاطرسیراب گردانیدن عطش ناقرارروح آشفتۀ خودبه آن دست یازیده است تابه یاری واقعیتهای بیرونی موفق به کشف باطنی خودشود.

دراین حرکت همیشگی انسان نه تنهاطبیعت رابه نحوی به نقد میکشد وکمیها وکاستیها را درآن به نمایش میگذارد؛بلکه برای کشف وواقعیتهاوپرورش آنهادرذهن خود نیزمی پردازد که دیگر او دربرابر واقعیت هاموجودی منفعل وآیینۀ محض نیست، واقعیت هارادرذهن خودمی پروردوبعدازپرورش دوباره بیرون میدهد. اوبادیدن تصویرواقعیتهادرذهن خودحتادرشماری مواردبه گزینش آنهامی پردازدو چگونگی آنهاراانعکاس میدهدکه دراین مرحله ذهن نقش فعال خودرابروی تصویرهای واقعی بجامیگذارد. به کمک احساس، تخیل و حافظه، عقل فعال میگرددوباخلاقیت بی مانندهنری تصویرهای بکری ازآنهادرقالب استعاره، سمبول واسطوره بیرون میدهد وزمانی هم ازاین محدوده پابیرون میکندوگویی جامۀ هدف به اندام واژه هاتنگی وکوتاهی مینماید. ازآنروبه هنرهای دیگری چون نقاشی، خطاطی، موسیقی، هیکل تراشی وغیره رومی آورد، البته به آرزوی آنکه گم شده های خودرادرلابه لای تارهای موسیقی وزیروبم آنهایادرفضای گیرای تابلوهایادربرج وباروی مجسمه یی ویادرانحنای پرپیچ وتاب خطوط وکشهای مرغوب آنهابه جسجومیگیرد. هنربه معنای واقعی آن بازآفرینی طبیعت است تاانسان بابهره گیری ازخلاقیت وابتکاردرآن دست به آفرینش های زیباودل انگیزعاشقانه بزندوبه آرزوهای خودتجسم عینی ببخشد. ازهمین رواست که هنرمندبمثابۀ عاطفی ترین موجودازدیدن رویدادهابه شدت متاثرمیگردد، انقلابی دردرونش ایجادمشودوبه شورووجدمی آید. دست به آفرینش های تازۀ هنری میزند، رشتیهاوزیباییهای جامعه راباهمه تضادها، نابرابریهاوگوناگونی آنهاآشکارمیسازدورسالت هنرمندهم هرچه واقعی ترنشان دادن رویدادهای اجتماعی است.

به گواهی تاریخ هنردرهربرهه یی اززمان پیش قافلۀ هرتحول درجوامع بشری بوده است وهنرمندباتوجه به عاطفۀ حساس وجدی خودازدیگران پیشی جسته است ودرانتقال آگاهی هابرای مردم نقش اولی وارجمندتری رابازی کرده است. هنرمنداست که بیشترازدیگران توانایی احساس ودرک زشتیهاوناملایمات جامعه رادارد. نقاشانی چون پابلوپیکاسوبودندکه باتابلوهای خودپیشاهنگ انقلاب تجدددراروپاشد.نقاش است که باانعکاس دادن واقعیتهای عینی درجامعه وبه نمایش گذاشتن ستم جباران وبیداگران باذوقی فراگیروهنرمندانه چون خشمی قبل ازطوفان انقلاب خاموشی راراه اندازی مینماید، باآمیختن رنگهادریکدیگردنیای بوقلمون وگوناگونیهارادرتابلوی زیبایی به مقام وحدت میرساند، واقعیتهاو گوناگونیهارادراعماق رنگهاچنان صورت بی صورتی میدهدکه انسانهای مختلف رارنگینترازهرزمانی بدنبال آرمان واحدی شجاعانه سوق میدهد؛زیراززبان نقاشی زبانی هنرمندانه تروباظرفیت تربرای نشاندادن زشتیهاوزیباییهادرجامعه است؛ولی زمانی هم فرامیرسدکه تنوع رنگهاازبه نمایش گذاشتن زشتیهای جامعه کوتاه می آیند، تصویرهابصورت مستقیم ازارایۀ بدکنشی یک گام کوتاهترمی آیندوعطش ناقرارهنرمندراآمیختن رنگهاسیراب نمی نماید، پروازاندیشۀ هنرمنددررگه های زنگهاازپرش می افتد، گویی درحجم رنگهازمینگیرمیشودوبه آرزوی رهایی اززمان ازپی سمبولهاواسطوره هامیرودتادمی درلازمان هانفس آرام بکشد ازهمین رواست که اسطوره هارابایدجداازافسانه هاوخزافات دانست ؛بلکه اسطوره هامفاهیم ماندگاری رابرای زنده گی درهرعصری وهرنسلی ارایه میدارند وبرای هرنسلی چیزهایی به گفتنی دارندیعنی اسطوره زبانی است، رمزآلودومعنی آفرین وکتابی است خواندنی برای هرزمانی وحتاهرمکانی. رمزبرداری اساطیریادآورقصۀ پیل مولانادرمثنوی است که هرکس ازمنظری ویژه به آن مینگرند ودرنتیجه قسمتی ازپیل رامیبینند.

 سخن از اساطير به گذشته‏ هاى دور، قبل از ميلاد، بر مى ‏گردد؛ اما دانش نوين اسطوره ‏شناسى با كتاب "فريدريش كروزر" (1810 - 1812م)آغازشده است که درباره سمبول و اسطوره‏ شناسى نوشته است. وی دراين كتاب مكتب نمادى يا رمزى را بنيان ‏گذارده است و میگوید: "بشريت در آغاز پيدايش قادر به احساس لايتناهى و بيكران بود؛ ولى امكان نیافت تاواژههایی رادریابدکه بیانگراحساسات وعواطف اوباشد، ناگزیر تحت تأثيرات دوگانۀ دو وسيله بيان، يعنى زبان و هنرقرارگرفت، درنتیجۀ این تاثیرات، رمزگرايى خود جوش اوليه ‏یى دروی پديد آمد و اكنون اين رمزگرايى انديشيده و سنجيده است كه مبناى هرگونه دانش اساطيرى و اسطوره‏ شناسى به شمار مى ‏رود."

 ازهمین رو"کروزر" اساطير را زاييدۀ برخورد بشر با لايتناهى و بى ‏كرانگى میداند. (1)

تلاش خودجوش انسان به سوی پروازبه بیکرانه های ناشناخته هرآن اورابه کاوش جانکاه کشانده است ودست نایابیهای پیهم به بیکرانگیهااورابه کوچه های رمزآلودمعنابردکه درنتیجه اسطوره های گوناگون تولدیافتند. این رمزآلودی معنادراسطوره سبب شده است که پای تخیل رابه پیش کشاندو گفتۀ "ونت‏" تحقق پیراکردكه مى‏گويد: اسطوره آفريدۀ تخيل است و در التقاى سه جريان "تبيين پديده‏ هاى طبيعت‏"، "قصه‏هاى سرگرم ‏كننده‏" و"افسانه‏هاى پهلوانى‏" قرار دارد و در نتيجه، زادۀ طبع شاعران و مؤرخان است. (2)

درموردهمگونی افسانه واسطوره اختلاف نظرهایی وجودداردکه شماری هاحتاخاستگاۀ اسطوره رادرذهن آدمی متفاوت میدانند. چنانیکه دوكتور بهمن سركاراتى میگوید، در آغاز بايد به اين نكته اشاره كرد كه اسطوره همواره و به صورت حتمی به حماسه بدل نمى شود. شايد بتوان گفت كه خاستگاه اسطوره و حماسه در ذهن آدمى متفاوت است. (3)

با توجه به تفسیر دوكتور سركاراتى، بر خلاف نظر «ونت‏»، اساطير، نسبت بر افسانه‏ هاى پهلوانى مقدم تراندو اين پهلوانان‏اند كه از خدايان، جامه به عاريت مى‏ گيرند، نه خدايان از آنان.

 

دانشمندانی چون فرویداسطوره راازدیدگاۀ دیگری میبینند، آنرارویاهایی میداندکه ازلبیدویاآرزوهای سرکوفته شدۀ انسان منشأ گرفته است. به باورفروید(1856 -1939م.) رنگارنگی های جوامع بشری چون دوران شکار، چادرنشینی ودهقانی انديشه ‏مندان را واداشت تا اسطوره را از عالم "آفاق‏" بر گيرند و به عالم "انفس‏" برگردانند و رنگارنگى و چگونگى‏هاى آن را در بازتاب روان بكاوند. ازهمین رواو اساطير را ته ‏مانده‏هاى تغييرشكل ‏يافته تخيلات و اميال اقوام و ملت ها و رؤياهاى متمادى بشر در دوران جوانى دانسته و مى ‏گويد: "رؤيا"، اسطورۀ فرد آدمى و "اسطوره‏"، رؤياى قوم و ملت است. به اين ترتيب، تحليل رؤيا امكان مى ‏دهد كه ريشه‏ هاى لبيدويى نمادهاى جمعى را كه در اساطير وجود دارند كشف كنيم." (4)

برگسون اسطوره رانتیجۀ نفوذ عقل وغریزه دریکدیگرتلقی مینماید وته مانده های هردوراچیزی بنام اسطوره خوانده است. به باوربرگسون "خلاصه عقل و غريزه، نخست در يكديگر متنافذ اند و سپس به منظور توسعه از همديگر جدا مى ‏شوند؛ اما پس از جدايى، چيزهايى از هر يك از آن ها در ديگرى باقى مى ‏ماند." (5)

به عبارت ديگر، ته ‏مانده و رسوب غريزه‏ ییكه در اطراف عقل باقى است. چون به تنهایی کارعقل راانجام داده نمیتواندو به گونه یی بامیانجیگری خودعقل مخالف باکارعقلانی عمل مينماید ؛ زیراسروکارعقل باتصورات است وامورتخیلی رابرمی انگیزد و اين گونه تخيل به كار مى افتد و در اطراف تصورات ادراكى، نسيج اساطير را به هزاران نقش مى ‏آرايد. البته "برگسون‏" براى تخيل اسطوره‏ ساز و چگونگى آن رنگ و شخصيت‏خاصى را پيشنهاد مى كند. (6)

از نظر برگسون، لايه‏ یی از غريزۀ اجتماعى كه در اطراف هوش انسان باقى مانده، هوش را وا مى ‏دارد تا شبح خداى شهر را بسازد و انسان را از فرو رفتن در خود و بريدن از اجتماع باز دارد و بدين سان زندگى اجتماعى را از خطر انحلال نجات دهد.

به صورت عموم گفته میتوان که اساطیروافسانه هاازیکدیگرمتفاوت اند. اساطیربرای دادن نتیجه به زمان ومکان خاص نیازدارند. درحالیکه افسانه هانیازی به زمان ومکان ندارند، درهرزمان ومکانی میتوان آنهارابازگوکرد. افسانه ها درروند زمان مکمل ومنسجم میشوند واساطیرهرقدردست کاری شوندودرروند زمان تراشیده تر وخراشیده تر شوند، درآخربه افسان ها تبدیل میشوند وگاهی هم به حماسه ها جای خودراخالی مینمایندکه دراین حالت ویژه گی اعتقادی خودراازدست میدهند. اساطیرویژه گی جدی رادارااندکه باجدیت درروزهای خاصی چون اعیادارایه میگردیدندکه به صورت عموم بامعنای رمزآلود ارایه میشدند. درحالیکه افسانه هادرهرشب وروز گفته میشد.

هرهنرمندی وشاعری به گونه یی اسطوره سازاست وهرآن بادیدی تازه جهان راازنو می آفریند.

بنابراین هرشاعرهنرمندبزرگی چون انسان اولیه جهان راازنومی آفریند. اوسعی میکند، جهان رابگونه یی ببیندکه گویی زمان وتاریخی وجودندارد. ازاین رورویکرداو به شکل عجیبی بارویکردانسان اولیه وانسان جوامع سنتی مشابه است. این دیدگاه وتلقی بازآفریدن زمان وزبان حاوی کارکردی اسطوره یی است ؛زیرادراسطوره هااست که زمان بصورت قراردادی حذف میشوند.

ازسوی دیگرزمزپردازی ازویژه گیهای درونگرایانۀ انسان است که باتوسل جستن به سمبولهاعطش سیراب ناپذیرخودراسیراب مینماید. بگونۀ مثال واژه های چون ساقی، خرابات، باده، می، شاهدو... درشعر وکارتون درنقاشی درواقع رمزی واشارتی اند، برای مطرح کردن حقایق، همانگونه که اعمال اسطوره یی حاوی رمزواشارت اند. بنابراین نقاش بدنبال سمبولهای بکرمیرودوبابه کارگیری سمبولهاوبه اوج رسانیدن آنهاتامرزاسطوره سازی به پیش میتازد.

آنگاه است که چادرمخملین خیال درکرانه های زیباییهامنزل میگزینند، به سرعت عجیبی برج وباروی حافظه رااسیرخویش میسازندوباایجادتوفانی درباغستانهای خیال چنان فاصله های فراق راازنیستان ابدیت میچینندکه درلحظۀ استثنایی یی بابه گروگان گرفتن عقل دست الهام رامیفشارندوبارهاکردن روح دربسترپهناوربی زمانیهاوبی مکانیهاتوفیق مییابدتالحظه یی درتاریکترین زوایای ناپیدای الهام آمیزاشراق ناگهان نوری رابه تماشابگیرد، البته درلحظۀ استثنایی ییکه تنهایک باردرجرقۀ نوری چیزهاییر میبیندکه حتابعدهابرایش چنان رمزآلودباقی میمانندکه سرتاپای شعربه سراغش میرودودیده گیها خودراپیجویی مینماید وبه کشف آنهامی پردازدتاباکشف آنهابه کشف خودنایل آید. میزان توفیق شاعرهم دردستیابی اوبه یافته های ناب وزیبایی درآن خانه است که فقط یک بارتوانست است، همه چیزرادرآن نگاه نماید.

آنگاه درشعراستعاره هاوسمبولهااوج میگیرندودرشعرسنتی واژه هادرفضای اسطوره هافراتراززمان ومکان بمثابۀ پرنده های بهشتی برقص می آیند، درآسمان بیتابیهابه پروازدرمی آیندچون رودخروشانی دربستر رمزآلودوحیرت افگن شوریده گیهابحرکت می آیندوچنان درطلسم حیرت قامت میکشند، سیال ومتحرک میگردندکه امواج توفانی وشورآفرین آنها درموجی ازتوازن وتقارن زمین رابرآسمان میتنندوواژه های ملکوتی یی چون بهشت، کلیسا، دیروکنشت درفضای حیرت زا وروحانی آنها تداوم مییابندوگویی معجزه هامی آفرینندوبابه اهتزازدرآودن دست آسمانی عشق لاهوت وناسوت رابهم می آمیزند.چون پرنده گان پرنیان وزیبای آفرینش شگوفه های عشق رادرمعراجی ازدوست داشتن بنوازش میکشند، گویی دست عشق راگرفته اندودراوجی ازجلال وحبروت برفراززیباییهابنوازش میکشندتادلی راشادکنندوروحی راباروروروح آرامش ووارستگیهارادرتنه های خشک واستخوانینی بدمندو ایستاده ییرابه تکان، نشسته ییرابه قیام، خاموشی رابفریادوبالاخره ازخودرفته ییرادرخودرهانمایندوخودیهارابه سرزمین بیخودیهابه ارمغان آورند. باایجادجنبش بزرگ بازگشت به خویشتنیهانسل عصیانی ودورانسازراباشتاب شگفت آوری بسوی ساختنهای تازه وریختن های ناخواسته به پیش بکشانند.

درشماری مواردهنرمندازرنگهاچنان دلگیرمیشودوازرنگارنگیهادوری میجوید وبقول عرفای ماباآنکه کثرت نمادی ازوحدت وحدت نمادی ازکثرت است ؛ولی هنرمندچنان ازکثرت رنگهادلگیرمیشودوبه جستجوی وحدت دررنگهامی برآیدوعاشقانه فریادهمه اواست راسرمیدهدوهمه رنگارنگیهاراتنهادراومیبیندکه ازمرز خطها ورنگها عبور مینمایدوبرای دستیابی به هدف درتارک سمبولی برای خودآشیانه یی ازکارتون میسازد. درعرصۀ نقاشی کارتون درواقع تکامل معقول ومنطقی هنرسمبولیک است که بگونۀ طنزقامت میکشدوهنرمندبصورت آشتی ناپذیروخیلی عریان به هستی نگاه میکند، هرچه عریانترآنرابه نقدمیگیردوسیمای عریان بیدادرابگونۀ کارتون مینمایاند، عاصیانه وسازش ناپذیرستم ونارواییهادرجامعه رادرپوشش کارتون رخ مینمایاند، بالبخندی زهرآلودگویاواقعیتهای تلخ دردناک جامعه رابه نیشخند میگیرد وبانشاندادن دردهای واقعی درجامعه تلخترین رویدادهارابازبان کارتون بیان میدارد. ازهمین رواست که کارتون انقلابی ترین زبان بشراست که بگونۀ صرح، بی پرده وانقلابی حقایق رابه نمایش میگذارد.

 

1- روژه باستید، دانش اساطیر، ترجمۀ جلال عباسی، نشرتوس، چاپ اول، صفحۀ 10

2- همان منبع صفحۀ 21

3- نامۀ فرهنگ، فصل نامۀ تحقیقاتی درمسایل فرهنگی واجتماعی، سال دوم، شمارۀ سوم، بهار1371، ص 87

4- روژه باستید، دانش اساطیر، ترجمۀ جلال عباسی، نشرتوس، چاپ اول، صفحۀ 33

5- روژه باستید، دانش اساطیر، ترجمۀ جلال عباسی، نشرتوس، چاپ اول، صفحۀ 33

6- روژه باستید، دانش اساطیر، ترجمۀ جلال عباسی، نشرتوس، چاپ اول، صفحۀ 33

 

تعهدورسالت درهنر

گرچه سخن زدن ازتعهد، رسالت ومسؤولیت درهنروادبیات سخن تازه یی نیست وازقرنهابدنیسومطرح بحث بوده است ؛ولی نقطۀ بحرانی این بحث برمیگردد، به دوصدسال پیشترازامروزکه بانوشتن کتاب "مادام دوستال "زیرعنوان ادبیات ازمنظرپیوندهایش بانهادهای اجتماعی "که درپی پیوندادبیات وجامعه افتاده بودودرجایی ازآن چنین نوشته است:"من برآنم که تاثیردین، رسوم وقوانین رابرادبیات وبرعکس تاثیرات ادبیات رابردین، آداب وقوانین بررسی کنم " بعدهاژان پل سارترازتعهدوالتزام درادبیات سخن بمیان آوردوواژۀ " Engagemen"رابرای باراول درمجلۀ "عصرجدید"بچاپ رسانید. اواین اصطلاح یعنی ادبیات برای فرودستان جامعه رادربرابرادبیات برج عاج (ادبیات فاقدپایگاۀ مردمی واجتماعی ) بکاربردو هدف او از کاربرداین اصطلاح، بخشیدن خصلت های اجتماعی به ادبیات و ایجاد گونه یی پیوند میان ادبیات واجتماع بود؛ یعنی مایه گرفتن ادبیات از اجتماع و بازپس دادن آن به اجتماع. سارتر بر این باور بود که ادبیات باید برای فرودستان جامعه باشد. اوبودکه جنبش فکری ییرازیرنام "اصالت وجودی"(اکزیستنسیالیستی )رابوجودآوردکه درعرصه های گوناگون علمی، فلسفی، ادبی وهنری تاثیرفراوان گذاشت که هدف اوازاین جنبش ایجادحرکتهای آزادیخواهانه، دگرگونیهای اساسی اجتماعی وجوانه زدن مردم سالاری بود. اندیشه های اوبه نحوی بازتاب ریالیزم فلسفی وهنری بود. ریالیزم هم که هدفش بازتاب طبیعت وزنده گی معاصربود؛البته بوبدون آنکه نویسنده مکلف به دخالت درمشاهدات خودباشد. قلم زنان زیادی چون "چارلزدیکنز"و"الیوت" دربریتانیا؛"تولستوی"، "تورگنیف"ودیگران درروسیه ؛ "همینگوی"و"جان اشتاین بک"درامریکاو"توماس مان "درآلمان دراین عرصه گام نهادند. اینهابدون آنکه ادبیات راابزاری برای تبلیغات وآرمانگرایی قراربدهند، حق دخالت دررویدادهارانداشتند. باآنکه ماکسیم گورکی تلاش کردتابااساسگذاری ریالیزم اجتماعی راه رابرای گسترش ریالیزم درحوزه های اجتماعی گسترش بدهد؛ولی باافتادن اندیشه های اوبردست مارکسیستهای شوروی راهی راکه اوآغازکرده بود، ناتمام ماند. ریالیستهای مارکسیستی بدون دیدانتقادی به اندیشۀ سوسیالیستی بابرخوردی آرمانگرایانه باریالیزم برخوردند. ازهمین روقهرمانان آثارریالیزم سوسیالیستی آدم های مبراازضعف وکاستیهااند.درحالیکه حرف برسرتعهددرهنرجداازسخن راندن برسرایده ئولوژی است. این تعهدادای دین دربرابرحق انسانیت است، انسانیت دربندومظلوم، انسانی که فریاددرگلویش شکسته است، ستم شیرازۀ زنده گی اورابه گروگان گرفته است، خوان تلخ فقرزشتی وزیبایی روزگارراازکام اوربوده است، دردورنج بی پایان بربرج وباروی حیاتش زبانه میکشد، حاصل زنده گی اش به سخن مولانای بزرگ جز"خام بودن، پخته گشتن وسوختن چیزدیگری نیست. بالاخره حرف برسرتعهدحرف برسرتعهدهنرمنداست که چگونه یک هنرمندهنرش رادرخدمت انسانیت قرارمیدهدو آنهم هنریکه حرکتی روبه بالاداردتاانسان رادرقافلۀ سریع سیرزیبانگریهاوزیباشناسی هابسوی معراج انسانیت بکشاند. دراین حرکت انسان زمانی به معراج واقعی رفاۀ مادی ومعنوی نایل می آیدکه جامعه راهمگام باهنرآفرینی های ارزشمنندومتعالی به پیش سوق بدهد. دراین حالت است که هنراززیربارابتذال رهایی یافته وهنربه مثابۀ طلایه داردرفش ابتذال شکنی وپوچ انگاریهابه پیش میتازد.

هنرمندزمانی ازکوچۀ ابتذال بیرون می جهدکه درقبال هنرخودهدف والایی رادنبال نمایدومعنای هنروالازمانی درهنرتجلی مییابدکه هنرمندفارغ ازهرگونه بی تفاوتیهاوبی جهتی هاسمت وسوی مشخصی پیدانمایدتادرراستای ارتقای ارزشهای واقعی درجامعه سیرنماید. این درحالی ممکن است که هنرمندخودراازچهاردیوارهای تک بعدی وتک نظری رهایی ببخشدوبرای هنرجایگاۀ درمثلث خدا – انسان – طبیعت پیدانماید. باچنین پیدایی هنررااززیربارهالۀ ابهام رهایی بخشیده میتواند. دراین حال است که ایثارباباری ازشکوه وغرورازخرگاۀ خاکسترین هنرسربیرون می آوردوازبرج عاج بی تفاوتیهابسوی تفاوتهاگام برمیدارد. هدف این هنردیگر"هنربرای هنر"نه ؛بلکه هنرراۀ خودرابرای ارزش آفرینی هاوارزشمندیهای برتردرجامعه بازمینماید.هنرچون چراغی به پیش چشمان انسان خودنمایی میکندوهزاران انسان دردمندرابرای التیام بخشیدن دردهای آنهابسوی رستگاری دعوت مینماید. اینجااست که معنای تعهددرهنرمندبباروبرگ می نشیندوهنرکشتی یی میشودکه جامعه راازفرازامواج توفانی بسوی ساحل آرامش ورفاه به پیش میبرد.

 

نگاهی کوتاه برسیرتحول سبک های هنری

کلاسیزم:

 سبکی هنری ییکه با مطالعۀ سبک های یونانی ورومی بوجود آمده است که از هارمونی، توازن ومتانت خوبی برخورداراست و جنبش رمانتیک آزادی فکری خاصی به تخیلات هنر مندانه و بدیع این سبک بخشیده است.

باروك:

 هنر ومعماری اروپایی قرن هفده وهجده است که "جیوانی برنینی" بزرگ ترین هنرمند این سبک هنری بر وحدت هنر های نقاشی، معماری و مجسمه سازی تاکید داشت ودر کارهایش بیننده را محصور تزیینات و ویژ گی های تجسمی خود می کند.گرچه این هنر در ایتالیا ودر خدمت کلیسا شکل گرفته و رشد کرد ؛اما به تدریج به سراسر اروپا راه یافت و حتی در معماری بنا های یادبود همچون کاخ ورسای از آن استفاده کردند.

روکوکو:

سبکی فرانسه یی است که در دکوراسیون داخلی بکاربرده میشودومربوط به قرن هفدهم است. از ویژه گیهای اصلی آن نشاط و صمیمیت فضا ها و درخشندگی طلایی ونقره یی اجسام مورد استفاده است. این درخشندگی و زرق وبرق در اغلب نقاشی های این سبک به چشم می خورد.

نیو کلا سیزم:

 جنبشی در مقابل زیاده روی ها و تکرار های سبک های" باروک" و "روکوکو" در قرن هجدهم میلادی. این جنبش هنری اروپایی قرن هجدهم تلاشی بود برای باز سازی و احیای هنر رومی یونانی از طریق تقلید از موضوعات و شیوه های کلاسیک.

رومانتیزم :

پس ازآنکه در نیمۀ اول قرن نوزده اروپارا یک سلسله، انقلاب ها و جنگ های خونین فراگرفت، حوادث یادشده برروان شماری ازدانشمندان اروپایی تاثیرگذاشت تابتدریج شیوۀ جدیدهنری رازیزنام رمانتیسم بوجودآوردند رمانتیسم به تجربیات درونی فرد، برتری طبیعت به عنوان یک موضوع معین در هنر، رشد انقلابی وسریع وتکیۀ استواربر آزادی فردی تمرکزپیداکرد. ازاین دیدگاه تنها پدیده های ماندگار واقعیت دارند وبس و این نظریه بحیث فلسفۀ سیاست واقعگرایی چارچوب اندیشه های نوگرایی "اوتوان بسمارک" انعکاس یافت نظریۀ اثبات گرایی وهنجارهای فرهنگی رادربرداشت.باآنکه حمایت خودرازاصول دینی درمسیحیت و اصول علمی در نظریات فیلسوفان کلاسیک جستجو میکردندتاحدودی متمایل به جنبشهاس اثبات گراوعقلگراهابراصل برتری استدلال وسیستم درفلسفه تاکیدمیکردند. اندیشه هاچارلزداروین درزیست شناسی (اندیشۀ عقب راندن انسان به یک جانورپست وآشتی ناپذیری آن باظهوروتجلی روحانیت)ومارکس درعلوم سیاسی ( باورداشت که مشکل روبنایی درنظام اقتصادی سرمایه داری مشکل روبنایی نیست ؛بلکه میگفت جمیع ضعفهای نظام سرمایه داری ناشی ازوجودتناقض بنیادی دردرون جامعۀ سرمایه داری است )، سیگموند فروید در مورد حالات درونی (به باوراو ذهن ناخود آگاۀ انسان پر از انگیزه ها و محدویت های اولیه است وکارل یو نگ نظر فرویدرا با این اندیشه که " در سرشت هستی انسا ن نیروی ناخود آگاهی پر از تایپالوجی (نوع شناسی ونشانه شناسی )ابتدایی است که ذهن آگاه را وادار به پذیرش و یا برخاستن علیه آن میکند" ترکیب کرد)، فریوید پیرامون حالات درونی (باورداشت که مغز ساختار بنیادی و اساسی دارد، تجربیات ذهنی مبنی بر فعل و انفعالات قسمت های از مغز است )و فریدریک نیچه (که از فرایند فلسفی "ارادۀ معطوف به قدرت" مهمتر از واقعیتها پشتیبانی میکرد) برآفریننده گان هنررومانتیزم نیربی تاثیرنماند.

هنر تصنعی:

 سبک هنری قرن شانزدهم میلادی است که در ایتالیا ریشه گرفته است. "ال گرکو" نقاش اسپانیایی از جزیرۀ کرت از مهمترین پایه گزارن این سبک بشمارمیرود. شکل های انسانی، تحریف شده و کشیده شده از موضوعات اصلی این سبک نقاشی میباشد.

نقاشی مناظر:

 گروهی از نقاشان فرانسه یی قرن نوزده كه نقاشی سنتی ( تعالی گرایی) مناظر را كنار گذاشتند و به نوعی غیر رسمی تر و واقع گرایانه با طبیعت برخورد كردند. آنان به شدت تحت تاپیر نقاشان آلمانی قرن هفدهم قرارگرفتند. "تئودور روسو" از چهره های شاخص این دسته و پیشرو نقاشی در محیط باز بر پایه مشاهدات مستقیم واقعیتهای محیطی ازجمله نقاشان چیره دست این سبک است.

امپرسيونيزم:

اين سبك از سال 1871 شروع شد و در واقع عكس‌العملی در برابر ماشينيزم بودکه برپایه توجه به تغییرماهیت تاثیرات بصری، دردرجه اول اهمیت نورو رنگ شکل گرفت که انعکاس نوردراثرهنری بیشترازموضوع اثرقابل توجه میباشد. این موضوع تنهادرشکل دهی آن تاثیرگذارنبود؛بلکه نگاهی هنر مندانه به تاثیرات نور در زمان های متفاوت روز بر مناظر و موضوعات نیزداشت؛ طوری که اگر زمان کشیدن تابلو تغییر می کرد، تمامی اثر بصورت مکمل چیزی متفاوت با تابلویی بود که در زمانی دیگرنقاشی شده بود." مانه"، از پيشتازان اين شيوه که در گذشته به ناتوراليسم گرايش داشت، بعدتربه این سبک روآورد. اين سبك بعد از گوتيك و رمانتيك مهمترین سبک پنداشته شده ا ست. اين سبك هنرِ ثبت لحظات گذرا است و هنرمند می ‌كوشد يك حالت گذرا را در زندگی نشان دهد يا يك تغيير را ثبت كند. در اين‌جا لحظات مطرح است. دراین سبک رنگ‌های معمولی جايی ندارند ؛بلكه رنگ تابع احساس و لحظۀ تازه می‌ باشد. اين نام از "تأثير طلوع آفتاب" اثر "مونه" گرفته شده است. امپرسيونيست به معني "تأثيرگرايا"نیزخوانده شده است.

 کارنقاش امپرسیونیزم به تصویردرآوردن صحنه های واقعی وطبیعت است، البته بدون تحریف، مبالغه، خیال پردازی وبدون شک وشایبۀ احساسات. پیروان این شیوه بدین باوراندکه حتانقاشان ریالیست نیزبصورت کامل واقع بین نیستند؛زیرابه نظراینهانقاشی ییراکه یک نقاش ریالیست ایجادمینماید، بصورت عموم غیرازآن منظره یی است که آنراآفریده است. اینهابرخلاف نقاشان ریالیست نسبت برنگهای طبیعی بگونه یی بی تفاوت هستند. درحالیکه نقاش امپرسیونیست گویی تصادفی به منظره یی متوجه میشودوماننددوربین عکاسی آنراتصویربرداری مینماید واساس سبک امپرسیونیزم هم همین توجه به اثرآنی وتصادفی مناظراست ؛ یعنی پرداختن ازبودبه نمود. ازهمین رونقاش امپرسیونیست برخلاف نقاش کلاسیک به روابط خطوط، اشکال، تعادل وتناسب کاری نداردوحالات ذهنی اعم ازعواطف احساسات انسانی رانیزیکسره به نقاشان رمانتیست میگذارد، برنگهای طبیعی هم خیلی موردنظرریالیستهااست چندان توجهی ندارد، آنقدرهاعلاقه نداردتاذهن خودرامصروف آفرینش چیزهای تازه وابتکاری نماید وتنهاچیزیکه به آن علاقه دارد، تنهانمودن اثرزودگذری است که صرف ازدیدن منظره یی برایش دست داده است. باتوجه به جنبه های نمودی وزودگذراین هنرمیتوان خستگی ووامانده گی انسان امروزرادرک کردکه چگونه درقیددلهره هاواضطرابات حیرت افزالحظه شماری میکند. زنده گی ماشینی سخت خسته اش نموده است، ثبات زنده گی راازاوگرفته است، خویش رادرمانده درمانده دروادی دگرگونیهامیبیند، ازناگزیریهای دردبارباروحی زخمی وآزرده کالبدتراژیدی بار خودرابسرودوش میکشدوبادمدمی مزاجیهای پیهم هردم خشتی ازکاخ زنده گی خویش رافرومیریزدواین فروریزی مرگبارراتنهابانمودهای گذرابه استقبال میگیردتاباشدکه دمی بارهایی ازهرگونه قیدوبندی درکاخ استغنای خودگریزیهاتکیه نماید. این حالت رازمانی میتواندلمس کندکه خویش راازقیدرابطه ها، خطوط، اشکال، تعادل وتناسب بکلی رهایی ببخشد. از نقاشان اين دوره ميتوان به"مانه"، "لوترك"، "مونه"، "رنوار"، "سيسيلی"، "پيسارو"، "دگا"، "برت"، "موريس"، "گوگن"، "ون‌گوك" و…" اشاره نمود.

 آرت دكو درمعماری:

 سبكی هنری مربوط به دهه 1920 كه از مشخصه های آن استفا ده از فرم های شكسته و منحنی و به كار گیری تزئینات تجسمی و رنگین بود. ساختمان "كرایسلر" در نیویورك از نمونه های اصلی این هنر در معماری است.

 آرت نوو درمعماری:

 سبكی هنری مربوط به دهه آخر قرن نوزدهم ومشتمل بر معماری هنر های گرافیك و تزیینات(دکوریشن) داخلی است. این هنر با فرم های پیچ درپیچ و خطوط برجسته وساختاری نامتقارن همراه است.برخی منتقدین این سبك هنری را نقطه آغازین معماری مدرن می دانند.

هنر های زیبا درمعماری

سبکی پیچیده ورسمی در معماری که از مشخصه های آن می توان به تقارن و غنای تندیس ها وبرجسته کاری های تزیینی اشاره کرد.ادارۀ قدیمی گمرک نیویورک در "بولینگ گرین" از این گونه بنا هااست.

 هنر سیاهان یا آفریقا آمریکاییان

 هنر سیاه پوستان آمریکایی ودر حقیقت آفریقایی نژادان هنری است که به شیوه های گوناگون در اعتراض و جستجوی هویت و ریشه های تاریخی هویت آنهابوجودآمده است.

نیوامپرسيونيسم (پوانتليزم یانقطه‌گرايی)

این مکتب نقاشی که بیشتر به "جورج سورا"، "سينياك" و پیروان فرانسه یی آنها در اواخر قرن نوزدهم منسوب است.آنها امپر سیونیسم را رسمی تر و دقیق تر دنبال کردند و از تکنیکی بهره گرفتند تابا نقطه گذاری های فشرده به بیان نوری پیشرفته تری دست یابند و این نقطه گذاری به قدری اثر بخش بود که این دسته از نقاشان را پونتلیست می نامیدند.به باور آن‌ها امپرسيونيسم به اندازۀ كافی از اصول علمی استفاده نكرده است. اين دو با بهره‌گيری از دانش فزيك، رنگ‌هايی را ايجاد كردند كه تأثير بصری زياد می ‌گذاردند. آن‌ها اين نوآوری را با استفاده از لكه‌های رنگی خالص، نه با آميختن رنگ‌ها با يكديگر، انجام دادند. باتوجه به تنوع رنگهادراین گونه آثارازدوربایدبه آنهانگاه شود.

 سمبولیسم:

مکتب سمبولیزم که زادگاۀ آن نیزفرانسه میباشد، این مکتب به سمبولیک بودن زبان باورداردوپیروان آن میگویندکه شاعرونویسنده بایدازرابطه های صداوبافت کلمات پیروی کنند. "استیفن مالارمی"دررشداین مکتب نقش بسزایی داشت. این جنبش عمومی اروپایی که به اواخر قرن نوزدهم باز می گردد، با سمبولیزم در ادبیات رابطه یی نزدیک دارد.دراین سبک هنری، هنر مند با تغییر دادن یافته ها و بیان سمبل گونۀ آنها به خلق اثر می پردازد. "گوگن" یکی از اولین سمبولیست ها بود.

فوويسم:

سمت‌وسوي كلي جريان‌هاي هنري در قرن20 به سوي انتزاع(ابستركت)، تجريد و وهم است.

در سال 1905 گروهی از نقاشان از جمله "هنری ماتيس" و" جورج رو" در نمايشی از كارهای خود از رنگ‌های تند و يكپارچه به صورت جسورانه ‌یی استفاده كردند.يكی از منتقدين اين حركت‌ها، آنان را "فوو" (جانور وحشی) خواند و آن‌ها نيز همين نام را پذيرفتند.

فوويست‌ها به رنگ واقعی اشيا(بدون درنظرگیری تاثيرهماهنگی رنگ‌ها برای ايجاد تأكيد زيباشناسانه و... در طرح) بی ‌توجه بودند. برخی آثار "وان‌گوك" را محرك و آثار "گوگن" را تشديد كننده اين حركت ميدانند.

 همچنين سراميك‌های ايرانی، موزاييك‌های بيزانس و به ويژه مطالعۀ هنر شرق از عوامل مؤثر بر "هنری ماتيس" در اين سبك بوده است.

اش كن:

 گروهی ازهنر مندان واقعگرای نیویاركی در آغاز قرن بیستم اصول آكادمیك رابرای انتخاب موضوع هنری كنار گذاشتند.این هنرمندان به تصویركشیدن مناظر كثیف شهری و روزمره و حتی جنبه های كریۀ زندگی را موضوع کار خود قرار دادند.

فوتوریسم:

 این سبک هنری در اوایل قرن بیستم درکشور ایتالیا شکل گرفت. نقاشان این سبک به عصر ماشین توجۀ بسیار داشتندو موضوع نقاشی های آنها اغلب ماشین ها و شکل های متحرک بودند.زیبا یی شناسی فوتوریست ها به زیبایی در مناظر تکنولویک و صنعتی تاکید داشتند.بانی آن "فيليپوتوماسومارينتی" است. اين حركت قبل از جنگ جهانی در ايتاليا شكل گرفت و پيروان آن اعلام كردند كه هدف آنها بيان گرداب زندگی جديد با تب و تابها، غرور و سرعت سرسام آور آن ميی باشد.(4)

 ژانر:

 این لغت فرانسه یی است که معنی فارسی آن " گونه "یا "نوع" است، به نقاشانی اتلاق می شود که مناظر را همانطور که هستند وبدون هیچ تحریف یا تعالی گرایی تصویر می کردند.نقاشی های ژانر را در همه دوره ها می توان یافت.اما آن دسته از نقاشی های "هلندی" آلمانی که از مناظر و جوامع روستایی کشیده شده اند، از بهترین نمونه های این سبک نقاشی اند.

اكسپرسيونيسم:

این جنبش معاصر با فوويست‌ها در فرانسه است که در آلمان و كشورهای اسكانديناوی شكل و رشد پيدا كرد. اكسپرسيونيسم را "حالت‌گرايي" يا "تشديد حالت‌ها" نیزمعرفی كرده‌اند. "مونش" پيشتازان اين نهضت است و در تابلوي"فرياد او، مضمون باطنی بر كاربرد تناسبهای ظاهری می ‌چربد.

این جنبش هنری که بر بیان احساس و نگاه درونی هنر مند تاکید بسیار دارد.خطوط شکسته و شکل ها و رنگ های غلو شده در این سبک، علت اصلی تاثیر گذاری شدید حسی آن هااست. "ونسان" و"نگوک" را از پیشگامان اولیه این سبک می دانند.در این روش، هنرمندسعی مینمایدتا احساسات درونی و عواطف خود را بیان وتصویریِ نماید. او بصورت بسیار شخصی بجهان بیرون نگاه میکند و آنرا با درون خود تطبیق میدهد و از این طریق ایده ها و احساسات و عواطف خود را با اغراق و قاطعیّت از طریق رنگ و فرم و طرح بر روی تابلو(بوم )عرضه میکند.

در این شیوه، هنرمند از رنگهای خالص و خطوط پررنگ و قوی استفاده مینمایدکه ریزه کاری و ساخت و ساز مورد توجّه او نیست. چهره سازی (پُرتریت) یکی از زمینه های مهم در سبک اکسپرسیونیسم میباشد.این سبک نقاشی در اوائل قرن بیستم در آلمان متجلّی گردید و در سایر کشور ها مانند ناروی و فرانسه ادامه یافته است.

این جنبش هنری آمریكایی مربوط به دهه 40 است كه بر اهمیت به كار گیری رنگ و فرم به شیوۀ غیر نمایشی تا كید داشت. "جكسون پالاك" از بنیان گذاران دبگراین تحول تكنیكی است كه با پاشیدن مستقیم لكه های رنگی بر بوم سعی در ارایه حالات نیمه خودآگاه ونگاه های درونی خود در واقعیت داشت.

البته اساس كار حالت‌گراها بر پايه كارهای "وان‌گوك" آغازیافته است وتأثير ماسك‌های افريقايی و همچنين نيروی عاطفی كارهای "مونش" درآنهاآشکار است. اين سبك، شيوه‌ یی برای بروز احساسات درونی و حالات ويژه روانی است و در واقع عينيت بخشيدن به سوژه ذهنی را دربرميگيرد.

 از جمله نقاشان اين سبك می ‌توان به " ادوارد مونش"، " اميل نولده"، "ايگرن‌شيل"، "كوكوشكا"، "هگل"، "مولر" و "بكمان"، " ارنست کریشنر"و" ژرژ رئو" اشاره نمود.

آبستره:

از «ابستركت»به معنی"تجريد و انتزاع" آمده است. "كاندينسكی"، كه خود از "فوويست‌"های پيوسته به اين مكتب بود، باور داشت كه با حذف هرگونه شباهتی با عالم مادی میتوان به ماهيت شكل و رنگ، ماهيتی روحی ‌بخشید. در اين‌جا مضمون، موضوع و محتوا به گونه‌ یی مستقل از خط و رنگ و ساختار ظاهری عرض اندام مینماید.از جمله نقاشان اين سبك می ‌توان به" كاندينسكی"، "كلی" و "موندريان" اشاره نمود.

كوبيسم:

کوبیزم جنبشی فرانسه یی مربوط به قرن بیستم است که نقطۀ عطف جدایی هنر مند از هنر بازنما به حساب می آید. "پابلو پیکاسو" و "جورج براک" سطح دیدنی اشیا را با توجۀ کامل به شکل هندسی خلاصه شده که نشان دهندۀ شیی مورد نظر از چند زاویه گوناگون است به برش های متعددی تقسیم می کردند. به نظر"سزان" هرچه در طبيعت هست از تركيب كره، مخروط و استوانه ايجاد شده و نقاشی نيز بايد برهمين اساس باشد."(5)

در شيوه كوبيسم چون جوهر اشكال مطرح است، بنابراين شكل (Form) اهميت زيادی دارد و رنگ در مقايسه با آن از چندان اهميتی برخوردار نمی ‌باشد. این اسم را "لوئی واسل" یک منتقد هنری به استهزا برروی یکی از بزرگترین مکتبهای هنری جهان نهادکه موجب تحولی عظیم در جهان گردید. او این اسم را از روی یکی از نقاشی های "ژرژ براک" که پر از مکعب های کوچک بود برداشت.

كوبيسم3 مرحله دارد:

 1- دراین مرحله (كوبيسم اوليه) شکل ثابت و اساسی شی مد نظر است و هدف تبديل اشیا و اشكال مختلف به اشكال هندسی می ‌باشد.

 2- دراین مرحله( كوبيسم تحليلی) وجوۀ اشكال مختلف را در يك آن نمايش می ‌دهند. يعنی اثر ناظر به همه وجوه اجسام از نيم‌رخ گرفته تا تمام‌رخ، درون و بيرون باشد که دراین مرحله چندان توجهی به رنگها نمی شد و تاکید بر روی فرایند جستجوی بصری باتوجه به ویژگی های اساسی موضوعات کارگاهی به ویژه تصاویری از طبیعت بی جان می کند. هنرمند نقاشی اش را از زوایای مختلف رسم مینماید

3- در اين مرحله( ترکیبی) از نمايش اشيا هم صرف‌ نظر می ‌شوند و موضوع به گونه‌ یی شكسته به اجزای گوناگون تجزيه می ‌شود. رنگها ظهور می یابند و هنر مند از کلاژ و بافتهای نا مقبول سطح تابلو خود را پر می کند.

کوبیسم رویکردی مثبت به هنر مدرن است.از یک سو به هنر پیش از یونان و از یک سو به آینده چشم دارد. کوبیسم را ابداع "پیکاسو" و "ژرژ براک" می دانند. آنها اشارات قرار دادی چشم انداز(پرسپکتیو) کوتاه نمایی و نقاشی از مدل را کنار گذاشتند و مصمم شدند که حجم و پیکره را در سطحی دو بعدی و بدون هیچ گونه ایجاد توهم بصری برای ایجاد تصویر سه بعدی به نمایش بگذارند.بنابراین کوبیسم رویکردی آگاهانه است تا بصیرتی ناخوداگاه.

دو عامل بر ظهور کوبیسم تاثیر به سزایی داشت :تندیسهای آفریقایی و آثار متاخر" سزان"

کوبیسم موجب پدید آمدن سبکهای هنری بسیاری چون فوتوریسم، اورفیسم، ورتی سیسم وخلوص گرایی سرچشمه اصلی هنر انتزاعی گردید.از آنجا که در این سبک تاکید بیشتر بر نمایش ایده است تا نمایش واقعیت، ازآنرو به یکی از بنیانهای گرایشات زیبایی شناختی قرن بیستم بدل شد.معروف‌ ترين تابلو "پيكاسو" در اين سبك: اثر "گرانيكا‌" مربوط به حمله هوايی آلمان به شهر گرانيكا می‌باشد.

کوبیزم که ازنقاشی آغازشدوبه سایرهنرهاسرایت کردوبنیانگذاراین شیوه "پابلوپیکاسو"میباشد. این نوع نقاشی جهان راپاره پاره وتکه تکه وناهمگون وبی هدف می پندارد. نقاش دراین سبک باکی نداردکه بینی انسان اوبجای دهنش یاگوشش درجای چشم آن باشد؛یعنی انسان اوانسان تکنولوژیستی مدرن است. بااین تعبیرکوبیزم یک مرحلۀ گذاربه تناسخ کامل است ؛مثل مسخ کافکاکه انسانی به شکل فوری تبدیل به عنکبوت میشود. انسان کوبیزم انسان پیوندی وبه تعبیری ماشینی است. اولین آثارکوبیستی درعرصۀ نقاشی تابلوهایی بودندکه اززنان روسپی ومردانی الهام گرفته بودکه درفابریکه هاکارمیکردند. این نوع زن ومردنمونۀ کامل انسان جدیداست وگفته میتوان که پیونداعضادرطبابت جدیدنمادکاملی ازانسان کوبیستی است که هیکل انسانی رابااعضای فلزی وپلاستیکی به نمایش میگذارد. ازهمین رواست که کوبیزم "پیکاسو" بیانگرانسان صنعتی، جنگ زده، تباه شده، سکس، پول وماشین خوانده شده است؛یعنی انسانی بازیافته اززباله های صنعتی ویابه تعبیری دیگرکوبیزم بیانگرتراژیدی بی پایان تبدیل انسان به شی.

 Email : nordin_mashid@yahoo.com

Mobile. No : 0093700659886

 

 

 

بالا Up

بازگشت Home