|
ذبیح الله یوسفی
سیاهنامه
گذشت
عمر و به
پایان نشد
مقامۀ ما
سیاه
شد همگی پشت و
روی نامۀ ما
چو
تا عزیز سفر
کرد ما زدست شدیم
حدیث
حسرت و افسوس
شد مقامۀ ما
زراه
راست
بدرشدمسیر وااسفا!
به
هر چه ناکس و
کس حیف شد
اقامۀ ما
نه
جنبشی نه
تحرک نه هیچ بارآورد
اگرچه
یکسره خون
گشت رنگ خامۀ
ما
نه
هیچ دیده
بدیدش ،نه
هیچ گوش شنید
زمانه
هرچه ز کاغذ
برید جامۀ ما
کلوخ
بر آب فگندیم
و راه بسپَردیم
به
خشت پخته
مبدل نگشت خامۀ
ما
نه
دست راه
نمودن نه پای
ره رفتن
به
استشارت
بیگانه شد
ادامۀ ما
زمستان
1387
|