|
|
نویســــنده:
مهــرالـــدین
مشــــید تراژیدی
یی در اوج
حماسه ها یا
روایتی از
غمنامۀ یک دهۀ
دشوار قسمت دوم آگاهان
سیاسی د
رکشور یکی از
دلایل قوی
عدم توانایی
رویا رویی
مسعود را با
طالبان فاسد
شدن
قوماندان های
او ذکر کرده
اند؛ زیرا
نیرو های
مسعود به
مجردی که
وارد کابل
شدند، بدون
وقفه به چور و
چپاول آغاز
نمودند. زمین
های دولتی و
عامه و حتا
خانه های
شخصی مردم را
به زور تصرف
نمودند که
این اعمال
آنها نه تنها
ارزش های جهاد
مردم
افغانستان
را سخت
زیرسوال برد؛
بلکه سبب
آبرو ریزی
مسعود نیز
گردیدند که
مسعود یکی و
یادو سه بار
چنان شاهد
فرار نیرو
های خود
بوسیلۀ
طالبان شده
بود که
هرگونه امید
واری او
رابرای
جنگیدن با
طالبان ازمیان
برده بود.
ازجمله
دلایلی که
سبب عقب
نشینی مسعود
از کابل شده،
یکی هم همین
موضوع ذکر
شده است.
برخورد های
غیر
مسؤولانۀ
حامیان
مسعود در برابر
دارای های
عامه در کابل
نه تنها فضا
سیاسی را
برای ورود طالبان
باز نمود؛
بکه عزت و
حیثیت جهادی
مسعود را هم
زیر سوال بردند.
هواداران
مسعود چنان
مصروف ثروت
اندوزی شده بودند
و درپی بدست
آوردن خانه
های لکس و
موترهای
فیشنی شدند
که دیگر
انگیزه یی
برای جنگیدن نداشتند
ومسعود این
موضوع را خوب
درک کرده بود. هراس
نیرو های دولت
از طالبان
آنقدر شایع و
آفتابی بود که
حتا
فرماندهان بزرگ
مسعود به آن
معترف بودند.
چنانکه بسم
الله محمدی
(4)لوی درستیز
کنونی افغانستان
زمانی که
فرماندهی
نیرو های
دولت استاد
ربانی را
برضد طالبان
در بالاحصار
کابل به عهده
داشت. روزی
تنی چند از
تاجران ملی
نزد او رفتند
و خواهای
روبیدن مین
ها از جادۀ
کابل - قندهار
از فاصلۀ
کمپنی تا
میدان شهر به
غرض انتقال
کاروان های
تجارتی
بودند.
تاجران از وی
تقاضا کردند
که حد اقل
درهفته یک و
یا دوبار این
کار انجام
یابد؛ ولی
بسم الله خان
در پاسخ به
سوال تاجران
ملی گفت: این
مین ها است که
نیرو های ما
در آنجا ها
سنگر گرفته
اند و درغیر
آن در دل آنها
اگر دل شیر هم
گذاشته شود،
لحظه یی هم
توان نشستن
در سنگر ها را
ندارند و چه
رسد یه اینکه
با طالبان
آمادۀ
مبارزۀ رویا رویی
شوند. در
آنزمان
فرماندهی
نیرو های
دولت را در
کمپنی
شیرعلم یکی
از
فرماندهان
استاد سیاف
فرماندهی
نیرو های
دولتی را در
آنجا به عهده
داشت. علت
احیای
طالبان در
واقع شیوع
فساد در
ادارۀ استاد
ربانی بود که
راه را برای
استخبارات
پاکستان باز
نمود تا به
کمک مالی
سعودی،
همکاری های
تجهیزاتی
امریکا و کمک
های لوژیستیکی
پاکستان که
در واقع این
کشور
مسؤولیت برنامه
ریزی را به
عهده گرفته
بود، گروهی
زیرنام حرکت
طالبان در
کویتۀ
پاکستان
بوجود آید و زیر
نام گروۀ
تامین کنندۀ
امنیت جاده
ها به افغانستان
فرستاده
شدند که شمار
نیرو های شان
در همان زمان
بیست هزار تن
ذکر شده و بیش
از صد تانک
پیش قراول
نیرو های
آنها بود که
از طریق
کویته وارد
قندهار شدند. کار
شناسان
نظامی بدین
باور اند که
ازهمان آغاز
جنرال ها افسران
بازنشسته
وبرحال
پاکستان چون
کرنیل امام
وامثال او
طالبان را
همکاری و
عملیات های
آنهارا زیر
نظر داشتند. پیش
از آنکه
طالبان داخل
شهر کابل
شوند. عصر
آنروز قطعات
نطامی مسعود
از جبهات
مختلف اطراف
کابل عقب
نشینی نموده
وبه سوی درۀ
پنجشیر رو به
فرار
گذاشتند.
بعداز خروج
این نیرو ها
شماری افراد
اوباش مراکزنظامی
را مورد
تاراج
قراردادند؛
ولی بسیاری
ها چنان
درحیرت فرو
رفته بودند
که هرگز چنین
چیزی در ذهن
آنها خطور هم
نمی کرد. ماکه
در آنروز گل
کاری داشتیم.
تا ناوقت های
شب بیدار
ماندیم
وبعدتر حیر
زده و متاثر
به خواب رفتیم.
ناوقتهای شب
بود که من را
ازخواب
بیدار کردند.
زمانیکه از
خواب برخاستم.
پرسیدم چه گپ
است؟ گفتند
صدا ها را
ازبیرون نمی
شنوی که کسی
خشت های مارا
برای خود
میبرد و من
بدون کدام
اعتنایی به
خواب رفته و
دیگران را هم
به خواب کردن
دعوت نمودم.
هنوز خواب بر
چشمانم غلبه
نکرده بود که
سروصداهایی
همراه به
صدای
فیرمرمی
بصورت کامل خواب
از چشمانم را
شکستند و
ناگاه از
خواب چستم و
پیش از آنکه
به بیرون نگاه
نمایم. اعضای
خانوادۀ
بویژه خانمم
بصورت فوری
دست به عمل
شده وگفت که
طالبان آمده
وزنها از
خانه های خود
بیرون شده
وقصد فرار را
دارند. من او
را به آرامش
دعوت کردم؛
ولی او چنان
وحشت زده شده
بود که به حرف
من کمتر گوش
داد و بر
تصمیم خود
تاکید داشت.
بالاخره
سرنخ این راز
بازشد که بعد
از فیر مرمی
طالبان،
شماری
مادران از
خانه هایشان
بیرون شده
وجویای
احوال اولاد
های خود
بودند که
مبادا در جریان
دزدی کردن
درداخل
قطعات کشته نشده
باشند. بعد از
عقب روی نیرو
های مسعود
طالبان
پیروزمندانه
وارد کابل
شدند ومردم
هم که از ظلم و
استبداد و
بدرفتاری
نیرو های
مسعود به جان
آمده بودند و
طالبان که
خود را
منادیان تامین
امنیت راه و
ها و سفیران
صلح
میخواندند.
از ناچاری
مورد
استقبال بخش
زیادی
ازشهریان کابل
قرار گرفتند.
این درحالی
بود که نمی
دانستند آخر
طالبان چه
برسرآنها
خواهد آورد و
به چه مصایبی
دچار خواهند
شد. این
استقبال دیر
پا نماند و
بعد از تسلط
طالبان بر
شهر کابل
تلاشی های
خانه به خانه آنها
آغاز شد و از
هر جایی که
راپوری مبنی
بر موجودیت
اموال دولتی
بدست می
آوردند،
بصورت فوری
به آن خانه
داخل میشدند
و شخص مظنون
را با خود می بردند.
بسیاری از
مردم قربانی اطلاعات
غلطی شدند که
بوسیلۀ
طالبان
دستگیر و
مجازات
میشدند.
طالبان با
استفاده از
مهارت های
استخباراتی بسیاری
از مظنونین
را از حبس رها
و آنها را وادار
به همکاری با
خود می
نمودند که به
این ترتیب
بسیاری را
اجنت خود
ساختند.
طالبان فکر
میکردند که
حامیان
مسعود که
بیشتر
پنجشیری ها
اند. در چور و
چپاول
دارایی های
دولتی دست
دارند و از
هرکس و هر
طریقی که
راپوری را
مربوط به اینها
می یافتند،
بیشتر وجدی
تر به اجرای آن
می پرداختند.
با این وسیله
توانستند که
شماری
پنجشیری های ترسو
ویزدل را
جاسوس (5)خود
بسازند. مسأله
طوری بود که
مظنونی را
بعد از
گرفتاری ولت
و کوب زیاد
رها کرده و به
آن تحمیل
میکردند که
اطلاعاتی را
به آنها
بیاورد
وبرای شخص
مظنون
میگفتند،
درصورتیکه
یک اطلاعی را
در مورد شخصی
مبنی
برداشتن یک
جنس دولتی
برای آنها
بیاورد. دیگر
از قید تعقیب
و آزار خلاص
است. خلاصه
اینکه به این
بهانه از
بسیاری مردم
استفادۀ بدی
نمودند. شهریان
کابل بویژه
شهریانیکه
از آنطرف
کوتل خیرخانه
بودند. بیشتر
نزد طالبان
مقصر شناخته
میشدند و بیشتر
مورد پیگرد
آنهاقرار
میگرفتند. هر
آن منتظر می
بودند که
گویا شبی یا
روزی طالبی
دروازۀ
آنهارا دق
الباب مینماید
که فلان کس و
فلان چیز کجا
است. گذشته از
اینکه
درداخل شهر
زن ها به زیر
شلاق های
آنهابی عزت
میشدند و
مردها به جرم
نداشتن ریش
بلند مورد
اهانت و
سرزنش قرار
میگرفتند. مردم
کابل تحت
سیطرۀ
طالبان در
زیر پوشش
نظام پولیسی
آنها بیشتر
ازهرزمانی
ناروایی ها
را تحمل میکردد
که این بیداد
گریها به
نحوی در
سراسر قلمرو
طالبان
امنیت را
برقرار نموده
بود و
نشاندهندۀ
یک نوع قانونیت
طالبانی زیر
شلاق وکیبل
بود. گرچه
طالبان با
مردم برخورد
تشکیلاتی و
گروهی
نداشتند
وهیچ کسی را
به اتهام
رابطه با
تنظیمی
مجازات
نکردند
وتنها کاری
که بعد ها
انجام دادند،
شماری اغضای
حزب خلق و
پرچم را از
وظایف دولتی
برکنار
نمودند. تنها
دربرابر
کسانی آشتی
ناپذیر
بودند که اموال
دولتی را به
غارت برده
بودند و به
مجرد کسب اندکتری
اطلاعاتی در
این رابطه
بصورت فوری
دست به کار
میشدند که
شمارزیادی
از مردم به
زندانهای
طالبان
رفتند و حتا
شماری ها به
زیر کیبل آنها
جان دادند.
شماری هم که
درجریان لت و
کوب حاضر به
اقرار نمی
شدند، بصورت
فوری آزاد
میگردیدند. گفتنی
است که من هم
یکی از
قربانیان
طالبان بودم
که بعداز
تحیقیق و
سپری نمودن
سه روز از حبس
آنها رها شدم.
در این جرپان
که شاهد لت
وکوب خود
ودیگران
بودم. خاطرات
عجیبی از
زندان آنها
دارم که در
اینجا مجال
بحث برسر آن
نیست؛ ولی یک
چیز در زندان
حوزۀ پولیس
آنها برایم
جالب آمده
بود که در
زمان نان
خوردن
زندانیان و
طالبان شامل
افسر و سرباز
در یک
دسترخوان می
نشستند و
بدون هرگونه
تفاوت نان را
صرف مینمودیم.
رخداد
شگفت آوری در
شهر کابل به
یادم است که طالبان
در جبهۀ شمال
شکست سختی را
از نیرو های مسعود
متحمل شده
بودند که سبب
کوچیدن شمار
زیادی از
مردم شمالی
به شهر کابل
شد. طالبان
شهر کابل را
به محاصره
کشیدند و خانه
های مردم
شمالی
راشناسایی و دق
الباب
میکردند.
زمانیکه
مردی از آن
خانواده
بیرون مشد،
فوری اورا
دستگیر و با
خود می بردند
که خودم روز
در خیرخانه
مینه شاهد
چنین صحنه یی
بودم. حتا
دربعضی نقاط
شهر چون
مقابل مسحد
پل خشتی کمین
گرفته بودند
وهرزمانی که
شخصی از خانه
بیرون میشد،
بصورت فوری
دستگیر و
توقیفش می
نمودند. من
شاهد همچو
صحنه یی در
مقابل مسجد
پل خشتی نیز
بودم. در همین
وقت چندین
هزار تن مردم
شمالی را به
زندان
پلچرخی
بردند و
هزاران درخت
مثمر بویژه
تاک انگور
وغیرمثمر را
در کهدامن
نابود کردند
وروزانه
شماری
مزدورکاران
را به شمالی
برای قطع
درختان و تاک
های انگورانتقال
میداند و
برای مدتی
این کار
ادامه داشت. به گواهی
شاهدان عینی
پیشقراول ویرانی
ها، تاک سوزی
ها و باغ سوزی
های کهدامن
بیشتر تفنگداران
و جنرال های
پاکستانی
نقش داشتند و
زمین سوزی
های این
منطقه را
طالبان به
فرمان اینها جامۀ
عملی
پوشانیدند.
گفتنی است که
پیش از آنهم
پاکستان ها
تلاش هایی را
برای نابودی
نسل انار
تگاب و نجراب
به خرج داده
بودند که بعد
ها جلو این
تاراج آنها گرفته شد. به
این ترتیب
چنان فضای
مختنق و
پولیسی
خفقان آور را
درشهر کابل
ایجاد کرده
بودند که
گاهی میشد،
به اصطلاح
زهرۀ آدم
بترکد و گویی
هر آن آسمان بر
سینۀ آدمی می
افتاد و می
آمد که مغز
آدمی از شدت
وحدت فشار
پارچه پارچه
شود. خلاصه
اینکه مردم
در شهر کابل
به دور
ازتیررس
نیرو های
مسعوت با
چنین چالش
هایی سخت دست
و گریبان
بودند؛ با
این حال
نیروهای
مسعود که خود
را زده وزخمی
از کمین نیرو
های انور
دنگر وسایر
دزدان شمالی
به درۀ
پنجشیر
رسانیده
بودند و با
فرو ریختاند
کوهی بر فراز
سرک، درۀ
پنجشیر را به
روی طالبان
بستند که
مسعود با
ورود خود به
درۀ پنجشیر
تلاش جدی
برای احیای
نیروی از
پاافتادۀ
خود نمود و با
سخنرانی جذاب
خود توانست
که بازهم
روحیۀ مردم
را جلب و فرماندهان
فراری خویش
را دوباره
آمادۀ نبرد
با طالبان
نماید.
چنانکه او دریک
سخنرانی خود
مردم را
هشدار داده و
گفت: هرگاه به
اندازۀ کلاه
ام جایی
برایم باقی
بماند،
دربرابر
طالبان می
جنگم و شما
اختیار
دارید، هر
تصمیمی که
میگیرید،
تصمیم من در
برابر
طالبان جز
جنگ است وبس.
بالاخره
زمین را
زیرپای
طالبان به
آتش مبدل خواهم
کرد. وی زمانی
این سخنان را
گفت که
هزاران تن از
ترس طالبان
کابل را به
قصد پنجشیر
ترک کرده
بودند و بحیث
مهاجر به
حالت بدی در
این دره بسر
می بردند.
مردم با
شنیدن این
حرف های
مسعود به
هیجان آمدند
و گروه گروه
دوباره بسیج
شده و صفوف
فشرده ییرا
برای جنگ با
طالبان بوجود
آوردند. در
این زمان
نیرو های
طالبان تا
دهن درۀ
پیجشیر
رسیده بودن و
مردم را زیر
فشار شدید
قرار داده
بودند وفشار
طالبان بر
مردم چنان
بالا گرفت که
تاقت آنها به
اصطلاح طاق
شد و ناگزیر
شدند که بین مرگ
و زنده گی یک
راه را
انتخاب
نمایند دست
به انتخابی
عجیبی زدند و
یک باره در
برابر
طالبان سر به
شورش زدند و
نیرو های
طالبان را
چنان
غافلگیر و
مورد حملۀ
شتاب زده یی
قرار دادند
که طالبان
مجال مقاومت در
برابر این
قیام مردمی را
به کلی از دست
دادند. مردم
کاپیسا با
قیام جانانۀ
خود طالبان
را تا پروان و
در آنجا مردم
پروان با
مردم کاپیسا
همدست شده و
طالبان را تا قره
باغ کابل
وادار به
فرارنمودند؛
زیرا در این
ناحیه هم
پیمانان
تازه به
دوران رسیدۀ
طالبان
مانند انور
دنگر در قره
باغ حضور
نظامی قوی
داشت و
طالبان را
کمک نمود تا
در این منطقه
توقف نمایند. شاید
او هم وارخطا
شده بود که با
فرار طالبان
ازمنطقه
نیرو های
مسعود به
سراغش
بیایند و کار
اورا یکسره
نمایند. مسعود
توانست از
این قیام غیر
منتظره
استفادۀ
اعظمی نماید
و نیرو های
خویش را به
این منطقه
اعزام و
بصورت فوری
آنها را
سروسامان
بدهد و چنین
هم شد. در واقع
حرکت مردم
کاپیسا در
برابر
طالبان روح
تازه ییرا در
مسعود دمید و
این قیام
مجال آرایش
دوبارۀ نیرو
های اورا
دربرابر
طالبان
فراهم کرد.
بعد از قیام
مردم کاپیسا
و پروان در
برابر طالبا
این گروه
خیلی مایوس
شد و رویاهای
آنها برای
تسخیر درۀ
پینجشیر
برای آنها
برای همیش تحقق
پیدا نکرد. در
این قیام
نیرو های
جلال الدین
حقانی که در محاذ
سالنگ پوسته
هان خویش را
افراز کرده
بودند،
تلفات زیادی
را متحمل شد
که تلاش های
بعدی او هم در
فضای اتن ملی
و دهل زنیها
نتوانست
مشوق خوبی
برای بدست
آمدن روحیۀ
از دست رفتۀ
نیروهایش در
این میطقه
باشد و تنها
چیزی که باقی
ماند چند عدد
دهل با شمار
زیادی کشته
شده های آنها
بود و بس. نیرو
های حقانی که
در سالنگ
شکست سختی را
از نیرو های
مسعود متحمل
شده بود،
ناگزیر
شدندکه فرار
را از آنجا
ترجیح وقرار
را در قره باغ
بدست آورند.
بعد از این
قره باغ خط
جنگ بین
نیروهای
طالبان
ومسعود بود.
که گاه گاهی
خبری از سازش
ها و سرگوشی
های فرماندهان
(6) پیمانان
طالب چون
انور دنگر و
فرماندهان
مسعود الماس
به گوش ها
میرسید که
گویا اینها
هر شب باهم
تبادلۀ
اطلاعات
میکردند و از
حملات
یکدیگر
آگاهی می
یافتند.
بالاخره
داکتر خالد
قربانی این
سازش هاشد.
البته
طوریکه
قرارشد که
انوردنگر
آمادۀ همکاری
با مسعود شده
و مسعود هم
هیأتی را در
معیت داکتر
خالد به قره
باغ فرستاد.
این درحالی
صورت گرفت که
دنگر قبل از
آن طالبان را
درجریان
مذاکرات خود
با مسعود
قرارداده
بود. زمانیکه
هیأت مسعود
وارد باغ
میشود،
بصورت فوری
طالبان بر
سرش میریزند،
او را به قتل
رسانده و 50
هزار دالر او
را نیز
میگیرند.
گفتنی است که
دنگر از گذشته
ها بامسعود
میانۀ خوبی
نداشت و با
این حرکت خود
بر مسعود
ضربه وارد
کرد. شماری
از نیرو های
اسامه هم در
جبهۀ قره باغ
ملابرادر را
همکاری
میکرد، هم
چنین نیرو
های طالبان
پاکستانی
بویژه صوفی
محمد نیز در
این محاذ بر
ضد نیرو های
مسعود می
جنگیدند.
تنها قره باغ
ساحۀ درگیری
نیرو های
مسعود با طالبان
نبود؛ بلکه
نیرو های
آنها در
مرزهای تخار
و بغلان هم در
مصاف با
یکدیگر قرار
داشتند.
طالبان هر روز
ادعای
پیروزی
بیشتر نموده
وامید وار
بودند که با
فتح پنجشیر
هر چه زودتر
حکومت
نیرومندی را
درافغانستان
تاسیس
خواهند کرد،
آرزویی که به
حقیقت
نپیوست.
طالبان به
همه تلاش
هاییکه
درتبانی با
همدستان
پاکستانی
خود به خرج
دادند، موفق
به شکستن
سنگر های
نیروهای مسعود
نگردیدند که
به رهبری بسم
الله خان از خط
شمالی به
دفاع
پرداخته
بودند. در
این زمان
مسعود به
تعزیرات
شدید
اقتصادی وحتا
نظامی مواجه
شد؛ یگانه
راۀ رفت و آمد
مردم دشوار
راۀ سروبی و نجراب
بود که به
بسیار مشکل
در میان ترس
وهراس و
بازجویی های
وحشتناک
طالبان صورت
میگرفت که
حتا سبب
زندانی شدن
شماری نیز
گردید که
مرحوم نیلاب یک
تن از
قربانیان آن
است. قیمت
مواد اولیۀ
غذایی در
پنجشیر بلند
رفت. در این
هنگام یک بار
شایع شد که
استاد سیاف
با پا
درمیانی
ملاسلام
راکتی باب
مذاکره با
طالبان را
باز کرده است؛
ولی تا هنوز
چند وچون این
شایعات
پوشیده
مانده است.
این گونه
تلاش های
سیاف او را به
مثابۀ سیمای مرموز
جهاد
افغانستان
مبدل کرده
است. همزمان
به ادامۀ جنگ
تلاش های
سیاسی
امریکا هم
جهت مذاکره
با مسعود از
طریق رافایل
وزیر خارجۀ
وقت این کشور
محسوس بود. به
نوشتۀ کتاب
"جنگ اشباح "
(7)مسعود باری
به توافقاتی
با امریکا
دست یافت وقرار
شد که نیرو
های مسعود
درگرفتاری
وسرکوب
اسامه
امریکا را
کمک نماید و
حتا گروپی از
نیرو های
مسعود در
اوزبین
سروبی در
ارتفاعی جاب
په جا شدند که
مرکز اسامه
درتیر رس
آنها قرار
داشت؛ اما
بعدها مسأله
تغییر کرد و
امریکایی ها
نخواستند تا
اسامه کشته
شود؛ بلکه
علاقمند
زنده گرفتن
اسامه بودند،
اسامه که
دستگیرهم
نشد، ولی
نیرومند
ترازگذشته
شد و بالاخره
آسمانخراش
های
امریکایی را
نیز هدف
قرارداد و
شوک یازدهم
سپتمبر را
بوجود آورد.
گفتنی است که
در راستای برقراری
مناسبات
مسعود با
امریکا بین
وزارت خارجه
و استخبارات
این کشور
اختلاف
موجود بود. به
نوشتۀ نویسندۀ
" جنگ اشباح "
مسعود تلاش
داشت تا کمک های
مالی و نظامی
امریکا را
بدست آورد که
وزارت خارجۀ
امریکا چنین
چیزی را
میخواست؛
ولی
استخبارات
این کشور
برای جلوگیری
از توازن در
جبهۀ جنگ به
چنین تعهدی
تمایل نداشت.
امریکایی ها
تمایل
داشتند که هر
چه زودتر یک جناح
جنگ سقوط
نماید که در
این نظربه
سقوط مسعود
بیشتر
ارجحیت
میدادند؛
زیرا
امریکایی ها
در
افغانستان
نظر آی اس آی پاکستان
را دنبال می
نمود و به
نسبت رابطۀ
تنگا تنگ
طالبان با
پاکستان،
امریکا
تمایل گوشۀ
چشم نگاه
کردن را
بیشتر به سوی
طالبان داشت.
پاکستانی ها
امریکایی ها
را واداربه
پذیرش عمق
استرتیژی
خود
درافغانستان
نموده بودند.
از سوی دیگر از
گذشته
هاکمپنی های
بزرگ نفتی
امریکا چون یونیکال
با پرداخت یک
ملیارد دالر
برای طالبان
نظر لطف آنها
را نسبت به
خود جلب کرده
بودند تا
باشدکه راۀ
رسیدن به
منابع سرشار
نفت و گازرا
برای آنها
فراهم بسازد.
از همین رو
است که جنگ
افغانستان
را جنگ نفت هم
نامگذاری
کرده اند. به هر
حال بازهم
امریکایی ها
به شیوه های
مختلفی
درتلاش
بودند تا با
مسعود رابطۀ
خود را حفظ
نمایند که به
دنبال رفتن
بک هیأت امریکایی
به پنجشیر
هیأتی از
جانب مسعود
به (8) وارد
اسلام آباد
شد و بعداز
این ملاقات
هرگونه امید
واری های
امریکا نسبت
به مسعود به
یاس مبدل شد.
چنانکه هیأت
امریکایی طی
گفت وگویی
خاطرنشان
کرد تا
زمانیکه
مسعود در
جبهۀ شمال
موجود باشد.
هرگز برای
امریکا ممکن
نخواهد بود
تا کاری را
ازپیش ببرند.
گفته میشود
که بعد ها
امریکایی ها
به نحوی خواهان
حضور فزیکی
خود
درافغانستان
بودند؛ ولی
مسعود هرگز
به این پرسش
آنها پاسخ
آری نگفته
بود که این
مایۀ نگرانی
امریکایی ها
را درمورد او
فراهم کرد.
بالاخره
هرگز
امریکایی ها
حاضر نشدند تا
مسعود را کمک
تسلیحاتی
نمایند. هم
چنین گفته می
شود که قبل از
شهادت مسعود
هیآتی از
امریکایی ها
مدت پانزده
روز را در
پنچشیر سپری
کرده بود که
سر نخ این
مذاکرات
چندان روشن
نیست و اوضاع
در
افغانستان
هر روز به سوی
آشوب بزرگتر
به پیش میرفت
تا آنکه
دوعربی به
نام خبرنگار
با پا در
میانی استاد
سیاف وارد جبهۀ
او شد وبعد از
بیست روز
مهمانی نزد
او جهت
ملاقات با
مسعود به
قرارگاۀ بسم
الله محمدی فرماندۀ
بزرگ مسعود
در شمال کابل
وارد شدند.
ویس الدین
سالک سخن گوی
آنزمان بسم
الله محمدی
در مورد این
عربها
میگوید: این
عربها برای
مدت اضافه تر
از سه روز
همرای من در
یک اتاق
بودند، شب ها
زیاد نماز
میخواندند و برای
مردم نوتهای
صد دالر و
پنجا دالری
میدادند. به
گفتۀ او
قوماندان
مرزا یک تن از
افسران
نزدیک بسم
الله محمدی
که مسؤولیت
مهمانداری
این عرب ها را
به عهده داشت
و درزمان رفت
وآمد این ها
در شهرک جبل
سراج همرای
آنها می بود.
چنین گفت:
زمانیک سرعت
موتر در
اثنای حرکت
بیشتر میشد،
این عربها
وارخطا شده و
برای دریور
می گفتند که
آهسته برو که
کمره های
آنها خراب
نشود. این
عربها خیلی
برای رفتن به
خواجه
بهاوالدین
غرض ملاقات
با مسعود
خیلی شتاب
داشتند و هر آن
میگفتند که
در کدام
پرواز به
آنجا خواهند
رفت. سالک گفت:
قرار بود در
پروازی
استاد ربانی
ومسعود به شهرک
خواجه
بهاوالدین
بروند. این
عربها بسیار
اصرار کردند
که با آنها یک
جا بروند؛
ولی مسعود
مانع رفتن
آنهاشد.
بالاخر قضای
الهی طوری
رفته بودکه
این دو عرب
باید مسعود
را به شهادت
برسانند و
بعد از سه روزماندن
در جبل سراج
بوسیلۀ چرخ
بالی عازم خواجه
بهاوالدین
شدند و در
آنجا ساز
وبرگ ملاقات
آنها با
مسعود به
همکاری
نزدیک ادارۀ
استخباراتی
او که محمد
عارف سروری
در راس آن
قرار داشت،
هموار گردید.
گفته می شود
که انجنیر
عارف برای
برگزاری این
گفت و گو خیلی
شتاب داشت و
اصرار میکرد
که مبادا این
عربهاخفه
شوند. پیش از
برگزار گفت
وگوی مسعود
با این عرب ها،
شماری محافظین
او مانند حشم
برایش هشدار
داده
بودندکه این
عربها
آدمهای
مشکوکی به
نظر میرسند و
بازهم سالک
از زبان کاکا
جان محمد که
مهماندار
مسعود بود
چنین گفت:
عربها
زمانیکه به
داخل اتاق
خود می شوند،
دروازه را از
عقب به روی
خود می بندند
واین کار شان
مایۀ نگرانی
است. بازهم
سالک از زبان
استاد سیاف
گفت که استاد سیاف
روی د رجبل
سراج گفت که
من برای
انجنیر صاحب
(مسعود ) گفتم
که این عربها
مشکوک به نظر
میرسند و از
اینها
احتیاط کن.
بازهم سالک
گفت: آمر
صاحبت
دوساعت پیش
از ملاقاتش
با این عربها
برای من تیلفون
کرد واز من
شمار اسیران
جنگ بیست
روزۀ شمالی
را خواست ومن
هم به عجله
ارقام را
برای وی دادم؛
زیرا او
علاقه داشت
که این عربها
گزارش های واقعی
جبهۀ شمال را
به کشور های
عربی میبرند
و این کشور ها
دست کم از
اوضاع جنگ با
طالبان آگاهی
پیدا
مینمایند. علیرغم
این همه
هشدار ها
مسعود آمادۀ
ملاقات با
این عربها
گردید. گفته
می شود
زمانیکه این
دو خبرنگار
وارد اتاق
شدند،
انجنیر عارف
آنهارا
همراهی داشت
و زمانیکه عربها
به جاهای خود
نشستند. وی
اتاق را ترک
کرد و مسعود
آمادۀ
ملاقات با آنهاشد
و دراولین
لحظات پیش از
آنکه سوال
وجوابی
درکار باشد.
انفجار
مهیبی رخ داد
و وجود پاک
مسعود به هوا
بلند شد
وهمراه با
عاصم چشم از
جهان پوشید و
خلیلی پسر
استاد خلیلی
به حالت بی
هوشی افتاد و
جراحاتی
برداشت. بعد
ازاین رخداد
یکی از عربها
زنده مانده
بود و دستگیر
شد؛ ولی
درفضای
ابهام آلود و
آشفتۀ آن
لحظات دردناک
که همه خویش
را مصیبت دار
می پنداشتند،
دستان
شیطانی یی
وارد عمل شد
واین عرب را
از زندان رها
و بعدتر به
قتل رسانیده
شد که سر این
قتل هم به
مثابۀ شهادت
مسعود وحتا
مرموزتر از
آن برای همیش
در عقب
هزاران پردۀ
اصرار ناگفته
باقی خواهد
ماند و بعید
نیست که عاملان
آن برای همیش
درد وحشتناک
درونی به مراتب
برنده تر
وتیزتر از
خنجر های زهر
دار را احساس
نمایند؛ ولی
برای همیش از
چنگ قانون
رها یافته
اند؛ زیرا
بزدلان زمان
و عاشقان
قدرت و ثروت
هر دوست
داشتنی ییرا
برتر از
منافع شخصی
خود میدانند. مسعود
این شهسوار
رزم وبزم و
پیکار از
جهان رفت؛
ولی هیچگاهی
خاطرات عزیز
و کارنامه
های درخشان
او پنهان
نخواهد ماند
و برای همیش
در افق زمان
در تلؤلؤ
خواهد بود.
شاید این
ابهت او
شایستگی او
را بسیاری از
یاران نیم
راهش که به
کاخ هایی در
شیرپور و
دوبی، لندن،
دهلی وجاهای
دیگر رسیده
اند، کمتر و
حتا هیچ
بفهمند. با
رفتن او صفحۀ
تاریخ در
کشور ورق
دیگری خورد و
با رخداد
یازدهم
سپتمبر که
بیرابطه با
شهادت او نمی
تواند باشد.
اوضاع در
افغانستان،
منطقه وجهان
تغییر کرد و
منطقه به زیر
پای قشون
امریکا به
بهانۀ رخداد
سپتمبر زیر
ورو شود و این
زیر و رو شدن
های پیهم
هنوزهم
ادامه دارند. در
مورد شهادت
مسعود حرف
های ضد و
نقیضی گفته شده
است. شماری ها
میگویندکه
او از اثر
انفجار مینی
در گذشت که در کمرۀ
عربها جا به جا
شده بود و
شماری ها هم
می گویند،
بعید نیست که
عربها هم در
کار شهادت او
دخیل باشند؛
ولی از قبل
گذاشتن مواد
انفجاری را
زیر چوکی او
بعید نمی
دانند. بعید
نیست که
درصورت حیات
او تاریخ
حوادث در کشورما
به گونۀ
دیگری رقم
میخورد و
فراز ونشیب
های کشور ما
دارای
فرازهها و
فرود های
دیگری
میداشت که در
حالتی در
صورتیکه او
به شهادت نمی
رسید، شاید
ما امروز
شاهد حضور
نیروهای 41
کشور خارجی
در افغانستان
نمی بودیم و
با حضور او
این فاجعه در
افغانستان
شاید رنگ
دیگری میداشت
که رویارویی
مسعود را هم
با امریکایی ها
در آنصور ت در
پی خواهد
میداشت. از
همین رو بود
که شماری
سیاه دل و جاه
طلب او را
نامردانه به قربانی
آرزو های
پلید خود
گرفتند. در
این شکی نیست
که مسعود هم
چون سایر
شخصیت های
سیاسی و
نظامی جهاد
مردم
افغانستان
دارای
اندیشه های
ویژه یی بود
که او را از
سایرین
متمایز می
گرداند و همین
افکار و
اندیشه های
او بود که در
شماری موارد
موضعگیری
های سیاسی و
نظامی او را
در دوران
جهاد از
دیگران
متفاوت ساخته
و حتا به
مثابۀ خار
چشمی برای
دشمنان و حتا
دوستان بد
اندیشش نیر
واقع
میگردید.
بویژه برای
آن نو کسیه
هاییکه
سیمای حقیقی
خود را در زیر
چتر جهاد
پنهان کرده
بودند و یک
باره به ناز
ونعمت زنده
گی رسیدند و
یک باره همه
را از دست
دادند. برای
چنین آدم
هایی که عطش
فارغبالی و
عیاشی به
مثابۀ" آب رو
" از سرتا
پایشان جاری
شده باشد،
مسعود بصورت
طبیعی آدمی
جنجالی و
متنازع فیۀ جلوه
میکرد که
تحمل دراز
مدت او برای
آنها حتا
محال مینمود.
بویژه
زمانیکه
خیال زنده گی
در شهر کابل
در موتر های
لکس آنها را
به وسوسه
میگرفت و این
دغدغه هوای
سفر های
بیرون از
کشور را تا آنسوی
اوقیانوس ها
در ذهن آنها
به کنکاش
میگرفت. واضح
است که برای
چنین آدم های
صعیف نفس و
دمدمی مزاج
که خیلی به
قیمت بازی با
خون مردم ثروتمند
شده بودند و
کاخها و
ویلاها فرا
چنگ آورده
بودند، تحمل
مسعود،
مردیکه با
داشتن یک
جایی به
اندازۀ کلاۀ
پکول میلی برای
خارج شدن از
صف نبرد
ندارد، خیلی
دشوار و حتا
ناممکن است. تحمل
چنان مردی
برای چنین
آدم هایی که
با تاسف حالا
خیلی وحتا به
اندازۀ کافی
بدنام شده
اند، برای یک
روز محال است
و چه رسد به
اینکه او را
برای مدتی
طولانی تحمل
کنند. به جای
تذکر: شاید
شماری از
خواننده گان
به این نوشته
از الحاظ
واقعه نگاری
به دیدۀ نقد
نگاه نمایند
و نه تنها
زبان انتقاد
و ممکن تیغ نقد
را برویم
بکشند که در
مورد چگونگی
رخداد ها و
وقوع آنها
چندان عطف
توجه نکرده و
از گزارش
رویداد ها به
شکل زنجیره
یی طفره رفته
ام. و هم به
شماری حوادث
که پرداخته
ام، تنها با
اشاراتی
مختصر از
آنها عبور
کرده و به شکل
جسته و
گریخته به
آنها
پرداخته ام و
تنها به
حوادثی
بیشتر
متمرکز شده
ام و آنها را
در محراق متن
قرار داده ام
که توجه به
آنها سرنخ
آرزو های
کذایی قدرتخواهان
را زیر نام
جهاد برملا
گردانیده
ومعنای
واقعی تاریخ
را به مفهوم
نبرد داد بر
ضد بیداد به
نمایش
میگذارند. با
این همه
نقایص بسیار
توجه شده تا این
نوشته بریده
از دید گروهی
به رشتۀ
تحریر در آید،
رنگ گرایش های
گروهی در آن
تجلی نیابند
و غبار گرایش
های گروهی بر
آن خیره گی
ننماید تا
باشد که
وقایع روی داده
در کشور در آن
سال ها محکی
باشد، برای
غیث و ثمین
کردن حق و
باطل و عریان
کنندۀ مشت ها
و افشاکنندۀ
سیماها. با
توجه به حجم
وقایع در آن
سال های
حادثه زا که
درهر لحظه
شهریان کابل
شاهد
دردناکترین
وقایع در گرد
ونوای شهر
کابل بودند و
بدون
استثناه شاهد
راک بارانی
ها در سراسر
شهر بویژه اطراف
خیرخانه و در
آنسو هم مردم
در و ساحات چهار
آسیاب و
بگرام و
جاهای دیگر
شاهد راکت
پرانی ها از
جناح دیگر
متخاصم
بودند و روز
گار را برسرشان
تیره وتار
نموده بودند
و آروزوهای
پاک مردم را
به بازی
فریبندۀ
قدرت خود
گرفته بودند.
پرده
برداشتن از
یکا یک این
حوادث شاید
کتابی به
مراتب پر حجم
در کار باشد
که از حوصلۀ
این مقاله
خارج است. بنا
بر این در این
نوشته شیوۀ
خاصی به کار
رفته است که
میتوان آنرا
روش گزینه یی
نام برد که با
شیوۀ گزینشی به
نقل حوادث
پرداخته شده
است تا بر
مصداق "مشت
نمونۀ خروار"
پرده از روی
جنایاتی
برداشته شود
که زیر نام
مقدس جهاد
صورت گرفته
است. در
حالیکه جهاد
از این اعمال
ننگ و عار
دارد و روح
آشفتۀ آن در
زیر این
خشونت های
پیهم آشفته
تر گردیده و
سخت ضجه می
کشد. بهتر
خواهد بود تا
نام این
نبشته را
رخداد انگاری
گزینشی نام
نهاد. شگفت آور
اینکه فلسفۀ
تاریخ در
اسلام بیشتر
رنگ گزینشی
دارد و قر
آنکریم از
حجم انبوۀ
رویداد های
تاریخ تنها
شماری حوادث
را بر گزیده و
آنها را به
تصویر کشیده
است که گویای
راستینی از
محتوای اصلی
مبارزۀ داد
با بیداد در
زنده گی بشری
است. بر
مصداق موضوع
یاد شده در
این نوشته هم
رخداد ها به
شیوۀ گزینشی
انعکاس داده
شده تا باشد که
مبادا ملال
خاطر
خواننده را
فراهم آورد. و شاید هم
شماری ها مرا
به ملامتی
گیرند که نباید
بیشتر به زشتی
های گذشته ها
پرداخت و
گذشته ها را
باید به
گذشته ها
سپرد و به قول
معروف به
گذشته صلوات
گفت و
بالاخره همه
را به تاریخ
سپرد. زمان آن
فرارسیده
است که دیگر
نباید خون را
باخون شست و
زخم های مردم
را تازه کرد.
بهتر خواهد
بود تا بروی
دردهای مردم
مرهم گذاشت و
با به باد
فراموشی
گذاشتن گذشته
ها باب های نو
به نوی را
برای صلح
وآشتی دق الباب
کرد. در
حالیکه
انسان در این
دنیا از آن
تماشا چیان
به هدفی نیست
که هر آنجه را درپرده
می بیند، چه
خوب و چه زشت
حق قضاوت را
نداشته و
ندارد؛ بلکه
او تماشا چی
ییرا ماند که
در پرده
وقایع و
رخداد ها را
نقادانه
نگاه نماید و
زشتی ها را
محکوم نماید
و به ترازوی
نقد بگذارد و
زیبایی ها را
تحسین نماید
و تداوم آنرا
خیرمقدم
بگوید. از
سویی هم
سرپوش
گذاشتن برسر
زشتی ها
جنایتکاران
جانی تر و زشت
کاران را با
جرئت
ترنموده و
هرگونه
امیدی را
برای بهبودی
و نیک سیری
آنها نقش بر آب
مینماید. بویژه
آن
تباهکارانیکه
هر گز دست
ازتباهی ها نگرفته
و هر روزبرای
تباهکاری
بیشتر قامت
راست
مینمایند و
دست هر دزدی
را برای دزدی
ها جنایت های
بیشتر می
فشارند.
افشای زشتی
های این
اشخاص نه
تنها یک امری
شرعی و وجیبۀ
ملی است؛
بلکه زشتی
های این
افراد را به
رخ شان
کشاندن به
مثابۀ قیام
کوچکی است،
دربرابر
جباران و بد
کاران تا
باشد که با
بار بار به
تماشا گرفتن
زشتی های خود
دست از بدی ها
بردارند و
بدانند که
مردم هرگزکارنامه
های زشت آنها
را فراموش
نکرده است و
گاه گاهی
سکوت مردم را
دلیلی برای
برائت خود نشمارند. منابع و
رویکرد ها: *- باستون
گلوب،
رادیوآشنا، 20
مارچ، اخبار
صبح 1- خاطرۀ
جالبی را از
این روز دارم
که یکی از نزدیکان
من از ایران
به پشاور
آمده بود و
قصد بازگشت
به ایران را
داشت. او یکی
از محافظین
استاد ربانی
را می شناخت و
میخواست که
باپا در
میانی وی
مبلغی را به
عنوان سفریه
از استاد
ربانی بگیرد. من در
خانه بودم که
عزیز محمد
موحد به عجله
آمد و گفت:
چانس خوبی
برایم میسر
شد؛ ولی با
تاسف که این
چانس را خیلی
ارزان از دست دادم
و به صحبت های
خود چنین
ادامه داد:
عریضۀ خویش
را بر دست
داشته و
بیصبرانه
لحظه شماری
میکردم تا
استاد از
جلسه بیرون
بیاید که نا
گاه او از
جلسه بیرون
شد ومن بصورت
فوری عریضۀ خویش
را برای او
پیش کردم و
تنها ازمن
پرسید که
موحد چه
میخواهی بگو؟
بصورت فوری
عریضه را پیش
کردم و او به
شتاب پرسید
که چند نوشته
کنم. من
وارخطا گفتم
که هفت هزار
افغانی. او هم
به سرعت هفت
هزار افغانی
را نوشت و
بیرون رفت. موحد
بعد تر قصه
کرد که او از
محافظ استاد
پرسیده بود
که چه رخداد
تازه یی پیش
آمده بود که استاد
خلاف برنامۀ
قبلی اش به
بسیار عجله
دفتر را ترک
کرد. وی برایش
گفته بود که
آمر صاحب از
کابل پیامی فرستاده
که کار دولت
کابل تمام
است و در آن
نامه تاکید
کرده بود که کار
ملل متحد را
کنار
بگذارید و هر
چه زود تر حکومتی
را تاسیس و به
کابل بیایید. 2- من
این نامه را
دیده بودم،
نویسنده 3- محمد
جان تنی گفت
که اورا روزی
درسال 1372 در
نزدیکی های
دهمزنگ
دستگیر و به
جای
نامعلومی
انتقال
دادند تا بالاخره
او را به
اتاقی
رهنمایی کردند
که آن اتاق پر
از آدم های
چون او بود. وی
میگوید: بدون
آنکه بدانم
چه گپ است خود
را یکه راست
به آخر اتاق
به جایی رساندم
که در تمام
اتاق خالی به
نظر میرسید،
زمانیکه به
آنجا نشستم
همگی بطرفم
متوجه شدند و
چنان بسوی من
چشم دوختند
که من فکر
کردم، کاری
خلاف نموده
ام. ناگاه
متوجه شدم
دیدم که
بالای
سوراخی
نشسته ام که
راهی به زیر
زمینی اتاق
دارد. بعد از
این دریافتم
که چگونه
مردم با نگاه
های خیره
کننده یی
بسویم می
نگرند و
فهمیدم که
خود را
سرقطار
قربانیان نموده
ام. در این
اثنا آدمی به
اتاق داخل شد
که رویش پوشیده
بود. برایم
معلوم شد که
آن آدم بصورت
جدی اتاق را
نگاه
مینماید و او
بعد از تماشای
ما به بیرون
رفت. هنوز چند
لحظه یی سپری
نشده بود که
شخصی آمد
ومرا صدازد
که بخیز. من هم
بصورت فوری
از جای خود
بلند شدم و منتظر
دستور
اوبودم و
بعدتر گفت که
بیرون بیا. من
هم به رفتم و
مرا به حویلی
رهنمایی کرد.
درحویلی
شخصی آمد واز
من پرسید که
اینجا چه میکردی
و چرا آورده
شدی ومن هم که
خیلی ترسیده
بودم وسوال
های او هم
برای عجیب به
نظر میرسید.
بدون آنکه
چیزی بفهمم،
برایش جواب
میدادم.
بالاخره او
برایم گفت که
من را شناختی؟
من که وحشت
زده شده بودم.
گفتم نه. بعد
او گفت که من
صنفی توهستم؛
آنقدر
ترسیده بودم
که حتا این
حرف او برایم
مزاح وشوخی
آمد و
بالاخره
متوجه شدم که
راستی او یکی
از هم صنفی
های دوران
فاکولتۀ من
است. او بعدتر
برایم گفت که
خودرا درصف
شماره یک کسانی
قرار داده
بودی که
انتظار مرگ
حتمی را میکشیدند
وخوب شد که من
به دادت
رسیدم ورنه
کارت تمام
شده بود. آن
شخص که دیگر
پوزش پیچیده
نبود. شخصی را
فراخواند و
برایش گفت:
این را به
موتری سوار
کن تا در
سرزیرزمینی
پایینش
نماید. او
پیشتر ازمن
سوال کرده
بود که به کجا
میخواهی
بروم. من که
کارمند
آژانس باختر
بودم. برای او
گفتم که سر
زیرزمینی
میروم. ( این
قربانی نجات
یافته تنی
است که مدتی
در مجلۀ صبا
همکار من بود. ) 4- من که در
این مذاکرات
نقش رابطه را
میان تجار و
آقای محمدی
داشتم، در
این مذاکرات
حضور داشتم 5 - من
خودم یکی از
قربانیانی
هستم که از
اثر اطلاعات
غلط همچو
شخصی به دام
طالبان
افتادم 6- من
این موضوع را
از یک تن از قوماندان
های انور
دنگر که الماس
نام دارد،
شنیده بودم. 7- جنگ
اشباح،
ترجمۀ
انجنیر محمد
اسحاق 8- خواجه
بشیر انصاری،
آتش نفت
|
|