|
استاد
خليل الله
خليلی
شهر
طوفان برده
قلم
در پنجة من
نخلِ سرما
خرده را ماند
دوات
از خشک مغزی
ها دهانِ
مرده را ماند
نه پیوندی
به دیروزی نه امیدی
به فردائی
دل بی
حاصل من شهر
طوفان برده
را ماند
تکانی
هم نخورد از
آهِ
آتشبارِِ
مظلومان
دلِ سختِ
ستمگر سنگِ پیکان
خورده را
ماند
گل
عشقم که بود
از نوبهار
آرزو خندان
کنون
در پای جانان
غنچة پژمرده
را ماند
سر بیدرد
کز شور تمنا نیستش
بهره
بشاخ
زندگانی میوة افسرده
را ماند
ز بس
در هر چه دیدم
داشت رنگِ
رنج و آزاری
جهان
در چشم من یکسر
دل آزرده را
ماند.
نوروز
وطن
گوييد
به نوروز که
امســــــال
نيايد
در کشور
خونينکفنان
ره نگشــايد
بلبل
به چمن نغمه
شادی نسرايد
ماتمزدگان
را لب پرخنده
نشايد
خون
میدمد از
خاک شهيدان
وطن، وای!
ای وای وطن،
وای وطن، وای!
زندگی
آخر سر اید
آهنگ به صدای
احمد
ظاهـــــــر
زنــــدگی
آخر سر آیـــد
بندگــی در
کـــار نیست
بنـــــدگی
گر شرط باشد
زنـــدگی در
کار نیست
گـــر
فشار دشمنان
آبت
کنـــــد
مسکیــن
مشــــو
مرد باش ای
خسته دل
شرمندگی در
کار نیسـت
با حقارت
گـــر ببارد
بر سرت
بـــــــــــاران
در
آسمـــــان
را گو برو
بــــارندگی
در کــارنیست
گـــر که
با وابستگی
داران این دنیــــــــا
شـوی
دورش افگن این
چنین دارندگی
در کــار نیسـت
گــر بشرط
پایکوبی سر
بمـــانــــــــد
در تن ات
جان ده و ردکن
که سر افکندگی
در کـار نیسـت
زنـــدگی
آزادی
انســـان و
استقــــــــلال
اوست
بهـــــر
آزادی جدل کن
بنـــــدگی
در کار نیست
مرد
نمیرد به مرگ
آهنگ به صدای
احمد
ظاهـــــــر
ناله
به دل شد گره،
راه نیستان
کجاست؟
خانه قفس شد
به من، طرف بیابان
کجاست؟
اشک به خونم
کشید، آه به
بادم سپرد
عقل به بندم
فكند، رخنهی
زندان
کجاست؟
گفت پناهت
دهد، در ره آن
خاک شو
آن که شدم در
رهش خاک بگو
آن کجاست؟
روز به محنت
گذشت، شام به
غم شد سحر
ساقی گلچهره
کو، نعرهی
مستان
کجاست؟
در تف این بادیه،
سوخت سراپا
تنم
مزرعم آتش
گرفت، نمنم
باران
کجاست؟
موج نلرزد بر
آب، غنچه
نخندد به باغ
برگ نجنبد به
شاخ، باد
بهاران
کجاست؟
خوب و بد زندگی،
بر سر هم ریخـتند
تا کند از هم
جدا، بازوی
دهقان
کجاست؟
برق نگه خیره
شد، شوق زدل
رخت بست
خانه پُر از
دود شد، مشعل
رخشان
کجاست؟
ناله شدم، غم
شدم، من همه
ماتم شدم
آن دل خرم چه
شد، آن لب
خندان
کجاست؟
ابر سیه شد پدید،
باز به چرخ
سخن
اختر برج
ادب، مرد سخندان
کجاست؟
همنظر بوعلی،
همقدم
بوالعلا
همنفس رودکی،
همدم سلمان
کجاست؟
مرد نمیرد به
مرگ، مرگ از
او نامجوست
نام چو جاوید
شد، مردنش
آسان کجاست؟
شکوه
آهنگ به صدای
احمد
ظاهـــــــر
به
داغ نامرادی
سوختم ای
اشک، طوفانی!
به تنگ آمد
دلم زین زندگی
ای مرگ،
جولانی!
درین مکتب نمیدانم
چه رمزِ
مهملم یارب
که نی معنی
شدم، نی نامهای،
نی زیب عنوانی
ازین آزادگی
بهتر بود صد
ره به چشم من
صدای شیونِ
زنجیر و قیدِ
کنجِ زندانی
به هر وضعی که
گردون گشت،
کام من نشد
حاصل
مگر این شام
غم را مرگ
سازد صبح
رخشانی
ز یک جو منتِ این
ناکسان بردن
بود بهتر
که بشکافم به
مشکل صخرهسنگی
را به مژگانی
گناهم چیست،
گردونم چرا
آزرده میدارد؟
ازین کاسه
گدا دیگر چه
جستم جز لب
نانی
برگ
ریزان
ا
کنون که سپا ه
برگریزا ن بر سبزه
و گل کشیده
شبخون
گل های
چمن به
نامرادی یکسر
شده زار و
زغفرا ن گون
شمشا
د بلند گردن ا
فرا ز ا ز هیبت
باد گشته وا
ژون
زان
قوم خزان
رسیده کن یاد
در
خندة صبح چون
کنی گوش بر
نالة زار آ
بشاران
ا ز
پردة ابر
مطرب شب آ ن
مرغک شاد سایه
پرور
پا
مال شود چو لانة
مور از دهشت
مرگزای
توفان
زان
گلشن سیل د یده
کن یاد
چون در
بن برگهای
لرزان آن
مرغک شاد سایه
پرور
از
گرمی مهربار
خورشید گلبا
نگ نشاط را
کند سر
نا
گاه، گرسنه
با زخونخوا ر
بر با ید ش از
کنار
مادر
زان
طفل جگر دریده
کن یاد
گر
نوگل تازة شنیدی
شب چرخ چه خاک
بر سرش کرد
بسپرد
بدست باد بی
رحم تا زار و
زبون و پرپرش
کرد
آخر
به هزا ر گونه
خواری در
خاره و خار
بسترش کرد
زا ن
دختر خون تپیده
کن یاد
گویند
اگر وطن فروشی
د ر پرچم غیر
جا گرفته
نا
موس و طن به
باد داده رو
از حرم خدا
گرفته
اهریمن
زشت د د منش را
بر مسند کبر
یا گرفته
زان
بندة زر خرید
کن یاد
بینی
چو ز تابنده
پولاد
زنجیر
به دست و پای شیری
بینی
چو غزال
کوهساران
افتاده به
بند چون اسیری
بر با
ل عقا ب مست و آ
زا د خورده ز
کمان غدر تیری
مردان بخون
کشیده کن یاد
گر تیره
شود فضا ی امید
هشدا ر، که نیست
جاودانه
هر شام
که آ فتاب
گردد از صحنة
آ سمان کرانه
آ ن
ابر سیا ه شوم
بندد پیوند
به ظلمت
شبانه
در
دامن شب، سپیده
کن یاد
هر قطرة
خون تو در آن
خاک سا زندة
نسلهای
فرداست
هر
تابش تیغ تو
درین شام
روشنگر روز
ها ی زیباست
در
برق نگاه غازیانت
دانی که چه
مژده ها هویداست
تا یید
خدا رسیده کن یاد
حرفی
است دروغ دعوی
صلح وین
انجمن حقوق
سازان
با زیگة
قدرت ا ست و
تذویر سرتا
سر آن بلند ایوان
خو اهی
که فریب این
دو نیرو بینی
به نگاه خویش
عریان
زآ ن
صحنة
مهره
چیده کن یاد
|