|
|
نویسنده:
مهرالدین مشید هنردریچه
یی بسوی ابدیت
وروشنایی بسوی
آنچه
بایدبودهای شگفت
انگیز قسمت
اول هنردریای
خروشان
زیباییهااست
که هرموج آن پنجرۀ
تازه یی بسوی
روشنایی
هامیکشد، با
آسمانی هاهم
آویزواز
زمینی
هاگریزان
است، باروح
بالنده
وعصیانی
خویش گویی
دراشیاحلول
مینماید
وهستی رابه
رقص ومستی
میکشاندتادرفضای
شورآفرین آن
ها انسان
پایکوبان ازبندبنده
گی ها رهایی
یابد ورقص
ورقصان به
سوی آسمانهابال
وپرگشاید. تنهاهنراست
که بانیروی
خلاق
وآفریننده
گی منحصربه
فردش گویی هستی
رادرهم
فرومیریزدوبارریختن
طرح نوی
آنراازنومی
آفریند
وبابازآفرینی
های تازه
ترسیمای
آنرادم بدم
شستشوی تازه
میدهد. نیروی
خلاق هنری
است که
هنرمندراازمرزبودن
ها بسوی
شدنهای
پهناوری
رهنمون
میکند تا مشت گچی
رادرسیمای
لبخند
ژوکوند
واشعۀ
خورشیدی رادرچهره
خنجرهای
آخته بابازآفرینی
هنرمندانه
وجهۀ ابدیت
ببخشد. انسان این
موجودخودآگاه
ومتفکر
یابقول افلاطون
"حیوان ناطق"
وبقول نیچه
"ابرمرد"، بقول
فروید"موجودی
برخاسته
ازبسترشورجنسی
باآرزوهای
سرکوفته "، بقول
داروین
"موجودی
برخاسته
ازبسترتنازع
بقا"بقول
مارکس "حیوان
اقتصادی"، بقول
"هایدگر"موجودی
درزمان
ودرمکان وبقول
"سارتر"موجودی
آگاه
وآزادکه این
آگاهی
وآزادی اواصالت
وجودی
داردنه
اصالت فطری
وبقول مرحوم
علی شریعتی
موجودی
خودآگاه، جامعه
سازشبۀ
خداوندویاتعریفهای
دیگری ازاین
دست
وبالاخره
خلیفه
خدادرزمین
ومسجودملایک،
هرچه باشد، انسان
این
موجودعاصی
وخودآگاه ازآغازپیدایش
خوددارای
ویژه گیهای
منحصربفردی
بوده است که
اوراازسایرموجودات
بکلی
جداکرده است. باتوجه
به این ویژه
گیهای
استثنایی
اوبوده است
که
خداونداورابحیث
خلیفۀ
خوددرزمین
انتخاب کرد، برای
اوآگاهی، اراده،
حق انتخاب
ومسؤولیت
عطانمودتا
آگاهانه ومنطقی
باتوجه به
بایدهاونبایدهایاهدایتها
وضلالتها
راۀ
خودراپیدانماید.
بااین
تعبیراوشناوری
بی باک
وعصیانی است
که ازهمان
آغازین حیات
درمشی الهی
بمثابۀ رودخروشانی
بحرکت
افتاده است. ازآنچه
گفته آمدحرف
افلاطون
درموردانسان
به اعتبار
قدامت آن
بجاترومنطقی
تراست ؛ زیراناطق
بودن انسان
به نحوی
دلالت روشن
برآگاه بودن،
متفکربودن، وجامعه
سازبودن
اومینماید؛ زیراموجودی
که نیروی نطق
وبیان دارد، درواقع
توان
خودآگاهی
داردکه
یارای
اندیشیدن
رابرای
اوداده است
واراده، انتخاب
ومسؤولیت هم
ازبستراندیشه
سربرآورده
است که انسان
رادرکوره
راۀ
دشوارترین
آزمون
هاقرارداده
است. همین
نیروسیال
درانسان
بمثابۀ
محرکی درونی بصورت
خودانگیخته
اوراواداشت
است تالحظه یی
ازاندیشیدن
ارام
نیاساید. نیروی
اندیشیدن
احساس
اورابرانگیخته
است وتعقل
اورابه
آزمون گرفته
است
تاکنجکاوانه
ترازهرموجودی
به اشیای
محیط وماحول
خودنگاه کند،
نه تنهانگاه
نماید ؛ بلکه
اوراوادارکرده
است
تاآنهارابسناسد.
ازآنزمان که
نیروی
خودانگیختۀ
شناخت اورابه
تپش وتلاش
واداشته است،
لحظه یی آرام
ننشسته است. بتدریج
کوه وکتل های
شناخت راپشت
سرگذاشت، باآنکه
دیرزمانی
ذهن اورااین
حرف پرکرده
بودتابدانداشیاچگونه
هستند؛ ولی
دراین ایستگاۀ
فکری
دیرباقی
نماندتاآنکه
به این نکته پی
بردکه
چگونگی
شناخت
اشیامربوط
به ادراک اواست
؛ یعنی اینکه
اودریافت، انسان
است که
اشیاراچگونه
درک میکند، نه
اینکه
اشیابمثابۀ
معجزه گری
تمام عیارچنان
اورابه
خودبکشاندکه
اووادارشودتاآنچه
آنهاهستند، انسان
بایدآنهارابشناسد.
حالادریافته
است که ذهن
اودیگربمثابۀ
آیینه یی است
که
اشیارادرآن
گوناگون
میبیند؛ یعنی
این مربوط به
انسان است که
اشیاراچگونه
میبیند. این
زمان است که
پای خردفعال
بمیدان
آمدومعنای
تاریخیت عقل
انسان مطرح
شد وانسان
بحیث موجودتاریخی
دربستراندیشه
هامطرح شد. آنگاه
نقش ذهن
اودرشناختن
اشیااعم
ازپدیده هاوپدیدارهابارزتروهویداترگردید.
انسان
درفرازوفرودزمان
بی تابانه
برای شناخت
هستی گام
برداشت
وبتدریج
جمیع حوزه
های فکری
اورااعم
ازعلمی، فلسفی،
هنری وادبی
فراگرفت. زمانی
همه
چیزرانفی
کردوازشناخت
هستی انکارکرد،
زمانی شناخت
راممکن شمرد؛
ولی این
شناخت
راناقص
وناکافی
خواندتاآنکه
راۀ اوبه شک
کشیدوبعداعبوردشوارازمرزشک
به مرزهای
یقین
سیرنمودوحالادراین
سیربی امان
سرگردان
ولالهان
برای دریافت
گمشدۀ خودبرآمده
است. دراین
کنکاش بی
پایان دین
بزرگترین
دروازه یی
برای بیسج
وسمت دهی آگاهی
های انسان
درهرمرحله
یی ازتاریخ
بوده است. دین
(شرک
یاتوحید)نقش
اساسی
رادرسمت
وسودهی
انسان بسوی
دریافتهای
هنری داشته
است که
ظرفیتهای
خفتۀ
اورابرای آفرینش
پدیده های
گوناگون
هنری
بیدارکرد. هرگاه
به سابقۀ
کارهنری
انسان
ومهارتهای
اودرحوزه
های مختلف
هنری بصورت
دقیق
نظراندازی
شود، تمام
هنرهای
انسانی
گوناگون چون
موسیقی، نقاشی،
خطاطی، هیکل
تراشی، شعروادب
وغیره ریشه
دردین داشته
است وعامل
اصلی پیدایش
آنهادین
بوده است که
انسان
باتوجه به
گرایش های دینی
به جستجوی گم
شدۀ
خودبرآمده
است
تابتواندتابتواندگم
شدۀ
خودرادرهستی
دریابد. عطش
ناقراراوبرای
پرستش
وجستجوی
زیبایی دراعماق
آن راۀ
اورابسوی
هنرهابازکرد.
آنگاه عطش
ناقراربرای
پرستش
وجستجوی
معشوق درهستی
وفراترازآن
تاب وتوان
اورابه
آزمون بیشترگرفت
واورامضطربتروملتهبترازگذشته
گردانید. این
التهاب
درونی دروی
شوری عظیم
ایجادکردوناگزیرشدتابرای
تلطیف روح
ناقرارخودشعری
بسراید، موسیقی
یی بنوازد، خطی
رابرشتۀ
زیبایی
درآورد، هیکل
زیبایی
رابتراشد، تابلوی
دیدنی
ییرانقاشی
نمایدتاگم
شدۀ خودرازیباترازآنچه
است
درآنهابه
تماشابگیرد. این
زیبایی
گرایی پایان
ناپذیردرانسان
بمثابۀ
رودخروشانی
درهرعصری
وهرنسلی
درانسان بی
تابانه بسوی
هنرجاری
شدتاباشدکه
نقش
ماندگارمعشوق
رادربرج
باروی
هنرخودتجلی
بدهد. ازهمین
رواست که
گفته انددین
دروازه یی
است، بسوی
آنچه
بایدبودهاوشدنهای
بی پایان
وهنردریچه
یی است، برای
برای تکیه
زدن به سکوی
شدنهای ناب
وگزیده تابرای
دستیابی
بقول
داکترعبدالکریم
سروش به "صورتی
بربی
صورتی"عطش
پایان
ناپذیرکمال
جویی
خودراسیراب
نمایدوتاباشدکه
صورتی بر بی
صورتی
رادرقلۀ
آفرینش های
ناب هنری
دراوجی اززیبایی
هاوحقیقت
جوییهابه تماشابگیرد.
درواقع
جاذبۀ پرستش
انسان
راواداشت
تادرموردآغازوانجام
وجودی
اشیابیندیشدتاباشدکه
اوبه کنۀ درک
معناهایی
چون کثرت
ووحدت، عرض
وجوهرومطلق
وغیرمطلق
نایل آید. دین
اوراازمرزبودنهابسوی
شدنهاسخت
جنباندتاکمتربحالت
موجودی
خودبیندیشد
وبیشتربه
آنچه باید
بود، تعمق
نماید. دراین
زمان
هنربمثابۀ
نزدیکترین
دستیاردین
ظاهرشد
وبمثابۀ
دریچه یی
اثبات
وجودکردکه توان
بردن
انسانرابمرزهای
ناشناخته
وآنچه باید
باشد، بالاتروبالاتربردوزیباشناسی
اوراسمت وسودهی
نمود. هنردرواقع
دیدومایه
های
زیباشناسی
انسان است که
اورانسبت به
همه موجودات
برتری
وبرازنده گی
داده است. اینجااست
که مجسمۀ
"لبخندژوکوند"باآنکه
یک پارچه گل
است، بیاری
کلک
هنرپرورلیونارددونچی
به ابدیت نزدیک
میشودویاشعربزرگ
مولانای روم
باارایۀ
تصویری
ازاشعۀ
آفتاب زبان
شعرراوجهۀ
جاودانه
میدهدومفهوم
ابدیت
رادرقلمروشعرشناورمیسازد.
اینکه هنرازدین
جدااست یانه
یاچگونه شد
که هنرادعای
جدایی ازدین
رادارد، این
بحثی است، خودفریبانه،
بویژه برای
آنهاییکه
جاذبه
هاوکشش های
درونی
ومعنوی
هنررابدیدۀ
کم مینگرند. درحالیکه
هنرپدیده یی
است درونی
ومیزان هنرمندی
هم آمیختن
دنیای درون
بادنیای
بیرون ومهارت
هنرمندهم
تلفیق هرچه
زیباترواقعیتهای
درون وبیرون
وقرین بودن
توازن
وتقارن
درآنهامیباشدویارعایت
کانونی که
بمثابۀ نقطۀ
عطفی که سطوح،
خطوط، تصویر،
احجام
درمحورآن
تعادل
وهارمونی یی
پیدانمایندوواقعیتهای
عینی وذهنی
بایکدیگردریک
هارمونی
استثنایی
تعادل یابند. پس
چگونه
میتوان
باورکردکه
هنرجداازمعنویت
ومعنویت
جدااززیبایی
شناسی است
تابرجدایی
هنرازدین فتواصادرکرد؛
ولی
آنچه مسلم
است اینکه
هنرپدیده یی
است شگفت
انگیزملکوتی
وآسمانی که
کرانه های
زمین تاب
لنگرآنراندارد.
هنرجلوۀ ناب
وشفاف
واقعیتهااست
که دریک حرکت
ویژه یی
ازناسوت
بسوی لاهوت، ازخلق
بسوی حق
درافق
بیکران شفق
زیبایی
هاتمکین
مینمایدوهستی
رابسوی خویش
فرامیخواندتادرچشمۀ
زلال وابدی
آن غسل
تمهیدکنند
وگویی
اشیامستی
کنان
وشوریده
حالان و رقص
کنان
وپایکوبان
بسوی آن
درشتاب
اندتابارسیدن
درمقام نوری
درنوربایسته
ترازآنچه
است، درصورتی
بربی صورتی
درسیمای
هنرتجلی
نماید. تلاش انسان
برای
دستیابی
بصورتی بربی
صورتی برای
هنربعدابدی
بخشیدوبرای
اوچنان شوری
بخشیدکه ازدغدغه
های زمینی
رهایی اش
دادودرون
اوراازوسوسه
های قدرت
وثروت پاک
نمود. هنرجلوۀ
ازلی
وآسمانی است
که انسان
راازبندطبیعت
آزادمیسازدونمیگذاردکه
اوبه اسفلی السافلین
سقوط کند، رسنی
است که انسان
باچنگ زدن به
آن به
آسمانهای معنوس
به پروازمی
آید. این
پروازملکوتی
است که هرآن
انسان راپله
به پله به بام
تازه یی
میرساندتاباهوای
تازه یی قلب
اوراپالایش
کندوبانیروی
تازه یی به
پروازآیدوبه
مراتب برتری
ازآگاهی های
هنری دست یابد.
این
شورباطنی برخاسته
ازسرزمین
زیبای
هنراست که
آدمی راازیکنواختی
بیزارمیسازدوبدنیای
تنوع ورنگارنگی
های شفاف
وگوارارهنمون
میسازد. این
نیروبمثابۀ
درونمایۀ
پرجاذبه یی
انسانراازیک
مرزهنری به
مرزدیگرهنری
میکشاند. تمایل
پایان
ناپذیرانسان
برای شناخت
حقیقت
ودریافت زیبایی،
کمال وتعالی
هرآن اورا
واداشته است
تابا تپش
وتلاش فراوان
گم شده های
خودرادرهستی
وفراترازآن
دریابد. اوکه
هنرردریچۀ
دستیابی
برای رسیدن
به حداقلی
ازآرزوهای
خودمی
پندارد، ازهمین
روسخت
درتلاش
برآمده است
تاایده آلهای
وآرزوهای
خودرابوسیلۀ
رنگهادرتاروپودتابلویی
به نمایش بگذاردیافریادهای
درگلوشکستۀ
خودرادرتال
ولی های آلات
موسیقی
انعکاس
بدهدودرلابه
لای پرده های
رمزآلودآنهابه
اهتزازدرآوردتاغریوخفته
درسینۀ
سوختۀ خویش
رادرسراپردۀ
تارهابیدارنمایدوآلام
بیدرمان
خودرادرفریادهای
تارهای
جانباختۀ
آلات موسیقی
تلطیف نمایدیادردهای
جانکاۀ
خودرادرتاروپودغزلی
رسوب
بدهدوتاباشدکه
درفرازوفرودامواج
مست
غرلهادنیای
گم شدۀ خودرادریابد،
دربادۀ مست
ساقی
پرتمکین
رویاهای بی
تعبیروجذبه
های
سرشارازمعناگستریهارابه
تماشابگیردیاآنگاه
که دل تنگش
تاب وتوانی
دگری مییابدوفراترازقلمرورنگها،
فریادبخون
خفتۀ تارهاو
امواج لطیف
ونسیم
غرلهاگام
برمیداردتاباکشیدن
هیکلی
تصویرگم شدۀ
خودرادریابدوحقیقت
گم شده رابه
تماشابگیردیادرنقش
ونگارخطی، به
تماشای خط
وخال معشوق
بنشیند. ازهمین
رواست که
هنردرطول
تاریخ دریچۀ
سخاوتمندانۀ
خودرابروی
انسان گشوده
است وانسان هم
دم راغنیمت
شمرده وسینۀ
بی کینۀ
هنرمندانۀ
خودرادربسترامواج
توفانی آن
بودیعه
گذاشته است
وگویادل
رابدریازده
وسینه رابه
توفان نهاده،
خستگی
ناپذیروشتاب
آلود، دلهر
ومضطرب کوه
وکتل
دشواررنگها،
صداهاوفرازوفرودتارهاخطی
نورین بنام
هنربسوی شفق
تاریخ کشیده
است
وماندگارترین
بالی رابرای
پروازآدمی
درکنارفلسفه
بسوی رسیدن
بکرانه های
ناپیدای
حقیقت، زیبایی
وکمال فراهم
کرده است. این
نیرواست که
عطش
ناقراراوراهنرکلاسیک
سیراب کرده
نتوانست، بگونۀ
شتاب آلودی
قیدوبندهای
هنرکلاسیک
رادراند، آنرادگرگون
کرد، به
آرزوی
پیدایی گم
شدۀ
خوددروازۀ
هنرنیوکلاسیک
رادق الباب
کردودرتاروپودآن
نفخ هنرنیوکلاسیک
رادمید. هرآنگاهیکه
برمقامی
ازهنرخاصی
دست یافته است،
نمودهای
هنری اش که
زمانی
بازگوکنندۀ
بهترین
آرزوهای
اوبود، دیگرنتوانست
روح سیال
وجوشان
اوراسیراب
نماید؛ زیرانمودهادیگربه
شی تبدیل شده
بودندوهویت
بودن راپیداوهویت
شدن
خودراازدست
داده بودند. ازآنرودیگرنمیتوانست
ناقراریهای
پرتب وتاب
اورافروکش
نماید. این
بیتابیهاهمراه
باعطش های
پایان
ناپذیرگویی
اورابرای
رهایی
ازقیدنمودهای
زودگذر، رنگهای
فریبنده
وناهمگون، هارمونی،
توازن، تکرارهاوزیاده
رویهای
تزیینی، اشکال
وفرمهای
شکسته
وریخته
وقیدوبندهایی
چون تقارب وتوازن،
هماهنگی
وناهماهنگی
فرامیخواندوبرای
تلطیف روان
عصیانی وسبک
سیرخودهرآن
گامی بسوی آفرینش
هنرجدیدزیرعنوان
سبک تازه
پرداخته است. آنگاه
که ازفرم
های پیچ
درپیچ و خطوط
برجسته
وساختاری
نامتقارن
بیزارشده
است وزنده گی
ماشینی نه
تنهاازخستگیهای
اونکاست ؛ بلکه
برآنهابیشترافزود،
بازهم
دلبستگی
شگفت آوری به
نورورنگ
پیداکردواسیر"امپرسیونیزم"
گردید
باعبورازفرمهای
شکسته
ومنحنی های
رنگین
وتزیینی پیچ
درپیچ وخط
درخط
وگریزازتقارن
ناگزیربه
"نیوامپرسیونیزم"
روآوردتاآنکه
نقطه
گداریهاهم
برایش
یکنوخت جلوه
کردندواین
یکنواختیهاچون
سنگی گران
برروان
اوسنگینی
نمود. ناچارشدتاراهی
رابرای فرارازاین
کوچۀ بن بست
هنرسراغ
نمایدتابالاخره
گشودن بن بست
رادرفرارازرنگهاوونمودهای
دمدمی
مزاجانه به
کاوش گرفت
وخواست تاباتکیه
به سمبولهای
تفسیرناپذیرهنربودن
رابسوی شدن
به پیش بکشد، به
"سمبولیزم"
روآوردوآنگاه
که بیان
سمبولهاهم
ازمداوای
دردهای
پنهان
اوعاجزماند. بازهم
گامی
بلندتربرداشت
وخیال
پردازیهای درونگرایانۀ
"رومانتزیم"
خواب هنری
اورابه چالش
کشید. دیری
نگذشت که
رنگهای تند، یکپارچه
وجسور"فوویزم"گویااوراچون
جانوروحشی
یی بسوی
خودفراخواند؛
ولی بی آنکه
روح
ناقراراودردام
این حیوان وحشی
اندکی آرام
بگیردوهرچه
زودترازچنگش
فرارکردوراۀ
دیگری
راپیمودوراۀ
اورابسوی
واقعیت
هاچنان شتاب
آلودکشاندکه
این واقع
گرایی
اورابه
ابتذال
کشاندوهنرراقربانی
ابتذال
روزمره گی "اش
كن "نمود. بازهم
درمواجه
بابن بستی
دیگر گشایش
دیگری راپیجوی
کردوخواست
تابا
بيان
گرداب زندگی
جديد همراه
با تب و تابها،
غرور و سرعت
سرسام آور" فوتوریسم"ازاین
بن بست رهایی
یابد؛ ولی
این مرحله هم
ماۀ عسلی
بودکه چندان
دیرپانماندوناگزیردرچاۀ
تحریف
ناپسندیهاوتعالی
ناگراییهای
سبک"ژانر"افتادوبه
سرعت ازآن
راۀ
فرارراجستجوکرد؛
زیردرآن هم
غبارماندن
اوراتهدیدکردوبرای
گریزازاین
تهدیدوارعاب
بسوی
"اکسپرسیونیزم
"روآورد. بازهم
خط های شکسته،
اشکال
ناموزون
ورنگهای
پرومملوی"اکسپرسیونیزم
تنوانست روح
آشفتۀ
اوراتلطیف
نمایدوبازهم
راهی بسوی
نورتازه
رانقب زدوهنوزچندگامی
نبرداشته
بودکه متوجه
شد، دردام
تجریدووانتزاع
"آبستره"قرارگرفته
است. درحالیکه
اوکمترعادت
به آنهاداشت
وبرای اوچندان
همنشین دل
آویزی
نبودوبنابراین
بودن باآنرابرگذشتن
ازاوترجیح
دادوقدمی
فراترنهادوبه"
نقطۀ عطف جدایی
هنرمندازهنربازنما"ی
"کوبیزم"
رسید؛ ولی
گوناگونی
زوایان
ناهمگون این
سبک اورادلگیرترنمود،
گیرماندن
دراشکال
گوناگون
هندسی شی
بودن رابرایش
سوال
برانگیزجلوه
داد، برای
فرارازدام
هرم، مخروط، دایره،
مثلث، ذوذنقه
وبیضوی
وغیره ازاین
هم
بیشتربرای
رهایی
ازقیدوبند"تحلیل
وتجزیه
"گراییهای
کوبیزم راۀ
دیگریرادرپیش
گرفت وبادیۀ
دیگری
راپیمودن
آغازکرد. هنوزگامی
نگذاشته
بودکه
درزنجیرتکنیک
"کلاژ"افتادوتکه
های بهم
چسپیده
وانتزاعی آن
بیش
ازدیگران
دلش راگرفت
وپذیرش
آنرابرایش ناگوارکرد؛
زیراماندن
درشکل معنای
بودن
راداردوماندن
آدمی درشکل
شدن
اورابرای شی
دیگرسوال
برانگیزوحتاناممکن
میسازد. بازهم
ناگزیرشدتاازمرز"عنای
تندیس
وبرجسته
کاریها"بسوی
دیگری منزل
گزیندتاازبندشی
زیرنام فلز، شیشه،
چوب
وموادصنعتی
دیگررهایی
یابد. بامواجۀ
شدن بااین
همه دشواریهافکرکردکه
باگرایش
بسوی
"ریالیزم"درسبک
هنری بتوان
راهی راسراغ
نمودکه
بتواندبرهمه
لاعلاجی های
اونقطۀ
پایانی
بگذارد. بدون
آنکه این سبک
پابه جوانی
بگذارد، مدرنیزم
باعباوقبای
مادی اش
واردحوزۀ
هنرشد
وازهنرتعبیردیگری
ارایه
کردوهنررازیرساطورمادیت
چنان کوبید وبمثابۀ
کالبدبی
روحی ارایه
دادکه
هنررابه اسطورۀ
"سیزف" تبدیل
نمودکه هرآن
شادابی هاوطراوتهای
هنرتنه های
چوبین
واستخوانین
مدرنیزم
میسوزندوضجه
میکشند. درحالیکه
هنررودخروشانی
راماندکه
درموجهای
خیزان
وجستان آن
جهان
پهلوانان
اندیشه وتخیل
چون شناوران
مست وبیباک زیباییهای
ملکوتی رابه
تماشامیگیرندودرهرافتان
وخیزان
موجهابگونه
یی آمیزش
لاهوت راباناسوت
گاهی دراوج
وگاهی
درحضیض
باشیرۀ جان
مشاهده
میکندودرشرب
دمادم آن
نسیم گوارای عشق
ازلی آغوش
نوازش
رابروی
آنهامیگشاید.
به تعبیری
دیگربقول
مولانای روم
این ایزمهای
هفتاددم وهزارسرهمه
قالبهاوپوستهای
هنراند، نه
عصاره
ومغزمعنای
واقعی آن ؛ زیراهنردنیای
بزرگترازآن
داردکه
درمیان سبکی
محصورش
گردانیدوچنان
زندان تنگی
برایش ساخت
که پویایی
وبالنده
گیهای
آنرابزنجیرهای
رنگ، نمود، هماهنگی
وناهماهنگی،
توازن
وتقارت
وچیزهای
دیگردرگلوخفه
کردوفریادهای
حقیقت گستر، زیباپروروآزادی
بخش
آنرادرزیرساطورهای
سبک
مداریهاکوبید.
هنرچنان
روحی
سرشارازجذبه
وعصیان
داردکه جهان
بدین
پهناوریهاگنجایی
انراندارد، چه
رسد به اینکه
آنرادرقفس
تنگی بنام
کلاسیزم، امپرسیونیزم،
اکسپرسیونیزم
یاریالیزم
ومدرنیزم
اسیرگردانید؛
زیراهنرپدیده
یی الهی است
که سربه
اوجهادارد، بازمینیان
هم آویزاست
وهم آویزی آن
بازمینیان
هم ریشۀ
آسمانی
داردکه
ازروز"الست
بربکم "آغازوبا"نفخت
من روح
"ادامه
پیداکرده
است. بااین
تعبیرهنررشتۀ
طولانی
ونیرومندی
است که یک سرش
درآسمان
وسردیگرش
درزمین است، چگونه
ممکن است، این
موجودبدرازی
ازآسمان
تازمین
رادرسبکی زندانی
نمود. بنابراین
هنرراهی
بدانسوی
زیباترین
زیباییهاداردکه
درهرصورتی
ورنگی
نمیتوان
صورت حقیقی
آنرادیدیابه
تعبیری
دیگرباآنکه
ازرنگارنگیهاوکثرتهاگریزان
است ؛ ولی میل
درونی یی
داردتابرفرازرنگارنگیهاوکثرتهای
واقعیتهالنگراندازدوازفرازه
هاحتاآنسوترازواقعیت
هادرجلوه
های بی رنگی
زیباترین
زیبایی
رادروحدت
شکوهمندی به
نمایش
بگذارد. ازآنچه
گفته آمد، آشکارمیشودکه
این همه
قالبهاوسبکهازیرنام
این وآن
جزآنکه
زنجیری
درپای
هنراصیل
باشدوبالنده
گی های
آنرادرطناب
دارشیوه
هابیاویزد، کاردیگری
راازپیش
نخواهندبردوتنهاهنراست
که درون آدمی
راازبزرگ
خواهی های
لجنی پاک میسازدوجاذبۀ
قدرت وثروت
رادروی
تلطیف مینمایدوروح
بالندۀ
پروازبه
اوجی
ازرستگاریهارادرانسان
بنوازش
میگیردکه
عشق انسان
داشتن وشورمردم
داشتن
رادرانسان
بالنده
مینمایدکه
جزدغدغۀ آسمانی
هاوسوسۀ
دیگری روح
سرشاراوراآسیب
پذیرنگرداند.
ازاین
رو هنرپدیده
یی
رازآلودورمزآمیزخوانده
شده است که
درهرحالی
جاذبه وکشش
پایان ناپذیری
برای انسان
میبخشد
وگویی
اوراچون آفتاب
جهانتاب
بدورخودبچرخیدن
وامیدارد. این
حرف
یادآورنظریۀ
ویتگنشتاین
است که پس ازدسته
بندی گزاره
هابه
معناداروبی
معناوبعددسته
بندی گزاره
های بی
معنابه
گزاره های
فاقدمعناوگزاره
های مهمل، گزاره
های ارزشی
رادرراس
گزاره های
مهمل قرارداده
است که گزاره
های ارزشی
شامل اخلاق، زیباشناسی
ودین عنوان
میکندوتاکیددارد،
آنچه
درشناخت این
گزاره
هاودیگراقسام
گزاره های بی
معنااهمیت
دارد، تمایزی
است که او
میان گفتنی
هاوناگفتنی
یابیان
کردنی
هاونشاندادنی
هابرقرارکرده
است. (1)ازنظراوهنرازجمله
گزاره های
استعلایی
وارزشی است
که ناگفتنی
ونشاندادنی
ورمزآمیزمیباشدوبدین
ترتیب نشان
دادن
امررازآمیزراکنارعمل
ازراۀ هنرقابل
پیگیری
دانسته است. (2) ازنظراوهنرچون
دین
پناهگاهی
نیست که
مارکس درنظردارد.
ازدیدمارکس
رنجهای
بشرسبب
میشودکه
اوبه دین
پناه ببرد، به
گمان اودین
پناهگاۀ
ستمدیده گان
است. درحالیکه
اواز(هنر) چون
دین به عنوان
پناهاگاهی
حرف میزندکه چیزی
قابل ستایش
رادرذهن داردوبه
حالت جهت
داری درزنده
گی اشاره
داردکه هرکس
زنده گی
فردمتدین
راببیند، سمت
وسوی آن
رادرک میکند؛
زیراکه دین
روش زنده گی
وروش عمل شخص
راتعیین میکند.
(3) به همین گون
هنرهم
درآدمی تجلی
یی داردکه درتاروپودزنده
گی اوجاری
وساری است
واورابسو ی
هدفمندی
معنیی درزنده
گی هدایت
مینماید. بنابراین
هنرتنهابه
شناخت
زیباییهابسنده
نمیکند؛ بلکه
برپایۀ
ریاضتهای
شاق به کشف
زیباییهانیزمی
پردازد، هنرمنداست
که باآمیختن
دنیای درون
بابیرون یابه
تعبیری دیگرباآمیزش
ماده
ومعناپدیدۀ
تازه یی بنام
هنرمی
آفریندوبارهای
ازلذت
وشادابی
رادرروان
انسان به
باروبرگ
مینشاندوشگوفامیسازد،
به اینصورت
آرمانی
راارایه
مینمایدکه
درقلمروآن
اشیاتجسم
عینی
پیدامینمایند،
ازهمین
رواست که
هنرعالی
ترین
احساسات
تجربه شدۀ
انسانی
پنداشته شده
است که یافته
های جدیدیرادرالگوهای
شفاف وسیال
به دیگران
انتقال
میدهد. چنان پلی
رامیان عین
وذهن
برقرارمینمایدکه
روان آدمی
درمعبرآن نه
تنهاتلطیف
میشود؛ بلکه
درمسیرامواج
دمادم آن
خودرادرحال
دگرگونی
کیفی شگفت
آوری
نیزمییابدکه
درموج وسیعی
ازدرون
تابیرون
سرتاپای
جامعه
رانیزفرامیگیرد.
. هنریازیباشناسی
بحث
زیباشناسانه
یک بحث
تفسیری وتعبیری
است که
دراکثرمواردمشکل
تعبیررابدنبال
داردو مسألۀ
تلمیح، اشاره،
کنایه
وتعقیدرابمیان
می آورد. البته
بدین باورکه
گویا این
ویژه
گیهادرآثارهنری
کلاسیک
پررنگترودرآثارهنری
جدیرکمرنگتربه
مشاهده
میرسند. ازهمین
رواست که
میگویند، هنردریافتگری
درهنرنوکمتربه
نظرمیرسد. این
درحالی است
که بابیرون
راندن
معناهای یادشده
درآثارهنری،
این پرسش
باقی
میماندکه پس
هنرمند به چه
چیزی باید
بپردازدکه
دست کم هرذوق
وقریحه
ییرابه اندیشیدن
وتفکرفروادارد.
پرسشهادراین
موردپای بحث
زیباشناسی
رادرمیان
میکشاندکه
بیشترمایه
درعینیت
وذهنیت یابیرون
ودرون دارد. برای
آشکارشدن
تفاوتهامیان
هردویاسره
وناسره کردن
آنهابیجانخواهدبود،
اگراندکی به
آنهاپرداخته
شود. هرگاه
ابعادارزشگذارانه
وداورانه
راپیرامون
هنرکلاسیک
وجدیددرنظرگرفته
نشودوتنهابه
جهات توصیفی
آنهااکتفاشود،
ازجمله
تفاوتهامیان
هنرکلاسیک
وهنرجدید به
نکات ذیل
میتوان
اشاره
نمودتابتوان
پرده ازروی
ابهام دراین
موردبرداشته
شودکه آیاحرفهای
بالادرموردهنرکلاسیک
یاجدیدکدام
یک صادق
ویاکاذب است
تاهرگونه
پیشداوری
دراین مورد
به قول مرحوم
شریعتی، "
ندانسته
چیزی را
ردکردن
وندانسته
چیزی راتایید
کردن
هردودرندانستن
مساوی هستند ". مارادرگودال
نفهمیدنهای
شک آلودنیفگند.
تفاوتهای
اساسی میان
هنرکلاسیک
وهنرمدرن وضوح وابهام:
بصورت
اجمالی
میتوان گفت
که یکی
ازاصول
زیبایی
شناسی درهـــــنرکلاسیک،
وضوح است؛ یعنی
کاربردهرنوع
بیان خواه
متن یاطرح، تحت
عـنوان تعـقید
وغرابت درهنرکلاسیک
جزوعیوب
پنداشته
میشود. درصورتی
که در هـــــــنرمدرن،
ابهام اصل
زیبایی
شناسی است که
البته
مولوداندیشۀ
نووبرخاسته
ازهمه جریانهای
فکرمعاصر، مدرن
ودامنۀ
گسترده آن
است. توازن وتقارن:توازن
وتقارن
رامیتوان
درنقاشی
وهنرشعرجدیدودرشعرهای
کلاسیک
مشاهده کرد. وزن
که نوعی
تناسب است
وتناسب هم
نتیجۀ ادراک
ودریافت
وحدت درکثرت
میباشد. ازسویی
هم تناسب
درمکان
مانندمعماری
قرینه خوانده
شده است
وتناسبت
درزمان
دروزن وموسیقی
تجلی یافته
است که وزن
تقسیم
برزمان
ومعماری
تقسیم
برزمان
هرکدام پاره
های منظمی
راارایه
میدهند، نه
بایکدیگرمساوی
اندنه هم بی
نظم وبی
ترتیب
وحتامیتوانندمتنوع
وفراوان
باشندکه
تکرارآنهابالاخره
نظمی
راایجادمینمایند.
مانند" مفعول
فاعلات
مفاعیل
فاعلن " ازآنجا که
خوشایندی وناخوشایندی،
اصل زیبایی
شناسی است وزیبایی
هم چیزی
جزاحساس
خوشایندی
نیست که نمیتوان
آنرا برکسی
تحمیل کرد؛ ازهمین
روبهترخواهدبودتابه
توصیف
هنرکلاسیک
وهنرجدید
اکتفاکرد. نه
به جهات
ارزشی خوب
بودن یابد
بودن آنها؛ زیرا
نمیتوان
دربست
پذیرفت که
هنرسنتی چون
متقارن، بسته،
متوازن، مکررومتساوی
است، زیبامیباشد.
درحالیکه
درشماری
آثارهنری
بدون
حضورفعال تقارن
وتوازن رامشاهده
کرد؛ بگونۀ
مثال دریک تابلوی
نقاشی: بدون
آنکه تمام
اضلاع آن
متقارن ومتوازن
باشد، یک
کانون ویک
مرکزثقل
ونقطه عطف رادرآن
میتوان دید که
سطوح واحجام
وخطوط دیگرطوری
دور این
کانون چیده شده
اند که ایجاد نوعی
تعادل، هارمونی
وهماهنگی رادرآن
نموده اند. پس
لزومی ندارد
که توازن بایدمتقارن
باشد؛ درحالیکه
گاهی عدم
تقارن زیبایی
خاصی راجلوه
گراست. این
ناشی ازدید
سنتی است که
ازگذشته
گرایی، گذشته
پذیری
وگذشته
ستایی
وآشنایی
وعادت گرفتن
ذهن باآنهامنشأ
گرفته است. دانشمندانی
چون بورکهارت،
شووان، گنون
درجهان
ودکترنصردر ایران،
مدافع نظریادشده
هستند. (10) تکرار، تقلیدوخلق
مدام:یکی
ازویژه
گیهای
زیباشناسی
درهنرکلاسیک
دراروپاپذیرش
تکرار، تقلیدازفلاسفۀ
باستان
یونان
بودوخلق
مدام راردمیکردند.
درحالیکه نوآوری
وآشنایی
زدایی باعث
حفظ
تاثیرسخن است.
درکنارشماری
ازهنرمندان
مقلدمسلمان
شمارزیادی
چون مولوی، ابن
عربی، عین
القضاه همدانی،
منصورحلاج
وسهروردی. . . همه
معتقدبه خلق
دمادم ومدام
بودندوباتفسیرآیاتی
چون "کل
یوم هوفی
شأن"استنادمی
جشتند. معنا
مداری:معناداری
ومعنامداری درهنرکلاسیک
وسنتی یکی
دیگرازاصول
زیبایی
شناسی است که
هدف ازآن کشف
معنای اصلی
درهراثرهنری
است. درواقع
هرمنوتیک
ریشه در نگرش
قدیم
وجدیدآثارهنری
دارد. کارمفسردیروزکشف
معنابود. درحالیکه
مفسرامروزمعناراخلق
مینماید؛ زیرادرهرمنوتیک
جدیداصالت
معنارنگ
باخته گردیده
است. دراین
موردحرف
"رولان بارت"
خودنمایی
میکند که
گفته است
ازدیدگاۀ
خواننده
دیگرمولف
مرده است، هرخواننده
یی بگونه یی
اثررامی
آفریند. اینجااست
که
دیگرخوانندۀ
این شعر"
توانا بود
هرکه دانا
بود"، یااین
شعرسپهری" من
وضو با تپش
پنجره ها می
گیرم "
ناگزیراست
تابرای
هرکلمه یک
مصداق
بیرونی
وعینی پیدانماید.
بازنمایی
ومحاکات :"بازنمایی
ومحاکات"
درهنرکلاسیک
متاثرازافکارافلاطون
است که
هنرراتقلیدازمحاکات
طبیعت
خوانده است
که بتدریج
تحول
پیداکرده است.
درهنرکلاسیک
توجه به
چگونگی هستن
وبودن اشیابود،
نه به چگونگی
درک کردن
آنها. درحالیکه
هنرجدید به
این تاکید
داردکه حس در لحظۀ
معینی و
درزمان
واحدی ازشی
خاصی چگونه دریافتی
دارد، البته
بدون آنکه
دغدغه یی
درذهنش راه
یابدکه آن شی
چگونه است. چنانکه
ازرومانتیزی
به بعددر مکتب
هایی مثل
امپرسیونیسم
واکسپرسیونیسم
این ویژه
گیهای هنری
مشاهده میشوند.
کارکرد
وکاربرد:تغییرکارکردوکاربردهم
هنررادچارتحول
نمود. نقش
شعردیروزکه
ابزاری
تبلیغاتی
بدست درباریان
بودوهمه
چیزبرای
دلخوشی
درباریان
بزباشعرسروده
میشد؛ درحالیکه
امروزهمه
چیزدگرگون
شده است شاعرنه
تنهاازدربارهابریده
است ؛ بلکه
دربارهاراباهمه
انرژی ییکه
دارد، به
نقدنیزمیگیردوکمتربدنبال
آن است
تابابوسه
زدن بررکاب
قزل ارسلان
های زمان
صاحب نانی
ونامی شود. درگذشته
هاکه نقاشی به
جای
ابزارشناسایی
استفاده میشد.
وشعرهم که
هدفش تعلیم
فلسفه، حکمت
وحتی علم
اخلاق، ریاضی،
موسیقی، تعریف
کردن داستان
ورمان بود، این
همه ازآن
گرفته
شدودرضمن
برسکوی
بلندتری
ماوارگرفت
که مقامی
بالاترازرسانه
رادریافت. هدف
اصلی ازاین
سنت
شکنیهارجحان
یکی بردیگری
نه؛ بلکه
بازکردن
دریچه های
جدیدی برای پذیرش
زیبایی های
گوناگون
وپربارتراست
درراستای
هرچه
غنامندی
بیشترهنر. بعیدنیست
که
هنرکلاسیک
هم بایک تکان
توانایی
انعکاس دادن
این زیبایی
هارابرترازآن
داردکه
تصورش میرود. Email : nordin_mashid@yahoo.
com Mobile. No : 0093700659886
|
|