|
|
انگلستان پارسی
را پاسداریم من زبان
پارسی را
پاسداری می
کنم خون
دل خوردم
مدام و
باسرشک دیده
ام من زبان
پهلوی را
خوانده ام
دّر دری شهر
یاران ادب را
می نهم ارج
گران چون زبان
ماست گنج
معرفت
اندرجهان من
به حرف
نابکار
دشمنان بی
ادب الامان
از شهر نو و
الحذر از
شـــــعر نو(1) کاخ
ایوان ادب را
آب و رنگ تازه یی ژاژ خایان
را به نام عشق
میسازم ادب می
زنم بر فرق هر یاوه
سرا چوب ادب نیست
مداحی و فحاشی
مرا در شآن لیک مینهم
مرهم به زخم
مردمان ملک و
دین می برم
رنج یتیمان
از بلای صلح
وجنگ هست
صلح و عشق جاری
در زبان پارسی دوش با
شمشیر تیز و
حال با خون
قلم واجب
آمد پاسداری
از زبان
فارســی بهر تحکیم
بنای دین
انسان ساز
خود در
کویر خشک آفت
دیدۀ این مرز
و بوم در ثقافت
می نمایم کار
های بی نظیر بهر
برپائی
رستاخیز
فـرهنگی
چنان تا
بـــــروید
در نهاد ما
درخت
معــرفت زنده گی بی
فهم ودانش
آرزوی ما
مباد تا
کـــه پیرایش
شود دّر دری
در میهنم کاخ بنیاد
ستم را مضمحل
خواهم نمود عهد
من با "آریازاد"
است تا روز پسین آنچه دراین
مملکت از جور
بد اندیش رفت هر
که پا را کج
نهد او را
نکوهش می کنم ادعای بیش
و کم از "ما
ومن" درکشورم من
که آز آزادگـــان
ســـــرزمین
خـــــاورم دست بی
فرهنگ دشمن
بشکنم
باردگر طالب
آدمکـــش و میهن
ستیز قرن را کی
بســـــان
نوکران اجنبی
در مملکت مسخ
بنمودست همین
بیگانه ها
تاریخ ما نی یمین
ونی یسارم، نی
سیاه وسرخ
رنگ مدعی را
گو اگر داری
تو از مردی
نشـــــان می
نوازم مردم
با علم و با
فرهنگ را رنگ ما را
کرد ه طاغوت
زمانه زار
وزرد ما
چسان تخریب میراث
نیاکان بنگریم دشمنان
مملکت غــرق
اند در ناز و
نعم ریشه
های جــهل
راهرجای میبایدکشید برسر آنم
که گر روزی
شود در مملکت در
ره عشق وطن تا
زنده باشم
هرکجا خواهمی
امن وامانی
از برای
کشـورم دارم ایمــــــان
مـــتین و
اعتقاد راستین فارسی
و تاجکی گوییند
و یا در دری نیست فرقی
در میان لهجه
هــای دلنشین فارسی
چون عروةا
لوثقی ابنای
وطن همدلی
ازخود مگیر ای
همزبان نازنین همزبانا!
گر تو باشی
همره و
همکارمن در
تقابل با دسایس
های اعدای
وطن گر"من"
و "تو"
"ما"
شویم
وروزآید
باهمی باز
هم با معجز
فرهنگ انسان
ساز خود عظمت پارینۀ
فرهنگ را در
هر زمان گفت
اندر جمع یاران
با صراحت
قادری 1) به معنی
تجدد که در
تعارض با
تمدن قرار
دارد |
|