|
|
نویســــنده:
مهــرالـــدین
مشــــید تراژیدی
یی در اوج
حماسه ها یا
روایتی از
غمنامۀ یک
دهۀ دشوار قسمت اول مروری بر غمنامۀ
یک دهۀ دشوار
و چالش آفرین
درافغانستان
که به تعبیری
تراژیدی یی
درحماسه ها
خوانده شده
است. داستان
بی پایان
کوله باری از
درد های بی
سرانجام را
ماند که
عمنامۀ آن
پرحجم تر از
"مثنوی هفت
منی" است،
قلم از بیانش
عاجز و از
گفتن آن عار
مینماید و حتا
زبان گویای
آن از
ناگزیری ها
مهر سکوت بر
لب می نهد. نمی
دانم عنوان
این غمنامه
را چه بگذارم؟
جهاد یا
مقاومت و یاهیچ
کدام و بهتر
خواهد بود که
تراژیدی
دردناکش خواند.
این واژه ها
با وجود معنا
های منحصر به
فردی که
دارند و هر یک
ازاینها راۀ
شانرا بسوی
سمبول های
جاودانی باز
کرده و حتا
فراتراازاسطوره
ها گام
برمیدارند؛
ولی باتاسف
که امروزدرآشفته
بازار سیاست خیلی
بیرحمانه به
لجن کشانده
شده اند. دست بازی
ها با این واژه
ها آنقدر
سیمای واقعی
آنها را خدشه
دار گردانید
و رنگ زیبای
آنها را
مخدوش نموده که
حتا گفتن
قهرمان به
این وآن حرف
گزافی بیش به
نظر نمی رسد.
با آنکه در
این راه
قهرمانان
زیادی جان
دادند، بستر
آن به مثابۀ
مدرسه یی
مردان
نیکنام و
باشرفی را
نیکنامتر و
باشرفتر گردانید
که بالاخره
همه به
جاودانه ها
پیوستند. در
این کاروان
خونین
شهسوارانی
از هر گوشۀ افغانستان
نقش
ماندگاری را
ازخود برجا
گذاشتند که
این کاروان
جان باختگان
حتا بدون
استثنا مالامال
از شهامت ها
وقهرمانی ها
بودند و هر کسی
با عبور از
زیر چکاچک
شمشیر های
آنها گویی یک
شبه قهرمان آفریده
میشد که
بصورت مطلق
اطلاق
قهرمان به
این شخص ویا آن
شخص را زیر
سوال قرار
میدهد؛ زیرا
آنانیکه
پیشا پیش
جهادگران
رزمیدند و جان
های عزیز خود
را فدا
نمودند و حتامردان
کم عزتی را
عزتمند
گردایندند،
قهرمانتر از
هر قهرمانی
اند. حقا که
قهرمانی
سزاوار آن
است که سر ها
را به کف
گرفته و
شجاعانه
راهی میدان
نبرد حق
وباطل میگردند
و پیش از آنکه
بمیرند، مرگ
را قبل از آن
به استقبال
گرفته اند. و
داستان مرگ
را باری بیش
بر دوش حماسه
های شکوهمند
خود تلقی نمی
نمایند. از
همین رو است
که حماسه آفرینان
اصلی قهرمانتر
از هر
قهرمانی
هستند؛ زیرا
تاریخ با خون
اینها رقم
زده شده است و
رقم زده
میشود. اینها
هستند که
افتخار و
مباهات را
نصیب نسل های
بعدی به امان
می گذارند.
ازهمه مهمتر
این که اینها
تنها در
برابر اعمال
خود پاسخگو
اند، نه
اینکه بار
مسؤولیت
شماری دزدان
و رهزنان را
ناگزیرانه
بر دوش بکشند. پس از
آنکه جنرال
دوستم
قوماندان
نیرو های ملیشه
یی نجیب، جنرال
مومن یکی
دیگراز
جنرالان مهم
دیگر او درشمال
و شماری از
افسران بلند
پایۀ او چون
جنرال بابه
جان در کابل
به نیروهای
مسعود
پیوستند و
تلاش های نجیب
از طریق
داکتر وکیل
برای ساختن
حکومت
ایتلافی
بامسعود به
ناکامی انجامید
و نجیب نا گزیر
به فرار
ازکشور شد؛
ولی بوسیلۀ
یکی از
نیروهای دوستم
شناخته شده و
به بازگشت مجبور
شد که
بالاخره به
سازمان ملل
متحد پناه
برد. در آنجا
بود
تازمانیکه
طالبان او
رابه دار
آویختند.
گفته شده است،
زمانیکه
نجیب آمادۀ
تحویلی
حکومت برای
مجاهدین شد،
به مخالفت
شدید یعقوبی
رییس خاد خود
مواجه شد.
یعقوبی
علیرغم
تاکید یکی از
جنرال های
رژیم به نام
باقی وادار
به تسلیمی به
مجاهدین
نشده و تاکید
جنرال باقی
مبنی بر
تسلیمی
یعقوبی به مجاهدین
سبب قتل او شد
که بعدتر
یعقوبی هم
خود کشی کرد. بعد
از آنکه طرح
سازمان ملل
متحد به
رهبری بنیبن
سوان تحت نظر
بنین سوان
نمایندۀ خاص
سرمنشی ملل
متحد در
افغانستان
ناکام شد و با
ایجاد
ایتلافی در جبل
سراج به
اشتراک احمد
شاه مسعود،
عبدالرشید
دوستم
وعبدالعلی
مزاری تلاش
های ملل متحد
برای تاسیس
یک حکومت
وسیع
البنیاد در
افغانستان
به ناکامی
انجامید. این
درحالی
بوقوع پیوست که
پیش از سقوط
دولت کابل
بنین سوان
منشی خاص سرمنشی
ملل متحد
تلاش های خود
را برای
استقرار صلح
و ثبات در
افغانستان
آغازکرده و
این پروسه تا
جایی به پیش
رفته بود. وی
لستی را
دریافت کرده
بود که ازهر
تنظیم 8 تن
برای وی
معرفی شده
بودند وقرار
بود که سازمان
ملل متحد از
میان آنها 28 تن
را برای
کابینۀ موقت
برگزیند. گفت
و گو های
نمایندۀ
سازمان ملل با
نماینده گان
تنظیم های شش
گانه و
نمایندۀ احزاب
حرکت انقلاب
اسلامی به
رهبری مولوی
منصور، حرکت انقلاب
اسلامی به
رهبری مولوی
موذن و اتحاد
اسلامی به
رهبری قاضی
محمد امین
وقاد ادامه
داشت تا
توافق کاملی
برای تاسیس
یک حکومت
وسیع البنیاد
در
افغانستان
بوجود بیاید.
گرچه تلاش
های شماری
نماینده گان
برای تاسیس یک
حکومت مستقل
ملی و با
قاعدۀ وسیع
زیر فشار های استخبارات
پاکستان در
حال بی ثمر
ماندن بود؛
ولی بازهم
امید واری
هایی وجود
داشت که
بالاخره بر
سر حکومتی
دست کم
توافقی
بوجود آید.
هدف از این
نشست ها تا
حدودی جای
پای پیدا کردن
برای رده های
پایین تر
رژیم نجیب و
شراکت آنها
در ساختار
نظام موقت
بود که بخش
مهم مذاکرات
نماینده گان
مجاهدین را با
نمایندۀ
سازمان ملل
متحد نیز
تشکیل میداد. درست این
زمانی بود که
امریکا
افغانستان
را فراموش کرد
ه و کار این
کشور را به
نحوی برای
پاکستا واگذار
کرده بود. چنانکه روزنامۀ
باستون گلوب (*) نوشته
است: امریکا
از طریق
استخبارات
پاکستان
مجاهدین افغانستان
را کمک کرد که
با خروج
آخرین سرباز شوروی
مال برن
مسؤول
استخبارات
امریکا در منطقه
به امریکا
نوشت که جنگ
در
افغانستان
پایان یافت و
بعد از این
پیام در سال 1990
امریکا
افغانستان
را بباد
فراموشی
گذاشت.
پس از آن
استخبارات
پاکستان
فرصت یافت تا
فارغ از
نگرانی ها در
امور
افغانستان
مداخله نماید.
این مانند
اشتباهی بود
که بعد از
سقوط طالبان
در سال 2001 باز
هم امریکا
متوجۀ عراق
شد و کار طالبان
را پایان
یافته حساب
کرد. با
اشتباۀ اول
امریکا
طالبان به کمک
مستقیم
استخبارات
پاکستان و
کمک های مالی دولت
سعودی بوجود
آمدند و با
اشتباۀ دوم
امریکا
طالبان احیای
مجدد شدند و
بازهم به
همکاری
اردوی پاکستان
پایگاهها
ومراکز
بیشتری در
پاکستان
تاسیس و از
آنجا عملیات
های خویش را
برضد دولت
نوبنیاد
افغانستان
سازماندهی
نمودند. از
همین رو است
که یکی از
اشتباهات
مهم امریکا
دنباله روی
این کشور از
سیاست
پاکستان در
قبال
افغانستان
تلقی میشود
که در چند دهۀ
اخیر اوضاع
افغانستان
را نه تنها از
عینک سیاسی
پاکستانیها
دیده؛ بلکه
بر وفق میل
آنها در
افغانستان
عمل کرده است
که این گونه
سیاست های
امریکا از
سقوط شوروی تا
معاهدۀ بن و
بعد از آن در
قبال
افغانستان
وضاحت دارد.
گرچه این عمل
امریکا از
بار مسؤولیت
افغانها بویژه
کسانی که
خویش را
رهبران و
زعمای این کشور
جازده بودند
و اکنون هم جا
میزنند،
چیزی نمی
کاهد، به روی
ضعف های
سیاسی و
کوتاه نظری
های هریک برای
رسیدن به تاج
وتخت کابل
بصورت مستقل
نه تنها
سرپوش نمی
گذارد؛ بلکه
از تکروی ها،
خود خواهی
های تمامیت
خواهانۀ
آنها نیز
پرده برمیدارد
و کلافۀ ستم
های بی
سرانجام
آنها در برابر
مردم
افغانستان
نیز بازتر
میگردد. این
گونه تلاش ها
ادامه داشت و نشست
های متعددی
دراین زمینه
صورت میگرفت
که در آخرین
نشست(1) هیأت
مذاکرات
مجاهدین با
بنین سوان در
پشاور، احمد
شاه مسعود
بصورت
ناگهانی
پیامی برای
استاد ربانی
رهبر جمعیت
اسلامی
فرستاد که
کار دولت در
کابل تمام
است، برنامۀ
سازمان ملل
متحد را کنار
بگذارید و هر
چه زود تر
حکومتی را
تاسیس و به
کابل بیایید. بالاخره
به اساس همین
فرمایش
حکومت شتاب
زده یی زیر
فشار
استخبارات
پاکستان
بوجود آمد و در
وقع بنیاد
ویرانی های
آیندۀ
افغانستان
بوسیلۀ
ماموران " آی
اس آی " در
اسلام آباد
پایتخت این
کشور گذاشته
شد. به اساس
این طرح صبغت
الله مجددی
برای دوماه
رییس جمهور و مقام
صدارت هم
برای حزب
اسلامی به
رهبری حکمتیار
تفونض گردید
که بعدتر این
حزب استاد
عبدالصبور
فرید یکی از
فرماندهان
مشهور خود در
ولایت
کاپیسا را
بحیث
صدراعظم
دولت موقت
افغانستان
پیشنهاد
نمود. گفتنی
است پیش از
آنکه دولت
مجاهدین
وارد کابل
شود. گفت وگوی
تیلفونی بین
حکمتیار و
مسعود صورت گرفت
که مسعود در
این گفت و گو
مانع ورود
نیروهای
حکمتیار به
کابل شد.
درحالیکه
نیرو های
مسعود در
اطراف
پایتخت جا به
جا شده بودند
که این
مکالمۀ
تیلفونی به
نتیجه نرسید
وهر کدام یک
دیگر را نسبت
به موضع شان
مورد ملامت
قرار دادند.
مسعود بخشی
ازاین
مکالمه را
افشاکرد؛
ولی حکمتیار
تا اکنون
حاضر به
افشای این
مکالمه نگردیده
است. بالاخره
زمانیکه در
هشتم ثور
نیرو های حزب
اسلامی و
نیرو های
مسعود وارد
کابل شدند و
نیرو های حکمتیار
در جناح شمال
ارگ ونیرو
های مسعود در
جناح جنوبی
ارگ بر ضد یکدیگر
سنگر گرفتند
و جنگ سختی
بین آنها در
گرفت
وبالاخره
نیرو های
مسعود نیرو
های حکمتیار را
از پایتخت به
حاشیۀ شهر
عقب زدند.
نیرو های
حکمتیار در
ساحات جنوب
کابل در بخش های
انسوی کارتۀ
نو و سیاه سنگ
به طرف
بگرامی و
آنسوی
گذرگاه تا
استقامت
چهار آسیا
کنترول شهر
کابل را بدست
داشتند. حکومت
موقت به اساس
معاهدۀ
اسلام آباد
طوری ساخته
شد که در این
حکومت صبغت
الله مجددی
برای دوماه
رییس دولت و
بعد از آن
استاد ربانی
برای
چهارماۀ
دیگر در راس
این اداره
قرار بگیرد.
در این مدت
زمام امور
صدارت برای
خزب اسلامی
سپرده شده بود.
به اساس این
معاهده
مجددی به
کابل آمد ورییس
دولت موقت شد
که بعد از به
پایان رسیدن
مدت
زمامداری اش
تمایلی برای
گوشه گیری از
قدرت نداشت؛
ولی به فشار
جمعیت
اسلامی از
عهدۀ خود
گوشه گیری
نمود که
طیارۀ او
درمیدان هوایی
کابل مورد
اصابت راکت
قرار گرفت
وبعد ها
مسؤولیت
آنرا به عهدۀ
مسعود
فرماندۀ
نامدار
جمعیت
اسلامی
افگند. پیس از
آنکه به
پشاور رفت. در
گفت وگو با
رسانه ها گفت:
"من
بخاطرحمایت
ازمسعود
چندین بار
حکمتیار را
مورد ملامت
قرار دادم؛
ولی او
نفهمید و
نیروهایش طیارۀ
حامل مرا
مورد حمله
قرار دادند". بعد
از آن جانب
حکمتیار را
گرفته و گفت
که موضعگیری
او برضد
مسعود به جا
است. استاد
ربانی بعد از
آنکه به قدرت
رسید. دوماه
از زمامداری
اش سپری نشده
بود که شورای
اهل حل وعقد
را برگزار
وخود را برای
سه سال بحیث
رییس دولت
کابل تعیین
نمود. این
شورا به حضور
قاضی حسین
احمد رهبر
جماعت اسلامی
پاکستان
برگزار
گردید و به
استثنای خزب
اسلامی حکمتیار
و حزب وحدت
دیگررهبران
جهادی این شورا
را تایید
نمودند. بعد
از آنکه
استاد ربانی
شورای اهل حل
و عقد را
برگزار نمود
و به این
بهانه زمان
حکومت خود را
تمدید نمود
که این حرکت به
نوبۀ خود نه
تنها در
برچیدن بساط
بحران در کشور
موثر واقع
نشد؛ بلکه
دامنۀ بحران
درکشور را
گسترده تر و
دردناکتر
نیرگردانید.
این عمل
تجربۀ تلخ
خود خواهی
های گروهی و
استبداد رای
را در
افغانستان
به نمایش
گذاشت. در
حقیقت
معاهدۀ
اسلام آباد
که درعقب آن
جنرال های پاکستانی
بود سنگ بنای
نابودی
افغانستان و
ادامۀ فاجعۀ
را در
افغانستان
بوجود آورد
که دامنۀ این
فاجعه از آن
به بعد هرروز
بیشتر از روز
دیگر گسترده
تر میگردد.
اساسگذاری
چنین حکومت
ضعیفی برای
کشوری
برخاسته از
یک و نیم دهه
جنگ و بربادی
به مثابۀ
توطیۀ بزرگی
بر ضد مردم
آزادی خواۀ
افغانستان
بود. زمانیکه
رابطۀ مسعود
و حکمتیار بر
سر جابه جایی
نیرو هایشان
در کابل بهم
خورد و
مکالمۀ تیلفونی
آنها به
نتیجه نرسید
و دامنۀ
منازعۀ گروهی
بین آنها
وسیعترشد. پاکستانی
ها وارد صحنه شدند
وبا پا در
میانی جنرال
حمید گل و
اعجاز الحق
پسر ضیاالحق
نشستی بین هر
دو برای
پایان جنگ
تنظیمی
برگزار شد.
گرچه در
ابتدا
مصالحه یی
صورت گرفت و
به اساس همین
مصالحه
استاد فرید
صدراعظم
دولت نوتاسیس
مجاهدین
گردید و
حکمتیار با
نیرو های خود
به ماندن در
چهار آسیاب
اکتفا کرد.
بیاد دارم که
چند بار
وزرای
کابینه برای
برگزاری
نشست کابینۀ
به چهار
آسیاب رفتند. بالاخره
ماۀ عسل این
مصالحۀ نیم
بند هم پایان یافت
و با تدویر
شورای اهل
وحل وعقد
بوسیلۀ
استاد ربانی
منازعه بین نیروهای
حکمتیار و
مسعود
بالاگرفت و
جنگ ودرگیری
های تنظیمی
در کابل
ادامه یافت و
جان بیش از شصت
هزار تن از
اثر راکت
پرانی های
حکمتیار و مسعود
در داخل کابل
و اطراف آن
کشته شد. در آن
زمان روز گار
بدی به سراغ
مردم
افغانستان
آمده بود. که
شهریان کابل
زیر دشنه های
ستم قلندرها
و جلندرها و
شفیع ها
وزرداده و قلم
ها و چمن ها
سخت ضجه می
کشیدند.
تفنگداران
به هرجاکه
خیمه وهرگاۀ
نظامی خود را
افگندند،
آنرا ملکیت
پدری خود
دانسته و
هرآنچه
خواستند،
انجامد
دادند. به
گونۀ "مشت
نمونۀ خروار"
از
قوماندانی
به نام جلندر
می توان یاد
آور شد که با
پیاده شدن به
خیرخانه خود
را شاروال
بدون منازعۀ
آن ساحه
خواند وساحات
سبز این محل
را برای
حامیان ودوستان
خود توزیع
کرد. شاید این
بابه در زنده
گی جرئت نکند
که یک سانتی
مترمربع
زمین شخصی
خویش را برای
کسی مجانی بدهد؛
ولی آنقدر دل
بزرگ برای
بخشیدن مال
عامه داشت که
شاید هر حاتمی
با وی پشت دست
بگیرد. شنیده
ام که روزی
مسعود برای
او گفته بود
که بابه
جلندر مثلی
که شاروار
شده یی. مرحوم
نیلاب رحیمی
روزی چنین
حکایت کرد:
روز از انجمن
رفتم تا بابه
جلندر را
وادار بسازم
که نفرات خود
را از حیف
ومیل کردن
اموال انجمن
برحذرنماید.
داخل اتاقی
شدم که خیلی
تاریک بود. من
منتظرماندم
که شاید
سکرتر بابه
بیاید و پیام
آمدن مرا به
او برساند و
من او
راببینم. چند
دقیقه گذشت
کسی پیدا نشد
و بالاخره از
یک نفر
پرسیدم: بابه
جلندر کجا
است تا اورا
ببینم. آن آدم
فوری به سوی
یک شخصی که در
آن اتاق بود اشاره
کرده وگفت:
این بابه
جلندر است.
بابه به سویم
متوجۀ شد
وبرایم گفت:
چه میگویی؟
من بعد از
آنکه خود را
معرفی نمودم.
برایش گفتم:
آمده ام تا
برای بچه ها
بگویید که
اموال انجمن
را تلف
ننمایند. او
باشنیدن این
حرف بصورت
فوری گفت: برو
برادر ایقدر
چیزها ازبین
رفت، چند تا
کتاب توهم در
سرش. نیلاب
گفت: بدون
آنکه اضافه
تر چیزی به او
بگویم اتاقش
را خاموشانه
ترک کردم و
بعداز آن
دانستم که
مسأله از چه
قرار است. بعد
ازشنیدن این
حرف جلندر
گویی موی
براندامم
راست شد. وی به
ادامه فزود:
فکرکردم که
شهر بدست
دیوانه ها
افتاده است
که یکی د ر شرق،
یکی در جنوب،
دیگری در
شمال و شماری
هم غرب و
شماری ها هم
در گوشه
وکنار به
داخل شهر هر
یک خود را
فرمانروای
بدون منازعه
قلمداد کرده،
دیوانه وار
به جان مردم
افتاده و
ازمردم باج
می گیرند. چه
ستم هایی
نیست که بر
مردم کابل
روا میدارند.
بالاخره پیش
خود گفتم. خدا
خیر کند
آیندۀ این
کشور در
چنگال این ها
چه فاجعه های
دشواررا
درقبال
خواهد داشت.
کار این ملت
به کجاها
خواهد
انجامید. آن
مرحوم درحالی
این سخنان
راگفت که
خاطرات
شهدای جهاد
مقدس
افغانستان
مانند سلسلۀ
زنجیر یکی پی
دیگری پیش
چشمانم عبور میکردند
و آرمان
برباد رفتۀ
آنهابه یادم
می آمدند،
رادمردیها و
دلاوری های
آنهاکه
رادمردی ها را
دررکاب
جوانمردی ها
می
آموختاندند،
شب پاسداران
بی باک و
راستین و
زاهدان پاک
طینت وبا
وقاری بودند،
چگونه
عاشقانه
رزمیدند و
جانانه جان
را به جان
آفرین دادند
و شوریده و
شهسوار به
استقبال مرگ
رفتند. زمانیکه
کار نامه ها و
باور های آن
رهروان جهاد
چون گل های
پرپر شدۀ در
ذهنم ریختن
آغازیدند که
چگونه بی
هراس به دشمن
یورش بردند،
در صفوف
فشرده با دل
های بی کینه
در زیرباران مسلسل
ها به مصاف
دشمن رفتند. دربرابر
آنها اعمال
ناشیانۀ
تفنگداران
باجگیر و
دزدان سر گردنۀ
پیش چشمانم
سیاهی کردند.
یک باره تکان
خوردم و با
خود گفتم این
تفنگداران
که خود را
مجاهد
میخوانند،
در اصل ماز
جمع مجاهدین
نیستند؛
بلکه شماری
افراد اوباش و
رهزن هستند
که از کوچه
های کابل به
مراکز دولتی
سرازیر شده و
مصروف چور و
غارت دارایی
های مردم
عامه ومردم
هستند که با
استفاده از
قرابت ها در
صفوف
مجاهدین رخنه
کرده اند که
جفای
ناروایی را
درحق خود و حق جهادگران
مومن روا
داشته اند؛
ولی زمانیکه
اسمای افراد
مخمی در ذهنم
خطور کردند
که گویا همۀ
آنها سابقۀ جهادی
دارند، به
گونه یی لرزه
بر اندام
باور هایم
وزید و در این حال
جهل و نا
آگاهی را به
ملامتی
گرفتم که
شرایط جنگ
زمینه تحصیل
و آموزش را از
این بیچاره
ها گرفت،
تنها با باور
های سنتی
جهاد کردند، در
زیر چتر جهاد
سیمای خود را
پنهان کردند
و حالاکه چتر
دریده شده،
سیمای اصلی
آنها نمایان
شده است و
امروز چنین
فاجعه را بر
مردم خود روا
داشته اند.
بعد از این
دریافتم که
نا آگاهی ها
اینها را باردوش
آگاهی
گردانیده
است که
درنتیجۀ کار
خود و کار ملت
را به تباهی
کشانده اند. به همین
گونه
تفنگدار و
دیوانۀ
دیگری چون
شفیع راهگیر
افشار شد وهر
آنکس را که
میخواست حتا
بدون
بازپرسی
سزامیداد و
شکنجه ها
میکرد. قصه
های آدم گیری
او شهرت
جهانی دارد.
تنها اینها
ببودند که به
کار های یاد
شده مصروف
بودند؛ بلکه
دیوانه های
زیادی در
اطراف و داخل
شهر زیر نام
فلان
قوماندان و
بهمان
قوماندان تخت
ستم و بیداد
خویش را
برشانه های
مردم می چرخاندند
و به بهانه
های مختلف
ازمردم
باجگیری میکردند
و از هرکسی به
نام این وآن
پول میگرفتند
وحتا حیا
نداشتند که
از یک قطی
روغن آمده از
چهارآسیاب
بوسیلۀ
بایسکل بعد
از عبور از ده
ها پاتک پاتک
سالاران
آنسوی خط جنگ،
مبلغی را به
زور بگیرند.
شماری
دیوانه های
معروف دیگر
این موجودات
عجیب وغریب
که زیر نام
های زردار،
چمن و قلم خود
را پنهان
کرده بودند و
هرکدام سگی
داشتند واز
این قبیل چیز
های دیگر
برای اذیت و
شکنجۀ مردم که
داستان
ننگین آنها
لکۀ سیاهی
است بر جبین جهاد
ملت افغانستان.
در
آنسوی سرک
نو به
استقامت
بگرام دیوانه
های جنرال
دوستم اخذ
موقعیت کرده
بودند که از
برداشتن
آخرین "تنگه"
هم از جیب
مردم خود داری
نمی کردند.
اینها را
شهروندان
کابل می
گفتند و چنان
در دزدی
سابقه
داشتند که
شهریان کابل
آنها را گلم جمع
میگفتند و زمانیکه
در منزلی
وارد میشدند
تا آخرین فرش
ها رابر نمی
داشتند، از
آن خانه
بیرون نمی
گردیدند.
آنوقت که روز
گار به کام
این دزدان
قدیمی می چرخید،
بد تراز
هردزد
سرگردنه یی
به غارت مردم
پرداخته
بودند و
راکبین موتر
ها را هر آن
تلاشی وبه بهانه
های مختلف
جیب های آنها
را خالی میکردند.
چنان در دزدی
تردست
تربودند که
حتا بر سر
آنهایی کلا
می گذاشتند
که در مسیر
شاهراۀ کابل -
مزارشریف
"شبش" های خود
را به قیمت
گزافی بالای مردم
به فروش می
رسانیدند و
هرگونه خود
داری از این
معامله به
قیمت حیات
قربانیان
آنها میگردید. گفتنی
است که این
دیوانه ها به
تنهایی این
اعمال زشت را
انجام نمی
دادند، در
عقب این ها
دیوانه های
عجیب الخلقه
تری قرارداشتندکه
جز پروای
قدرت دیگر
پروای هیچ چیزی
رانداشتند.
این بیچاره
ها خود
قربانی بازی
های سیاسی
کسان دیگری
شده بودند که
خود این ها هم
نمی دانستند.
تنها به این
می
اندیشیدند
که به گروۀ
خود خدمت
میکنند تا
رهبرشان
نامدارت و قدرتمندترشود
و دستانش به
سوی غنایم
بیشتر دراز گردد
تا باشد که
چاقتر و فربه
تر گردند. که
این گفتۀ
اخیر بار
مسؤولیت این
دیوانه ها را
کمتر میسازد. باید
به خاطر داشت
که دیگر این دیوانه
مجاهد
نبودند و
جهاد از قبل
پایان یافته
بود و این ها
با ارزش های
اصیل جهاد
بدردو گفته
بودند و جهاد
را سخت در
معرض معامله
قرار داده
بودند. در
حالیکه
مجاهدین آن
مردان پاک
باز و صفا طینتی
بودند که
رهایی،
آزادی
وعدالت را در
ریختن خون
خود به تماشا
گرفته بودند
و در ریختن هر
قطره خون
آزادی و
نیکنامی را
به جشتجو
گرفته بودند.
نه آنکه زیر
نام جهاد
جنایات خود
را توجیۀ کرده
و بازی با
آرمان
مظلومین را
جهاد تلی
نمایند.
مظلومیت داد
در طول تاریخ
این گفتۀ
مرحوم علی
شریعتی را به
خاطر می آورد
که چنین
نوشته است: تاریخ
مبارزۀ داد
است برضد
بیداد و داد
هم قلب تاریخ
است و بیداد
هم خون تاریخ
و داد در هر
مقطعی از
تاریخ
قربانی
بیداد میشود و
بیداد خویش
را مانند
زمامرورای
بلامنازعه بر
داد تحمیل میدارد.
از
همین رو
تاریخ سلسله
جنبان مسخ ها و
تحریف ها است
که درهر
زمانی زنده
گی مبارزین و مجاهدین
واقعی را مسخ
میشود. و در
نتیجه سیمای
واقعی رزم
آوران پنهان
نگاه داشته
میشود و آرمان
های آنها در
موجی از خون و
کوله باری از
دشواری ها نا
بر آورده شد
باقی میماند.
وزاغان
وکلاغان
تاریخ فرصت می
یابند تابا
قار قار شان
آرزو های
مظلومین را
در زیرخاک
پهنان
بدارند. شخصی
حکایت کرد:
روزی به قصد
کشیدن اموال
خانۀ خود به
شهر کهنه
رفتم که در
این سفر پسرم
مرا همراهی
میکرد.
زمانیکه
نزدیک خانۀ
خود شدم.
متوجه شدیم
که موتری پیش
دروازۀ ما
ایستاد است و
کالاها
ازخانه
بیرون و به
این موتر بار
میشود. پسرم
ازدیدن این
حالت ناراحت
شده و بصورت
فوری بالای
شخصی که در
اطراف موتر
بود، صدا
زدکه مال
خانۀ مارا
کجا می برید.
من بصورت
فوری دست به
کار شده و
برای پسر
گفتمتم. بچیم
غلط کردی،
این خانۀ
مانست، خانۀ
ما درکوچۀ
دیگر است؛
زیرا ترسیدم،
زمانیکه
اینها بدانند
این خانه از
ما است، شاید
از پی نابودی
ما برآیند. فاجعه
به اینجاها
پایان نمی
یافت؛ بلکه
از این هم
بزرگتر و پر
حجم تر بود.
تفنکداران
در این ناحیه
روزانه ده ها
خانه را می
غلتاندند و
چوب های خانه
را همرای
الماری وغیره
چیزهاییککه
در خانه
موجود بودند،
برموترها
بار و از آنجا
بسوی
خیرخانه و
جاهای دیگر
در حرکت
میشدند و
بصورت عموم
این اموال در
مسیر سرک
جادۀ سالنگ
از ده
افغانان تا
دهن باغ به
فروش
میرسیدند.
این گونه
غارت ها به
عمل روزانۀ
این
تفنگداران
تبدیل شده
بود. اینها
بدون آنکه از
کسی هراسی
داشته باشند
و یا منتظر
بازپرسی
باشند.
باجرئت تمام
به این عمل
شنیع مبادرت
میکردند. این
کار را
درحالی
انجام
میدادند که
میدان نبرد
بین دولت
استاد ربانی
و حکمتیار
خیلی گرم بود
وبه شدت
ادامه داشت.
فرماندهان
ورهبران شان
چنان مصرو ف
درگیری بودند
که هر گز
فرصتی برای بازرسی
از این کار
هارا
نداشتند.
تفگنداران
را به حال خود
گذاشته
بودند که
هرکاری که دل
شان میخواهد،
انجام بدهند.
وضعیت طوری
بود که
ازهردهنی
صدا برای
معامله بلند
میشد و بین
همگی معامله
یی درکار بود
تفنگداران
بالادست
مصروف چپاول
های کلانتر
بودند و
ناگزیر بودند
که برای
افراد پایین
تر خود چیزی
به عنوان حق
سکوت بدهند و
تاراج خانه
های مردم
بیچاره را
بهترین حق
سکوت مجانی
یافته بودند.
در واقع این
حق سکوت دهی
ها بهای
نابجایی بود،
دربرابر
سرنوشت ملتی
که آرزوهای
خویش را غرقه
تر
ازهرزمانی
درخون
میدیدند. این
زمانی بودکه
روس ها از قبل
افغانستان
را ترک کرد ه
بودند و جهاد
پایان یافته
بود وهر
تفنگداری
برای ثروتمند
شدن از هیچ
نوع تاراجی
دریغ نمیکرد
وحتا اندکترین
باکی از کسی
نداشت. شگفت
آورتر اینکه
خودم شاهد یک
صحنۀ عجیبی
بودم. روز به
سوی شهر کهنه
در حرکت شدم.
درسپاهی
گمنام رسیدم.
از پیشرویم
شخصی آمد واز
من پرسید که
کجامیروی و چه
کاری داری. من
گفتم میروم
تا از شهر
کهنه دیدن
نمایم. او
برایم گفت:
اگر سرت بوی
قورمه میدهد،
برو ورنه
بهتر است که
بازگردی. او
گفت همین
اکنون
بایسکل مرا
یک تفنگدار
گرفت که چند
لحظه بعد می
آورم. چند
دقیقه از
انتظارم
سپری نشده
بود که یک رفیقش
برایم گفت که
برو برادر
منتظر چه
هستی بایسکل
خلاص شد. او
آدم دیگر نمی
آید و اگر
بیاید،
بایسکل تورا
فرخته می آید.
بالاخره
برایم گفت:
اگر جانت را
دوست داری،
از اینجا زود
برو، ورنه
کارت تمام است.
من هم بعد از
شنیدن این
حرف ها از آنجا
برگشتم.
تفنگداران
شب ها خانه
های مردم را
بابم وباروت
تخریب و
فردایش مواد
ساختمانی
آنرا به فروش میرساندند.
در واقع شهر
کابل با
چنگال های
این
تفنگداران تخریب
شده است. شماری
ها هم با
همدستی قلم
ها و چمن ها
تمام ماشین و
آلات
فابریکه های
نساجی
بگرامی و جنگلک
و ماشین های
صد ها موتر
سرویس را به
شکل پرزه به
پاکستان
انتقال داده
و در آنجا به
قیمت ناچیزی
به فروش
رساندند.
تنها به فروش
اینها بسنده
نکرده؛ بلکه
تمام تانک ها
و طیاره های
تخریب شدۀ
زمان جهاد را
نیز فروختند.
حامیان
مولوی حقانی
در پکتیا با
این کار ضد
ملی چنان دست
بالا داشتند
که مردم برا ی او
لقب "مولوی
کبال" را
دادند. این
همه جنایات را
در کجای
قاموس جهاد
میتوان
توجیۀ کرد،
چه رسد به
اینکه نام
این همه
جنایات را
جهاد خواند و
زیر پوشش
جهاد نابودی
سرمایه های
مادی ومعنوی
کشوری را روا
پنداشت. در
حالیکه هدف
اساسی جهاد
مردم
افغانستان
نه تنها
حمایت کامل
این
داراییهای
عامه؛ بلکه
تقویۀ آنها
نیزبود نه
حیف و میل و
غارت آنها. تا
امروز از این
غارت ها و
چپاول ها کسی
چیزی نگفته
است. در
صورتیکه
شماری از
عاملان اصلی
این جنایات
در دولت
کنونی فعال حضور
دارند. در
حالیکه د
رعقب این
جنایات و
تخریبات
دستان سیاهی
از آنسو واینسوی
مرزها دراز
بود که یک هدف
رادنبال می
کردند که
همانا بدنام
کردن جهاد و
به زمین زدن
ارزش های
جهاد بود و بس.
اینها تلاش
کردند که با
دست هان
جهادیان نا اهل
و نا آگاه
دستان
مجاهدین
واقعی و
آزادیخواهان
راستین را
ببندند.
توطیه گران
در دو سور مرز سخت
در تلاش
بودند تا با
همدستی با
استخبارات "سی
آی ای" و " آی
اس آی" ارزش
های
فناناپذیر
جهاد مردم
افغانستان
را ضربه
بزنند. نیرو
های نفوذی
خود را
زیرنام رهبر
و قوماندان
درصفوف
مجاهدین جابه
جا کردند و هر
آنچه در توان
داشتن با استفاده
از پول و چیز
هایی دیگر
حرکت آزادی
خواهانه و
استقلال
طلبانۀ مردم
افغانستان
را مسخ نمودند
و سیمای
واقعی آنرا
تحریف کردند.
برای چنین
تحریفی باید
چمن هایی،
شفیع هایی و
قلندرها
جلندر هایی
آگاهانه ونا
آگاهانه
فعال
میگردیدند؛
زیرا
پاکستانی ها
هراس از آن
داشتند،
درصورتیکه
انبار بزرگ
اسلحۀ ثقیل و
خفیف روسی،
امریکایی،
بریتانیایی،
چینایی،
مصری و غیره بدست
نیرومند
مجاهدین
واقعی بیفتد
و حکومت نیرومند؛
مستقل و غیر
وابسته به
شرق وغرب با
دستان خود
مجاهدین
تاسیس شود. در
چنین حالی
احساس خطر
میکردند که
مبادا طرح
های " آی اس آی
" درتبانی
با"سی آی ای"
در افغانستان
غیرعملی
باقی بماند و
بالاخره
جنرالان پاکستان
از رسیدن به
عمق
استراتیژی
خود در مبارزه
با هند و
امریکا از
رسیدن به چاه
های نفتی و منابع
عظیم زیر
زمینی بحیرۀ
خزر و اطراف
آن محروم
گردد.
رویاهای
شیطانی این
"سیاه قدرت
جهان" برای غارت
کشور های
منطقه
ناتعبیر
بماند
وبالاخره واقعیت
های تلخ
موجود هرگز
در این کشور
بوقوع نمی
پیوست. از
همین رو است
که سرنخ
توطیه ها بر
ضد مردم آزادیخواۀ
ما خیلی دراز
است، نه تنها
ازسه دهه قبل؛
بلکه پیشتر
از آن پا گرفته
است که در هر
قدم به تدریج
ظاهر شاه ها و داودشاه
تا تره کی ها،
کارمل ها و
حفیظ الله
امین ها
وبعدتر هم
دیگران به نام
جهادیان را
یکی پی دیگری
به قربانی
گرفت و این
قربانی
گرفتن ها
بصورت
بیرحمانه یی
ادامه دارد
وهنوزهم
معلوم نیست
که سرانجام
کار این وطن
به کجا ها
خواهد
انجامید. این
آدمک ها هرکدام
قربانی های
حادثه سازان
اصلی بر ضد
مردم ما
هستند که حتا
بازی آنقدر
تردستانه
چیده شده و
مهره خوب در
نظر گرفته شد
که حتاخود
اینها هم به
خوبی ازآغاز
وانجام کار
خویش آگاهی
درست ندارند
ودر بسا
موارد
وقیحانه تر
از گودی های کوکی
با دستان
گویا نامریی یی
به حرکت در
آمده اند که
قربانی
گرفتن حتمی خود
را هم به هیچ
گرفته اند.
درحالیکه
هرکدام
اینها چون
گذشته ها
قربانی های
بازی های
استعمار شرق
وغرب اند که
در یک سناریوی
شگفت آور و در
ضمن عبرتبار
چرخ استعمار
را بر فراز
عزت، وقار،
افتخارات
تاریخی وملی
خود
ناگزیرانه
به حرکت در می
آورند وتا
زمانی به پیش
خواهند رفت
که دریک بازی
تازه یی از
صحنه کنار
زده شوند
واگر لازم
باشد نیست
ونابود شوند و بس. تا
زمانی مصیبت
در این کشور
دامن می
گسترد که
مردم آن از شر
همچو رهبران
و فرماندهان
مزدور و جیره
خواران شرق
وغرب وشمال
وجنوب رهایی
نیابند. * * * گفتنی
است که رقابت
بین حکمتیار
و مسعود سر نخ
درازی دارد
که بعد از فتح
کابل بوسیلۀ
مجاهدین
آغاز نشده
بود. این
مسألۀ
دردناک که با
سرنوشت خونین
مردم ما گرۀ
ناگسستنی
دارد. از
پاکستان بعد
از سال 1354 آغاز
شده بود که بر
جبین این
موضوع داغ
ننگین
وابستگی های
سیاسی و نظامی
خود نمایی
دارد و
هنوزهم
مشهود است. رابطۀ
نیک حکمتیار
با افسران
بلند رتبۀ
اردوی
پاکستان و
این کشور
بحیث پایگاۀ
نظامی و
سیاسی او سبب
شد که مسعود
با او میانۀ
خوبی نداشته
باشد. زمانیکه
مسعود پیش از
سال 1354در پشاور
زنده گی مینمود
و اختلافاتی
بین مسعود و
حکمتیار
بروز نمود که
در این
اختلافات هم
تا حدودی آی
اس آی پاکستان
نقش داشته
است. شماری ها
دلیل این
اختلاف را
کشته شدن
انجنیر جان
محمد
میخوانند که
گفته می شود
در قتل او آی اس
آی پاکستان
نقش داشت و
شایعاتی
بوده که در این
قتل حکمتیار
همدست آی اس
آی بوده وهم
گفته می شود
که بعد از این
حادثه مسعود
هم از پاکستان
فرار نمود و
هر گاه فرار
نمی کرد شاید
او هم به
سرنوشت
انجنیر جان
محمد میرسید.
نظر دیگری هم
وجود داردکه
اختلاف
مسعود و حکمتیار
را به وقوع
قیام 1354
مسلمانان
برضد محمد داود
بر میگرداند
که مسعود در
آن قیام
فرماندهی نیرو
هاییرا در
ولسوالی رخۀ
پنجشیر به
عهده داشت و
از سهل
انگاری
شماری ها
بانک این
ولسوالی
ربوده شد و در
نتبجه سبب
بدنامی قیام
آوران شد و
عده یی فرصت
طلب موقع
یافت یام
آوران را به
دزدی متهم
ساخته و بدین وسیله
وجهۀ اصلی
مبارزاتی
آنها زیر
سوال رفت. بعد
از این حادثه
مسعود زیر
سوال
حکمتیار رفت
که پرسش های
او برای
مسعود در این
زمینه چندان
خوشایند
نیفتاد و وی
حکمتیار را
ترک نمود وبه استاد
ربانی پیوست. در هر حال
هرچه باشد،
در این شکی
یاقی نمی ماند
که علت اصلی
اختلاف
مسعود و
حکمتیار آی
اس آی
پاکستان است؛
زیرا
استخبارات
پاکستان
تلاش میکرد
تا نیرو هاییرا
در داخل این
کشور بیشتر
رشد بدهد که
درآینده ها
پاسخگو
برنامۀ عمق
استرتیژیک
این کشور در
داخل خاک
افغانستان
باشد.
حکمتیار که
ناچار بود تا
برای
سازماندهی
نیرو های خود
دربرابرارتش
تا دندان
مسلح شوروی سابق
ازخاک
پاکستان
بحیث پایگاۀ
خود استفاده نمود
و مسعود هم که
توانست از
چون شیر از
چنگ آی اس آی
برهد. ناگزیر
بود تا برای
بقای مبارزۀ
خود راه
هاییرا سراغ
نماید که یکی
از این راه ها
تمایل او را
به سوی روسیه
کشاند،
البته او
بدین باور
بود که
دربرابر غول
سیاه که
پاکستان
نوکر گردن
بسته و گوش به
فرمان آن است،
باید متکایی
داشت واز
سویی هم او
باورداشت که
شوروی سابق
چنان پارچه
پارچه شده
است که برای
سال های
طولانی یی
قلمروهای آن
بویژه روسیه
که وارث
شوروی سابق
است، مجال
ازجابلند
شدن را ندارد
و چه رسد به
اینکه بازهم
خمیازۀ حملۀ
دوباره به
افغانستان
را در سر
بپرورد. از
همین رو حفظ
رابطه با
روسیه را
بحیث وسیلۀ فشار
وتهدید علیۀ
پاکستان وامریکا
یگانه راه
برای بقای
مبارزاتی
خود برگزید. این دو
گونه گی
رابطه ها
بالاخره
حکمتیار و
مسعود را
چنان از هم
دور کرد که
سبب بسا
حوادث ناگواری
در
افغانستان
گردید که
امروز هم
مردم ما بار
این دشواری
ها را
ناگزیرانه
به شانه های
خود به پیش
میکشانند.
رقابت مسعود
وحکمتیار از
همان آغاز
جهاد راۀ این
دو جریان نیرومند
سیاسی و
اعتقادی را
در
افغانستان
سخت به چالش
کشانید.
ازهمان آغاز
جهاد در درۀ
پنجشیرنیرو
های مسعود
وجود نیرو
های حکمتیار
را در این دره
تحمل نکرد و
بار بار آنها
را از این دره
وادار به بیرون
شدن نمود. این
تلاش های او
علیرغم فشار
هایی ادامه
داشت. چنانکه
درسال 1359 نامه
یی (2) از حوزۀ
مرکزی اسلامی
در کابل به
عنوانی
مسعود به
پنجشیر
فرستاده شد
که او را از
جنگ های
تنظیمی
برحذر ساخته
بود و در آن
نامه آمده
بود که از
بیرون شدن
مدیر صاحب
نصرالله خان
و
ملامرزاشاه
یک تن از
قوماندان
های حزب در
امرز (آنمرز)
پنجشیر خود
داری نماید؛
ولی مسعود به
این نامه
توجهی نکرد و
بالاخره گروۀ
کوچکی از حزب
اسلامی که در
امرز مستقر
بودند.
ناگزیر شدند
تا منطقه را
ترک نمایند. بعد
از خروج این
نیرو ها از
امرز پنجشیر،
شمال کشور به
ساحۀ رقابت و
درگیری نیرو
های حزب
اسلامی
وجمعیت اسلامی
مبدل شد که
سبب کشته شدن
ده ها انسان بیگناه
گردید. حادثۀ
کشته شدن
عبدالحی فرماندۀ
جمعیت و جمال
فرماندۀ حزب
اسلامی
نمونۀ بارز این
درگیری ها
است که به
همین گونه
جان ده ها تن
مجاهد سربکف
را در شمال
کشور گرفت.
شمار کشته
های هردو
تنظیم در جنگ
های داخلی آنقدر
بلند است که
در مقایسه با
نبرد
جهادگرانۀ
آنها در
برابر ارتش
شوروی سابق
شاید کمتر باشد.
هرگاه
همچو حوادثی
بوقوع نمی
پیوست که سبب
تیره گی
رابطۀ بین
مسعود
وحکمتیارنمی
گردید. در
آنصورت به
جرئت گفته می
توان که مسیر
تاریخ جهاد
افغانستان
راۀ دیگری را
می پیمود.
ممکن جهاد
رزم آوران
افغان اکنون
به خط دیگری
نوشته میشد.
تاریخ جهاد
به انحراف
کشانده نمی
شد ومسخ نمی
گردید. نه
تنها عزت و
آبروی جان بر
کفان مومن
کشورپا برجا
میماند؛
بلکه حماسه
ها وشاهکاری
های آنها
برای همیش به
مثابۀ چراغی
درخشان بر
فراز راۀ
آزادی خواهان
گیتی در تجلی
می بود. حیف
وهزاران حیف
با آنکه نبرد
کفر برانداز
مردم
افغانستان
نقشۀ
جغرافیایی
جهان را عوض
کرد، دیوار
های آهنینی
چون دیوار
برلین را
شکست و بسیاری
از کشورهای
محکوم را به
قلۀ آزادی،
شایسته گی و
آگاهی
رسانید؛ ولی
بازهم افسوس
وهزاران
افسوس که
قربانی های
رادمردانۀ
آنها یکی پی
دیگری فدای
وابستگی های
رهبران و
فرماندهان
آنها قرار
گرفت و امروز
ناگزیرانه
روزگارتلخی
را سپری
مینمایند.
هرگاه این
دوهیرو
ودوقهرمان
بر بخشی از
خواست های
بلند
پروازانه
گروهی و شخصی
خود پا
میگذاشتند و
جرئت
میکردند که
دربرابر
خواست های
ماسوای
ایمانی و
اعتقادی خود
حرف نه را می
پذیرفتند. در
اینصورت
بالاخره نه
تنها راهی را
برای رهایی
از دام
وابستگی های
سیاسی و
نظامی شان
پیدا می
نمودند؛
بلکه ملت
بزرگ افغان
نیز چنین روز
سیاهی را شاهد
نمی بودند که
قهرمانان
آنها با
نبردی عاشقانه
دراز راۀ
نبرد را
سوراخ
نمودند و به
پیش تاختند،
ولی به جایی
نرسیدند که
شاهد پیروزی
های پیهم را
درآغوش
بکشند و
امروز شاهد
سیطرۀ
استعمار سیاه
درکشور خود
نمی بودند. بر
مصداق واقعی
غلبۀ خون
برشمشیر
استعمار سرخ
را شکست فاحش
دادند؛ ولی
در دام
استعمار
کهنه کار
سیاه
ناگزیرانه افتادند.
دامی که نه
امروز، بلکه
سه دهه پیشتر
از آغاز جهاد
به سوی ملت ما کشیده
شده بود و با
توطیه ها
ودسایس
گوناگونی آبیاری
شده و مرحله
به مرحله زیر
پوشش ایجاد گروه
های مزدور و
هواخواۀ غرب
آنهم در زیر
ریش جهاد
گران مومن بر
وفق مراد امریکا
و بریتانیا
به کرسی آرزو
های آنها
نشست. گفتنی
است که شراط
موجود
درکشور
حادثۀ یک شبه نه؛
بلکه ثمرۀ
جریانی
هماهنگ است
که بیشتر از
سی سال بدین
سوبر ضد ملت
افغانستان
وملت های مسلمان
سراسر جهان
برچیده شده
است و بازی
دشواری
راماند که
بسیاری بازیگران
خویش را از
صحنه رانده
است؛ ولی
بازهم به
همان حدت
وشدت خود
ادامه دارد. هنوزهم
بسیار از
پهلو های این
بازی نا
گشوده مانده
است که
بازیگران
سیاسی و
گروهی ما از
گذشته ها
بدین سو
قربانی های
بدون
استثنای این
بازی شده اند
و بعد از این
هم خواهندشد.
در حالیکه در
راس بازی از
طرف مقابل
کارتل های
نفتی وشل های
امریکایی
قرار داشتند
که چشم بر
منابع سرشار
نفتی منطقه
از بحیرۀ خزر
تا آسیای
دورو نزدیک
دوخته اند و
سخت بی
تابانه برای
رسیدن و شکم
انداختن به
این چاه های
نفتی لحظه
شماری میکنند
و برنامه های
مرموز
اقتصادی
خویش را به
یاری
سیاستمداران
کهنه کار و
تردستی از
طریق راه اندازی
کودتاه ها واشغال
های افتضاح
بار نظامی
سازماندهی
مینمایند و
اما در طرف
دیگر بازی
آدم هایی
قرار داشتند
و دارند که هنوز
هم از خود
بیرون نشده و
در کابوس
منیت ها خود
خواهی ها
چنان فرو
رفته اند که
جنگ های گروهی
و تنظیمی و در
نتیجه کشته
شدن صدها
انسان
بیگناه را
چاشنی یی بیش
برای رسیدن
به اهداف خود
نمی شمارند.
این درحالی بود
و است که دشمن
با آگاهی
تمام و مکری
مرموز و
خطرناک در
کمین آنها
افتاده بود و
هر آن
میخواست و
میخواهد که
از آنها سید
تازه یی
بگیرد؛ ولی
این بیچاره
ها چنان در
هوای قدرت
وثروت از خود
بیگانه شده
بودند وشده
اند که هنوز
هم آن رویا
های
نارسیدنی را
نه تنها
فراموش
نکرده اند؛
بلکه بازهم
بدون توجه به
گذشته های
دردناک مبارزاتی
خود راهی را
می پیمایند
که سرانجام
آن به
ترکستان
نامرادی ها
خواهد رسید،
کعبۀ مقصودی
درکار نیست و
اگر چیزی هم
وجود داشته
باشد، جز
ابزاری برای
رسیدن به
قدرت وثروت
چیز دیگری
نخواهد بود. از همین
رو است که
رهبران
جهادی و
سیاسی کشور نزد
مردم ما وجهۀ
مردمی و
آزادیخواهی
خویش را از
دست داده اند
و هیچگاهی
مردم به حرف
های آنها
باور نمیکنند
ونخواهند
کرد؛ زیرا پ"
آزموده را
آزمودن خطا
است "مرد م ما
دریافته اند
که این
رهبران شان
جز مشتی
نامجو و کامجو
که تشنۀ قدرت
اند و گشنۀ
ثروت که کوه هندوکش
وبابا هم اگر
طلا شود و
برای انیها
تعلق بگیرد،
هرگز چشمان
شان سیر
نخواهد شد
وبازهم از قاپیدن
و چاپیدن
مردم لحظه یی
هم دریغ نمی
نمایند. مردم
دریافته اند
که چگونه این
پابرهنه گان
به یاری
خداوند و
ایثار خود
آنها به مقام
والایی
رسیدن که
درخواب هم
تصور نمی
کردند؛ ولی
زمانیکه بر
کرسی ها شکم
افگندند،
اولین لگد را
بروی یاران
قدیم خود
زدند و از هیچ
ناروایی بد
کاری ابا
نورزیدند. الحق
که بازهم
آزموده را
آزمودن خطا
است و چه جفایی
بیش از این
نخواهد بود
که مومنی
رااز یک
سوراخ ماری
دوبار بگزد. * * * جنگ
و درگیری بین
این گروه ها
ادامه یافت که
درسال 1373 نیرو
های حکمتیار،
مجددی و
دوستم در یک
ایتلاف بر ضد
نیرو های جمعیت
اسلامی از
استقامت
دروازۀ جنوب
ارگ حمله ور
شدند؛ ولی
این حمله به
شکست
انجامید.
درحالیکه
قبل از آن یکی
از دلایل عدم
همکاری حکمتیار
با مسعود
ایتلاف
دوستم با او
بود و حکمتیار،
مسعود را
متهم به
همکاری با
ملیشه های
دوستم نمود.
حکمتیار در
حالی این
اتهامات را
برمسعود رواداشت
که بعد تر
جناح حزب خلق
با حزب
اسلامی و جناج
حزب پرچم با
مسعود
همکاری
کردند. بخشی
از حزب خلق که
به رهبری تنی
در تبانی با استخبارات
پاکستان بر
ضد نجیب دست
به کودتا زده
بودند. شماری
از این
همکاران تنی
مانند قادر
اکا و... قبل از
سقوط دولت
نجیب با
حکمتیار
همکاری داشتند.
از آن
به بعد جنگ
میان نیرو
های دولت
کابل و حکمتیار
ادامه یافت و
در این مدت
ایتلاف های
تازه بین
گروه ها
بوجود آمد و
بعد از هم
پاشیده شدن
شورای
هماهنگی ایتلافی
از جنبش ملی،
محاذ ملی و
حزب اسلامی
ایتلاف
دیگری به
ابتکار
همایون جریر
یک تن از
اعضای حزب
اسلامی ساخته
شد که در آن
سرنوشت حزب
وحدت اسلامی
به رهبری
مزاری و حزب
اسلامی به
رهبری
حکمتیار به
گونه دیگری
رقم خورد. این
ایتلاف تا
زمان سقوط کابل
بدست طالبان
ادامه یافت
که عقب روی
نیرو های حزب
اسلامی از چهار
آسیاب
ومیدان وردک
به جانب
سروبی، نیرو
های مزاری هم
از غرب کابل
عقب نشینی
نمودندکه در
نتیجه در
هنگام عقب
نشینی مزاری
در گلباغ
نزدیک چهار
آسیاب کابل
به دام
طالبان افتاد.
وی درحالی به
اسارت
طالبان رفت
که سوار
برگادی
چادری
برسرداشت.
گفته می
شودکه شخصی
قبل از حرکت و
رسیدن وی به این
شهرک اطلاع
او را برای
طالبان داده
بود. وی بعد تر
به غزنی
انتقال داده
شد و در آنجا
به حالت بدی
ازسوی
طالبان کشته
شد. گفته می
شود که اورا
ازطیاره به
زیر افگندند.
چند روز پیش
از سقوط کابل
بدست طالبان
حکمتیار به
اساس معاهدۀ
سروبی صدارت
دولت کابل را
پذیرفته بود
که بازهم بابه
قدرت رسیدن
در کابل
چندان راضی
نبوده و به
زودی پشیمان
شد؛ زیرا
وعده هاییر
که برایش
داده شده،
جامۀ عمل
پیدا نکرد
وازسویی هم
اوضاع بحرانزاتر
شده میرفت.
یکی از محفظین
او حکایت کرد
که چند روز
پیش از سقوط
کابل چنان
حالت روانی
حکمتیار
خراب شد که از
فشار زیاد از
بینی او خون
فوران نمود. در
این مدت نیرو
های حکمتیار
و مزاری
قلمرو حاکمیت
مسعود را
ازغرب کابل
مورد حملۀ
راکتی قرار
می دادند و
نیرو های
مسعود هم از
فراز کوۀ آسمایی
و کوه های
اطراف شرق
کابل ساحۀ
حاکمیت مخالفین
خود راراکت
باران می
کردند که
زیرحاکمیت
نیرو های
حکمتیار و
مزاری بود.
این جنگ
خونین و بی
هدف برای
رسید به
حاکمیت کاذب
کابل از سال 1372 – 1375
جان بیش از
شصت هزار تن
بیگناه را
گرفت. البته
گذشته از
اینکه در این
مدت گروه های
متخاصم چه
جفا هایی
نبود که در حق
مردم بیدفاع
ما مرتکب
شدند. ده ها
انسان به
کانتینر ها
انداخته شد، ده
ها تن در زیر
زمینی های
مخوف به قتل
رسانده شدند،
برکله های
مردم بیجاره
میخ های
کوبیده شد و
گوش های آنها
به دیوار میخ
گردید، از
فراز کانتینرها
بروی اسیران شاشیده
شد، رقص های
مرده به اجرا
در آمد، ده ها
انسان
بیگناه در
سلول های
تاریک به سیا چال
های بدتراز
دوران
نادرشاه و
هاشم شاه (کاکای
ظاهر شاه )
افتادند و
حتابسیاری
از این قربانیان
حالا هم زنده
اند که از
کوری وکم
بینایی رنج
می برند. من
شاهد صحبت با
یکی از این
قربانیان
هستم که چگونه
در معرض خرید
وفروش قرار
گرفته بود. (3)
گذشته از
اینکه بسیار
از قربانی ها
امروز ازنداشتن
گوش رنج می
برند. این ها
در واقع شاهد
و گواۀ یک
جنایت بزرگ
به قیمت بازی
با جهاد مقدس
ملت
افغانستان
نیزهستند. بعد
از این
مخالفت حزب
اسلامی، حزب
وحدت اسلامی
جنبش ملی
اسلامی به
رهبری دوستم
در برابر
استاد ربانی
تشدید یافت و
سبب بوجود
آمدن ایتلاف
جدیدی بین
دوستم،
مزاری و
حکمتیار شد
که مدتی بعد
بر حسب طبیعیت
شکننده گی
ایتلاف ها در
افغانستان
این ایتلاف
هم به عمر خود
پایان داد.
گرچه بعد تر
با پیوستن
حکمتیار با
دولت ربانی
به اساس
معاهدۀ سروبی،
ایتلاف
مزاری با
دوستم تا
سقوط طالبان
ادامه یافت. بعد
ازعقب روی
نیرو های
حکمتیار و
مزاری از میدان
وردک و چهار
آسیاب و غرب
کابل نیرو
های طالبان
به ساده گی
کنترول
ساحات
یادشده را
بدست گرفتند.
با رسیدن
طالبان به
دروازه های
جنوبی کابل
درچهار
آسیاب،
علیرغم تلاش
های مجدانۀ
دولت ربانی
برای ایجاد
ایتلافی با
این گروه،
تلاش های
آنها دراین
زمینه به
ناکامی
انجامید.
هیأت دولت به
رهبری واحد
یار معین
وزارت عودت
مهاجرین در
آنزمان و
فایض رییس سره
میاشت چند
بار بین کابل -
چهار آسیاب
رفت وآمد کرد؛
ولی طالبان
جز تسلیمی
مسعود به
سازش دیگری
تن ندادند. در
حالیکه
مسعود حاضر
به اعطای
امتیازات
زیادی برای
طالبان بود؛
ولی از طرف
طالبان رد
گردید. تا
بالاخره
مسعود
ناگزیر به
ترک کابل شد و
طالبان وارد
کابل شدند. گفتنی
است زمانیکه
مسعود نیرو
های خویش را
از کابل به عقب
می کشید.
استاد سیاف
به ترک کابل
بی میل بود و
مسعود نماینده
ییرا نزد
سیاف فرستاد
که ابراهیم
ورسجی
نویسندۀ
کتاب دو جلدی
" افغانستان
حماسۀ در تراژید"
نیز در معیت
هیآت قرار
داشت.
بالاخره
استاد سیاف
با گفتن این
حرف " قصۀ گاو
زرد
برسرمانشود "
برای
نماینده های
مسعود پاسخ
آری گفت و حاضر
به ترک کابل
شد. * * *
|
|